دد و معاويه حقى بر او ندارد، با او بوده بـاشـد يـا نـبـوده بـاشـد.(468) ايـن تـصـريـح صـادره از سـوى فـضل بن شاذان ـ از ياران امام جواد، هادى و عسكرى ، و به قولى امام رضا (ع) ـ كه از فقيهان و مـتـكـلمـان بزرگ شيعه در روزگار خويش بوده است ، كاشف از عدم حضور امام حسين (ع) در اين جـنـگ اسـت . زيـرا اگـر فـضـل ، نـسـبـت به شركت امام حسين (ع) در اين جنگ آگاه مى بود شركت ابوايوب را بر وى عيب نمى گرفت .

كـسـى نـبـايـد بـگـويـد كـه ايـن احـتـمـال وجـود دارد كـه فضل از شركت ابوايوب انصارى خبر داشت ولى از شركت امام حسين (ع) بى خبر بود. زيرا كه مـنـزلت عـلمى فضل اين را رد مى كند، به ويژه آن كه وى از ياران چند امام برحق بوده است ، از ايـن گـذشته به طور طبيعى نمى توان تصور كرد كه حضور ابوايوب انصارى در واقعه اى از حضور امام حسين (ع) مشهورتر و آشكارتر بوده باشد.

ايـن از يـك سـو، از سـوى ديـگـر چـنـانچه امام در اين جنگ شركت كرده بود، اين رويداد از مسلّمات مـشـهـور تـاريـخ مـى گـرديـد. زيـرا كه تبليغات اموى ، به ويژه در روزگار معاويه ، از اين رويـداد، در تـبـليغ به نفع نظام اموى در جاى جاى سرزمين هاى اسلامى بيش ترين بهره را مى بـرد. امـرى كـه داسـتـان شـركـت امـام حسين (ع) را مشهورتر از آن مى ساخت كه بر كسى پنهان بماند و استوارتر از آن بود كه شكى در آن رخنه كند.

از هـمـه آنچه گفته شد دو چيز يقينى است : عدم شركت امام حسين (ع) در جنگ و حتمى بودن شركت ابوايوب انصارى در آن .

روايت دوم :

هـمـچـنـيـن ابـن عـسـاكـر گـفـتـه اسـت : خـبـر داد مـا را طـاهـر بـن سـهـل بـن بـشـر، خـبـر داد مـا را ابـوالحـسـن عـلى بـن حـسـن بـن صـرصرى اجازتا، خبر داد ما را ابومنصور طاهر بن عباس بن منصور مروزى عمارى در مكّه ، خبر داد ما را ابوالقاسم عبيد الله بن محمد بن احمد بن جعفر سقطى در مكّه ، خبر داد ما را اسحق بن محمد ابن اسحاق سوسى ـ خبر داد ما را ابوعمر زاهد: خبر داد ما را على بن محمد صائغ حديث كرد مرا پدرم و گفت :

اگر من حسين بن على (ع) را با دو چشم نديده باشم كور شوند و اگر با اين گوش هايم از او نـشنيده باشم كر شوند كه او به ديدار معاوية بن ابى سفيان رفت و در روز جمعه كه وى بر منبر ايستاده بود و خطبه مى خواند بر او وارد شد.

مـردى از مـيـان جـمـاعت به او گفت : اى اميرالمؤ منين ، به حسين بن على اجازه بده تا بر منبر رود معاويه گفت : واى بر تو، بگذار تا افتخاراتم را برشمرم . آن گاه پس از حمد و ثناى الهى گـفـت : يا اباعبدالله از تو مى پرسم ، آيا من پسر بطحاى مكّه نيستم ؟ فرمود: به خدايى كه جـدّم را بـشـارت دهـنـده فـرسـتـاده چـرا! گـفـت : يـا ابـاعـبـدالله از تـو مـى پـرسـم ، آيـا مـن خـال المـؤ مـنين (دايى مؤ منان ) نيستم ؟ فرمود: به خدايى كه جدم را به رسالت فرستاد. چرا! گفت : يا اباعبدالله به خاطر خدا از تو مى پرسم ، آيا من كاتب وحى نيستم : گفت : به خدايى كه جدم را بيم دهنده فرستاده است ، چرا!

آن گاه معاويه پايين آمد و حسين بن على منبر رفت و خداى ـ عزّوجلّ ـ را چنان حمد و ثنايى گفت كه نـه گـذشـتـگـان گـفـتـه انـد و نـه آيـنـدگـان . سـپـس فـرمـود: حـديـث كـرد مـرا پدرم از جدم از جـبـرئيـل از پروردگار ـ عزّوجلّ ـ كه زير ستون عرش برگ آس (469) سبزى است و بـر آن نـوشـتـه اسـت : لا اله الا الله مـحـمـد رسـول الله . اى شـيـعـه آل مـحمد، هيچ كس ‍ از شما در روز قيامت (لا اله الا الله ) گويان نمى آيد، مگر آن كه خداوند او را به بهشت وارد مى كند.

