 كه اين شرايط در يزيد يافت نمى شود، بلكه او چنان بى بند و بار و نادان و رسـواسـت كـه بـراى انـهـدام آنـچـه جـريـان نـفـاق در طول پنجاه سال پس از پيامبر(ص) بنا كرده ، كافى است .

امـا از آن جـا كه هم خود و هم يزيد را، به عنوان امتداد وجودى و نَسبى اش ، دوست مى داشت ، بر جـانـشـيـنـى وى پـاى فـشـرد؛ و ايـن اسـت مـعـنـاى تـعـارض مـورد نـظـر مـعـاويـه در جـمله : اگر تمايل من به يزيد نبود راه هدايت خويش را در مى يافتم .

بـه نـظـر مـى رسـد مـعـاويـه پـنـداشـت كـه چنانچه جزئيات همه امور را به يزيد وصيت كند و اشـخـاصـى كـاردان اطـرافـش باشند تا او را از ارتكاب حماقتى بزرگ و جبران ناپذير، باز دارند، نقاط ضعف شخصيت وى قابل اصلاح است .

از ايـن رو مـهم ترين وصيت معاويه به پسرش ، يزيد، همان سفارشى است كه چگونگى رفتار بـا سـران مـخـالفـان را بـرايـش تـرسـيـم كـرده و مـى گـويـد: اهـل حجاز را مورد عنايت قرارده كه اينان اصل تواند، هر كس از آنان نزد تو آمد گرامى اش بدار و به غايبانشان رسيدگى كن . به اهل عراق نيز توجّه داشته باش ؛ و اگر از تو خواستند كه هـر روز كـارگـزارشـان را عـزل كـنـى ، چـنـيـن كـن ، زيـرا عـزل يـك عامل در نزد من محبوب تر از آن است كه صد هزار شمشير بر روى تو كشيده شود. به اهـل شـام هـم نـظـر مـرحـمـت داشـتـه باش ، اينان بايد همدم و دمساز تو باشند و اگر از دشمنان گـزنـدى رسـد از آنـان يـارى بـجـوى و چـون بـر دشـمـن پـيـروز شـدى ، اهـل شـام را بـه سـرزمـينشان بازگردان ؛ چرا كه اينان اگر در سرزمين ديگرى اقامت گزينند، خلق و خويى ديگر مى پذيرند.

مـن تـنـهـا از سـه تـن قـريـشـى بـر تو بيمناكم : حسين بن على ، عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير. عبدالله بن عمر مردى است كه سرش به كار دين گرم است و از تو چيزى نمى خواهد. اما حـسـيـن بـن عـلى مـردى اسـت سـبـك [و ناچيز](!) و من اميدوارم كه خداوند با آنچه پدرش ‍ را كشت و بـرادرش را شكست داد تو را نيز از گزند او كفايت كند. او پيوندى نزديك و حقى بزرگ دارد و خـويـشـاونـد پـيـامـبر(ص) است . گمان ندارم كه عراقيان او را رها نكنند تا به قيامش وا دارند. اگـر بـر او دسـت يـافـتـى از او درگذر، زيرا اگر من باشم از او درمى گذرم . اما پسر زبير نـيـرنگ باز و كينه توز است هرگاه در برابر تو ايستاد بر او حمله كن ، مگر اين كه خواستار صلح با تو باشد، كه اگر خواست بپذيرد، و تا آن جا كه مى توانى خون مردم خويش را حفظ كن .(493)

اين وصيت ـ با ستايشى كه از ابن عمر و اسائه ادبى كه نسبت به امام (ع) در آن اراده شده است ـ بـه طـور كـامـل بـا اصول كلى روش معاويه ، به ويژه در نوع رفتار با امام حسين (ع) هماهنگ اسـت . زيـرا او بـه خـوبى مى دانست كه كشتن امام حسين در يك رويارويى آشكار، و به ويژه با روشـى كه امام برگزيند و روند رويدادهايش را ترسيم كند، جادوى جادوگر را به خودش بر مـى گرداند و اسلام و امويت را از يكديگر جدا خواهد ساخت و چارچوب دينى اى را كه حكومت اموى بـدان چـسـبـيده است مى شكند و به امّت روحيه انقلابى و فداكارى تازه و به دور از هر گونه شـائبـه و ضـعـف روحـى مـى بـخـشد؛ و بدين وسيله قيام ها يكى پس از ديگرى عليه حكومت اموى بـرپـا مـى شـود و در آن شـرايـط شـمارش معكوس ‍ عمر اين حكومت آغاز مى گردد تا به پايان حـتـمـى خـود بـرسد؛ و خبر آن در سرگذشت و داستان تمدن هاى منقرض شده درج گردد، (و در سنّت خداوند هرگز تبديل راه نيابد.)

