گار است . گفت : ستايش خدايى را كه وى را كشت . نـعـمـان گـفـت : امـيرالمؤ منين ـ مقصودش معاويه است ـ به كشتن او راضى نبود. گفت : اين پيش از خروج وى بود؛ و چنانچه بر اميرالمؤ منين هم خروج مى كرد، به خدا سوگند اگر مى توانست او را مى كشت .(514)

يزيد در اين پاسخ خود اعتراف مى كند كه چون امام حسين (ع) خروج كرد او نيز دست به كشتن او يـازيـد و مـسـئوليـت ايـن را پـذيـرفـتـه ؛ و خـداونـد را بـه خـاطـر قـتـل او سـتـايـش مـى كـنـد. سـپـس بـه خـلاف آنـچـه از شـيـعـه و سـنـى نـقـل شـده است (515) كه معاويه او را به مداراى با امام و گذشت نسبت به او سفارش كـرده بـود، ايـن مـوضـعـگـيـرى را بـه پدرش نسبت مى دهد. در حالى كه مى دانيم مدارا با روش هـوشمندانه معاويه سازگارتر است ، هيچ بعيد نيست كه يزيد، پس از درك عظمت فاجعه اى كه مرتكب شده است ، بر پدرش نيز دروغ بسته باشد. چون او فريب خورده اى است كه هيچ نشانى از هوش و نبوغ در او به چشم نمى خورد.

آرى ، مـمـكـن بـود كـه مـعـاويه نيز هرگاه امام را براى خود و حكومت اموى خطرناك مى يافت ، آن حضرت را مى كشت ، خواه خروج مى كرد يا نمى كرد، اما نه به اين روش ‍ آشكار يزيد. او امام را مـسـمـوم يـا تـرور مـى كـرد و سپس كارش را به ديگران نسبت مى داد و خود در مقام خونخواهى او برمى آمد و امر را بر مردم مشتبه مى ساخت و آنان را مى فريفت و بدين وسيله نزد بيش تر مردم بر محبوبيت خود مى افزود.

از ايـن گـذشـتـه ميان موضعگيرى معاويه نسبت به امام و موضعگيرى يزيد نسبت به آن حضرت تفاوتى روشن است ؛ و آن اين است كه معاويه هر چند ـ طبق آنچه در برخى روايات آمده است ـ اين توهم را در مردم پديد آورد كه امام حسين (ع) نيز مانند ديگران بيعت كرده است ، ولى در گرفتن بـيـعـت بـراى يزيد بر آن حضرت سخت نگرفت . اما يزيد به امام (ع) اجازه بيعت نكردن نداد، بـلكـه او را در انـتـخـاب يـكـى از دو كـار يـعـنـى بـيـعـت يـا قتل ، آزاد گذاشت .يـزيـد از لاك نـفـاق بـيرون آمد و كفر و دشمنى فزاينده اش را نسبت به پيامبر(ص) به اشكار سـاخـت . او از انـتـساب به پيشينيان جاهل خود و وابسته بودن به جريان نفاق افتخار مى كرد و هـنـگـامـى كـه سر امام حسين (ع) را در برابرش گذاشتند، براى تَشَفّى خاطر به اشعار ابن زبعرى مثل زد كه مطلع آن چنين است :

ليت اشياخى ببدر شهدوا

جزع الخزرج من وقع الاسل

كاش نياكانم در (بدر) حاضر بودند و بى تابى خزرجيان از ضرب هاى نيزه را مى ديدند.

گفته شده است كه يزيد ابيات زير را هم از خودش برآن افزود:

لاَهلوا واستهلوا فرحا

ثم قالوا يا يزيد لا تشل

لست من عتبة ان لم اءنتقم

من بنى احمد ما كان فعل

لعبت هاشم بالملك فلا

خبرٌ جاء ولا وحى نزل (516)

هلهله و شادى كنان مى گفتند: اى يزيد، دست مريزاد

از بنى عتبه نباشم اگر از خاندان (احمد) انتقام كارهايشان را نگيرم

[آرى ] بنى هاشم با حكومت [چونان گوى ] بازى كردند؛ و هيچ خبر و وحى يى نيامده است .

ايـن خـود حـاكـى از شـخـصيت تك بعدى يزيد است كه از هوش معمولى هم برخوردار نبود تا چه رسد به زيركى پدرش .

