 هستند.

در ايـن بـاره از ايشان سخنان شريفى نقل شده كه از آن جمله است : (فضيلت سرپرستى كننده يـتـيم آل محمد ـ بريده از موالى و اسير جهل ـ كه او را از نادانى برهاند و آنچه را بر او مشتبه شـده اسـت برايش روشن كند، نسبت به سرپرستى كننده از يتيمى كه نان و آبش ‍ مى دهد. مانند برترى خورشيد است بر ستاره سُها.(443)

و اين سخن كه (هر كس يتيمى از ما را كه به دليل عدم دسترسى از ما بريده سرپرستى كند و بـه وسـيـله دانـشـى كـه از مـا بـه او رسـيـده كـمـكـش كـنـد تـا راهـنـمايى و هدايت گردد، خداوند عزوجل فرمايد: اى بنده بزرگوارى كه برادرت را يارى دادى بزرگوارى من بيش ‍ از توست ، اى فـرشـتـگـان مـن بـه شـمار هر حرفى كه به او آموخته است هزار هزار قصر در بهشت به او بدهيد و از ديگر نعمت ها نيز آنچه مناسب است بر آن بيفزاييد.(444)

دلسـوزى آن حـضـرت ـ صـلوات الله عـليـه ـ نسبت به شيعيان از دلسوزى مادر به فرزندش ‍ بـيـش تـر بـود. در ايـن بـاره اخـبـار بـسـيـارى نـقل شده است كه نمونه هايى از آن را در اين جا نقل مى كنيم :

از صالح بن ميثم نقل شده است كه گفت : من و عبايه اسدى بر حبّابه والبى وارد شديم . عبايه بـه حـبـّابـه گـفت : اين برادرزاده ات ، ميثم ، است . گفت : به خدا سوگند، به حق برادرزاده من اسـت . آيـا مـى خـواهـيـد كـه حـديـثـى از حـسـيـن بـن عـلى (ع) بـرايـتـان نقل كنم . گفتم : بلى . گفت : بر حسين (ع) وارد شدم و بر او سلام كردم . جواب سلامم را داد و خـوشـامـد گـفـت . آن گاه فرمود: اى حبابه ، چه چيزى سبب شده تا دير دير به ديدار ما آيى ؟ گـفتم : چيزى جز بيمارى نبوده است . فرمود: چه بيمارى اى ؟ گويد: نقابم را از روى بَرَص ‍ بـرداشـتـم . آن گـاه امـام (ع) دسـت بـر بـَرَص نـهـاد و دعـا كـرد و هـمـچـنـان در حـال دعـا خواندن بود تا آن كه دستش را برداشت و خداوند آن برص را شفا داد. آن گاه فرمود: اى حـبـابـه ، هـيـچ كـس از ايـن امـّت جـز مـا و شـيـعـيـان مـا بـر ديـن ابـراهيم نيست و ديگران از آن بركنارند.(445)

يـحـيـى بـن امّ طـويـل گـويد: نزد حسين (ع) بوديم كه جوانى گريان بر او وارد شد. حضرت فـرمـود: چـرا مى گريى ؟ گفت : مادرم همين ساعت مرد و وصيّت هم نكرده است . از او مالى مانده و بـه مـن امر كرده است پيش از آن كه خبرش را به شما بدهم ، هيچ دخالتى در كارش نكنم . حسين (ع) فـرمـود: بـرخـيزيد تا نزد اين زن آزاده برويم . ما همراهش ‍ برخاستيم و رفتيم تا به در خـانـه اى كـه زن در آن مـرده بـود، رسـيـديـم ؛ و پـارچـه اى بـر رويـش ‍ كـشـيـده بـود. امـام در مقابل خانه ايستاد و به درگاه خداوند دعا كرد كه او را زنده كند تا هر چه دوست دارد وصيت كند. خداوند متعال او را زنده كرد. ناگهان زن در حالى كه شهادتين بر زبانش جارى بود برخاست . آن گاه به امام (ع) نگاه كرد و گفت : سرورم به خانه درآى و امرت را به من بفرماى .

امـام حـسـيـن (ع) بـه بـالش تـكـيـه داد و فرمود: خدايت رحمت كند، وصيت كن . زن گفت : اى پسر رسـول خـدا(ص)، امـوالى در فـلان جـا و فلان جا دارم ، يك سوّمش را براى شما قرار داده ام تا بـه هـر يـك از دوسـتـانـت كـه بـخـواهـى بـدهـى . دوسـوّم ديـگـر مـال ايـن پـسـر مـن اسـت ، اگـر دانـسـتى كه او از موالى و دوستان شماست ؛ و اگر مخالف بود، براى خودت بردار كه مخالفان [شما] در مال مؤ منان حقى ندارند.