از ايـن جـاسـت كـه پـژوهـشـگـر ژرف انـديش مطمئن مى شود كه معاويه ناچار بايد يزيد را به مـتـاركـه بـا امـام حـسـين (ع) سفارش كند و از او بخواهد تا كارى نكند كه امام (ع) را به قيام و انـقـلاب وادار سـازد؛ و اگـر بـر او دسـت يـافـت از او درگـذرد. ايـن كـار مـعـاويـه نـه بـه دليـل مـحـبـت به امام كه به انگيزه پايدار ماندن حكومت و بيم از نتايج رويارويى علنى با امام است .

مـنـابـع تـاريـخـى ايـن روايـت را بـه گـونـه هـاى ديـگـرى نـيـز نـقل كرده اند.(494) مثل اين كه گفته اند كه معاويه از چهارتن بر يزيد بيمناك بود و آن شـخـص چـهـارم عـبـدالرحـمـن بـن ابـوبـكـر بـود. ايـن در حـالى اسـت كه وى پيش از معاويه درگـذشـتـه بـود؛ و هـمـيـن امـر بـرخـى مـحـقـقـان (495) را واداشـتـه اسـت تـا به اين دليـل و نـيـز دلايـل ديـگر، از جمله اين كه معقول نيست معاويه پسرش ، يزيد، را سفارش كند كه اگر بر حسين پيروز شد از او درگذرد، اين وصيت نامه را نپذيرند و آن را دروغ انگارند.

زيـرا (مـعـاويـه از كـسـانـى نـبـود كـه احـتـرام قـرابـت رسـول خـدا(ص) را رعـايـت و پـسـرش را بـه مـراعـات آل مـحـمـد وصـيـت كـنـد. هـرگـز! او در دوران جـاهـليـت بـا رسول خدا(ص) جنگيد تا آنكه در روز فتح مكّه با ناخشنودى اسلام آورد. سپس با داماد و جانشين و پـسر عموى او، على (ع)، جنگيد و بر منصب خلافت مسلمانان حمله برد و آن را به زور به چنگ آورد و پسر دختر پيامبر(ص)، حسن (ع)، را مسموم ساخت . آيا با اين همه مى توان باور كرد كه او چنين وصيتى كرده باشد؟!)(496)

ايـن كـه چـرا ايـن نـويـسـنـده چـنـيـن وصـيـّتـى را بـعـيـد مـى شـمـرد دو دليل مى تواند داشته باشد:

1ـ به هم آميختن آثار و نتايج رويارويى پنهان و آشكار ميان يزيد و امام (ع).

2ـ انـحـصـار رويـارويـى بـه پـنـهانى بودن و آن هم با تدبير و طراحى امويان و در شرايط زمانى كه آنان خود تعيين مى كنند.

آرى در رويـارويـى پـنـهـانـى بـراى مـعـاويـه يـا يزيد امكان داشت كه براى كشتن امام (ع)، از وسايل و راه هاى گوناگون مثل زهر و ترور و امثال آن استفاده كنند. آن گاه براى تبرئه خود از اين جنايت با ادعاهاى دروغين بر آن سرپوش بنهند و مردم را بفريبند؛ و كشتن آن حضرت با اين شيوه ، آن پيامدهاى خطرناك رويارويى آشكار و بى پرده را هم به بار نمى آورد.

امـا كـار، تـنـهـا بـه رويـارويـى پـنـهـانـى مـحـدود نـبـود، بـلكـه احـتـمـال بـروز رويارويى آشكارى كه شرايط زمانى و مكانى اش را امام (ع) خود برگزيند و فضاى تبليغاتى آن را خود بسازد ـ نه آن طور كه معاويه و يزيد مى خواهند ـ نيز وجود داشت ، تا در نتيجه آن همه پيامدها و نتايجش به سود امام (ع) و زيان حكومت اموى بينجامد، همان گونه كـه در عـمـل ، در واقـعـه عـاشـوراى سـال 61 هـجـرى نـيـز چـنـيـن شـد؛ و كـارى كـه مـعـاويـه در طول دوران رويارويى با امام (ع) از آن بيم داشت و پرهيز مى كرد روى داد.

مـعـاويـه بـه يـقـين مى دانست كه در چارچوب يك رويارويى آشكار ـ به ويژه رويارويى اى كه شـرايـط زمانى ، مكانى ، نظامى و تبليغى آن به وسيله امام (ع) طراحى شده باشد ـ بخشودن امـام (ع) يك كار تبليغى و به نفع نظام اموى است . از اين رو، اين وصيت در اين چارچوب منطقى است و با زيركى و شيوه تفكر معاويه سازگار است و بعيد شمردن آن درست نيست .

ايـن نويسنده در پايان مى گويد: چنانچه آن وصيت موهوم درست مى بود، همه تلاش ‍ يزيد پس از مرگ پدرش ب