گويد: سپس معاوية بن ابى سفيان گفت : اى اباعبدالله به خاطر خدا از تو مى پرسم شيعيان آل محمد چه كسانى هستند؟ فرمود: آن هايى كه به شيخين ، ابوبكر و عمر، دشنام نمى دهند، به عثمان دشنام نمى دهند، به پدرم دشنام نمى دهند؛ و به تو نيز دشنام نمى دهند اى معاويه !

آن گـاه ابـن عـسـاكـر مـى گـويـد: ايـن حـديـث نـاشـناخته اى است و اسنادش را به امام حسين (ع) متصل نمى بينم و خدا داناتر است .(470)

عـلاوه بـر ايـن ، عـلى بـن مـحمد صائغ كه در سند اين روايت از پدرش روايت مى كند، از كسانى اسـت كـه ابـوبـكـر خـطـيب ، طبق آنچه در ميزان الاعتدال (ج 3، ص 153، شماره 5924) و نيز در لسان الميزان (ج 4، ص 254، شماره 691) آمده ، او را ضعيف شمرده است . نيز در سند، افرادى مـجـهول هستند. مثل مروزى عمارى (كه در هيچ كدام از كتاب هاى مشهور رجالى نامى از او نيامده است ).

بـنابر اين سند روايت اعتبارى ندارد. اما متن روايت نيز به خاطر افترايى كه نسبت به امام حسين (ع) در آن وجود دارد، ما را از پى جويى سندش بى نياز مى سازد. تا آن جا كه خود ابن عساكر آن را نـمـى پـذيـرد؛ كـسـى كـه فـراوان از روايـت هـاى مجهول غفلت مى ورزد و يا از آن ها چشم مى پوشد!

آرى ، در متن روايت ، عبارتى است كه روايت هاى ديگرى كه نزد ماست آن را تاءييد مى كند؛ يعنى آن بـخـشـى كـه مـى گـويـد: لا اله الا الله ، مـحـمـد رسـول الله ، اى شـيـعـه آل محمد، هيچ كس از شما در روز قيامت لا اله الا الله گويان نمى آيد مگر آن كه خداوند او را به بـهـشـت وارد مـى كـنـد. امـا صـاحب افترا در اين روايت ادعاهاى دروغ ديگرى را پيرامون اين عبارت بافته است كه با سيره و روش امام حسين (ع) منافات دارد.

سـيـره امـام حـسـيـن (ع) گـواه آن اسـت كـه ايشان در هيچ محفلى همگانى سخن نگفت ، مگر آن كه از فـضـايـل امامان (ع) و شيعيانشان چيزهايى را نشر داد كه گردن ها براى شنيدن آن ها كشيده مى شـد و جـان هـا را [بـراى قـرار گـرفتن ] شيفته مى ساخت ؛ و از طعن و بدى هاى دشمنانشان ، از بـنـى امـيـه و ديـگـران ، چـيـزهـايـى را آشـكـار مـى سـاخـت كـه مـوجـب مـشـمـئز شـدن دل ها مى گشت.

آگاهان به روايت هاى تبليغاتى بافته و ساخته امويان ـ كه به منظور زدودن بدى هاى عثمان و بـرخـى ديـگـر از صـحـابـه كـه در روزگـار پـيـامـبـر هـيـچ فـضـيـلت قـابل ذكرى ندارند ساخته شده است ـ از سياق متن روايت مى دانند كه اين نيز از همان ساخته هاى دروغ و بافته هاى موهوم است .

روايت سوم :

عـمـر بـن سـُبـيـنـه گـويد: يزيد در روزگار پدرش به حجّ رفت ، چون به مدينه رسيد، به مـجلس ‍ شراب نشست ؛ و پسر عباس و حسين (ع) از او اجازه ورود خواستند. به او گفتند كه اگر بـوى شـراب بـه مـشـام ابـن عباس برسد، آن را مى شناسد، از اين رو به حسين اجازه داد و او را مـانـع شـد. چون حسين وارد شد بوى شراب و عطر را به هم آميخته ديد. گفت : اين بوى شگفتى اسـت ، ايـن چـه عـطـرى اسـت ؟ يـزيد گفت : عطرى است كه در شام ساخته مى شود؛ و سپس جامى خـواسـت و نـوشـيـد. پس از آن جامى ديگر خواست و گفت : به اباعبدالله بنوشان . در اين هنگام حسين به او گفت : اى مرد، شرابت مال خودت ، ما را به آنچه دارى كارى نيست .

پس از آن يزيد خواند:

الا يا صاح للعجب

دعوتك ثم لم تجب

الى الفتيات والشهوات

والصهباء والطرب

وباطية مكللة

عليها سادة العرب

و فيهن التى تبلت

فؤ ادك ثم لم تتب

اى همنشين شگفتا كه تو را فرا خ