آن گـاه از امـام خواست تا بر او نماز بخواند و تجهيزش را بر عهده گيرد؛ و پس از آن همچنان كه بود مرده گشت .(446)

از حسن بصرى نقل شده است كه گفت : حسين بن على (ع) سرورى زاهد، پارسا، نيكوكار خيرخواه و نيك خو بود. روزى همراه يارانش به باغ خويش رفت و در آن باغ غلامى به نام صافى بود. چـون بـه باغ نزديك شد، غلام را ديد كه نيمى از قرص نان را براى سگ مى اندازد و نيمى را خـودش مـى خـورد، حـسـين (ع) از كار غلام به شگفت آمد. چون از خوردن فراغت يافت گفت : الحمد لله رب العـالمـين ، پروردگارا بر من و سرورم ببخشاى و به او بركت ببخش همان گونه كه بر پدرانش بركت بخشيده اى ، يا ارحم الراحمين .

امام حسين (ع) برخاست و فرياد زد: يا صافى ! غلام سراسيمه برخاست و گفت : اى سرور من و سـرور مـؤ مـنـان تـا روز قـيـامـت ، شـمـا را نـديـدم مـرا بـبـخـشـيـد. حـسـيـن (ع) فـرمـود: مـرا حـلال كـن ، اى صـافـى ، مـن بـدون اجـازه بـه بـاغـت درآمـدم ! صـافـى گـفـت : بـه فضل و كرم و بزرگواريت اين سخن را مى گوييد! امام (ع) فرمود: ديدم كه نصف قرص نان را بـراى سـگ مى اندازى و نصف ديگر را خودت مى خورى ، معناى اين كار چيست ؟ غلام گفت : سرور مـن ، هـنگامى كه من مى خورم سگ به من مى نگرد و من از نگاهش شرمگين مى شوم . اين سگ از باغ شما در برابر دشمنان نگهدارى مى كند. من غلام شمايم و اين سگ نيز از آن شماست . ما هر دو از مـال شـما مى خوريم . امام حسين (ع) گريست و فرمود: اگر چنين است تو به خاطر خدا آزادى ؛ و هـزار ديـنـار نيز به او بخشيد. غلام گفت : حال كه مرا آزاد كرديد، مى خواهم در باغتان بمانم . امام (ع) فرمود: كريم هرگاه سخنى گفت ، سزاوار است كه آن را عملى كند و به اثبات رساند. بـاغ را هـم بـه تـو بـخـشـيـدم . هـمـان هـنـگـامـى كـه بـه بـاغ درآمـدم و گـفـتـم : مـرا حـلال كـن كـه بـدون اجـازه بـه باغت وارد شدم ، باغ و آنچه را كه در آن است به تو بخشيدم ، ولى يـارانـم را به خوردن ميوه و رطب ميهمان كن و آنان را به خاطر من گرامى بدار، خداوند تو را روز قيامت گرامى بدارد و نيك خويى و نيك نظرى ات را مبارك گرداند. غلام گفت : اگر شما باغ را به من بخشيديد من نيز آن را وقف يارانت كردم )(447)

3ـ قاطعيت امام (ع) در خوددارى از پذيرش خلافت يزيد و بيعت نكردنبا او

خلاصه ماجراى بيعت گرفتن براى ولايتعهدى يزيد از اين قرار است :

مـغـيـرة بـن شعبه ـ از سران گروه سودجوى جريان نفاق و از نوابغ عرب و استاد حيله گرى و خـيـانـت و از كـسـانى كه به معاويه فراوان خدمت كرد ـ باخبر شد كه معاويه قصد دارد او را از امـارت كـوفـه عـزل كـنـد و سـعـيـد بـن عـاص را به جايش بگمارد. با خودش فكر كرد كه نزد مـعـاويـه برود و پيش از آن كه فرمان عزل را صادر كند، خود استعفا دهد و نزد مردم چنين وانمود كند كه از حكمرانى ناخشنود است و تمايلى به آن ندارد.

امـا در راه شـام عـلاقه شديد به حكمرانى ، او را به فكر حيله اى درازمدت واداشت تا معاويه را از عـزل خـود مـنـصـرف كـنـد. او كـه مـعاويه را خوب مى شناخت ، حيله اى بالاتر از اين نديد كه آرزوى بـزرگ وى را، كـه تـا آن هـنـگام ، شرايط عملى ساختن آن فراهم نشده بود دوباره زنده كند؛ و آن آرزو، گرفتن بيعت خلافت براى پسرش يزيد بود.

مـغـيـره تـصـمـيم گرفت تارهاى اين آرزوى نهفته را در قلب معاويه به صدا درآورد و او را به انگيزش و اظهار آن فراخواند و آمادگى خود را در راستاى تحقق آن اعلام دارد. شايد بدين وسيله معاويه دست از عزلش بردارد و او را در امارت كوفه ابقا كند.

مـغـيـره فـكـر كـرد كـه نـخـسـت نـزد يـزيد برود و شور و اشتي