گـويـى كه يزيد با كشتن سيد الشهدا(ع)، به آرزوى بزرگش دست يافته است كه سرمستى پـيـروزى و انـتـقـام زودگـذر، شـخـصـيـت او را در خـود فـرو بـرد. پـس از قـتـل حـسـين (ع)، روزى به مجلس شراب نشست ؛ و ابن زياد نيز در سمت راست او نشسته بود. آن گاه رو به ساقى خويش كرد و گفت :

اسقنى شربة تروى مشاشى

ثم مل فَاسْقِ مِثلَها ابن زياد

صاحب السر والامانة عندى

و لتسديد مغنمى و جهادى

پياله اى كه تشنگى ام را فرو نشاند مرا بده ، سپس همانند آن را به ابن زياد بنوشان همو كه رازدار امين و همه كاره من است .

سپس به آوازه خوانان فرمان داد تا اين سرود را بخوانند.(517)

فـسـق و فجور يزيد بر ياران وى نيز چيره گشته بود. در دوران وى ، موسيقى در مكّه و مدينه آشكار گشت . لهو و لعب رواج يافت و مردم آشكارا شراب مى نوشيدند.

روى هـم رفـتـه ، وى بـه لهـو و شكار و شراب و زن و سگ هاى شكارى تمايلى فراوان داشت . به طورى كه بر سگ ها زيور طلا مى آويخت و بر آن ها پارچه هاى زربفت مى پوشانيد؛ و به هـر سـگـى يـك غـلام مـى بخشيد كه او را خدمت كند؛ و دولت را با سياستى مبتنى بر شهوت هاى نـفـسـانـى اداره مـى كـرد. دوران زمـامـداريـش سـه سـال و شـش ‍ مـاه بـود. در سال نخست حسين بن على (ع) را كشت . در سال دوم به مدينه حمله كرد و مدت سه روز آن را مباح شـمـرد؛ و شـشصد تن از مهاجران و انصار در اين حمله كشته شدند و پس از آن از بدريّون كسى بـاقـى نـمـانـد و ده هزار تن از موالى ، اعراب و تابعان كشته شدند و دامان هزار دوشيزه آلوده شد.(518)

خبر در مدينه

كـيـفـيـت رسـيدن خبر مرگ معاويه به مدينه با ديگر شهرهاى اسلامى تفاوت داشت . اين خبر با نـقـشـه خـاصـى كه يزيد در شام طراحى كرده بود به آن شهر رسيد. زيرا ـ طبق آنچه در بيش تـر تـاريـخ ‌ها آمده است (519) ـ از والى خود در مدينه ، يعنى وليد بن عتبة بن ابى سـفيان ، خواست كه پيش از رسيدن خبر مرگ معاويه به مردم مدينه ، نخست از حسين بن على (ع) و پس از آن از عبدالله بن زبير بيعت بگيرد.

اين مطلب از نامه كوچكى به اندازه گوش موش ـ كه يزيد همراه سوگنامه اى بلند بالا براى كـارگـزار خـويـش ، وليـد بـن عـتـبـه ، فـرسـتـاد استفاده مى شود. متن اين نامه كوچك به روايت يعقوبى چنين بود:

چـون ايـن نـامـه ام را بـرايـت آوردنـد، حـسـين بن على و عبدالله بن زبير را احضار كن و از آن دو برايم بيعت بگير. چنانچه خوددارى كردند گردنشان را بزن و سرهاشان را برايم بفرست و از مردم بيعت بگير و هر كس خوددارى ورزيد حكم را درباره او و حسين بن على و عبدالله بن زبير اجرا كن . والسلام .(520)

ايـن مـوضـوع هـمچنين از گفتار مروان حكم ، در هنگام مشورت والى مدينه با وى درباره چگونگى گرفتن بيعت از اين افراد نيز استفاده مى شود؛ كه در پاسخ گفت :

هم اكنون در پى اين چند تن بفرست و بيعتشان را بگير، چرا كه اگر اينان بيعت كنند هيچ كس از مـسـلمـانان بر بيعت با يزيد اختلاف نخواهد كرد، بنابراين پيش از اين كه خبر فاش ‍ گردد و اينان خوددارى ورزند، بشتاب .(521)

در نقل الفتوح آمده است :

پس مروان گفت : هم اكنون پى آنان بفرست و آن ها را به بيعت و درآمدن به فرمان يزيد دعوت كـن ، اگـر چـنـيـن كـردنـد، از آنـان بپذير؛ و اگر نپذيرفتند برو و پيش از آن كه از خبر مرگ معاويه آگاه شوند، گردنشان را بزن . زيرا اگر اين را بدانند، اين هر سه بى درنگ مخالفت مى كنند و مردم را به سوى خود مى خوانند.(522)

بنابر اين نقشه اين بود كه از امام حسين و عبدالله زبير و عبدالله بن عمر ـ طبق آنچه در برخى روايت ها آمده است ـ پيش از افشاى خبر مرگ معاويه ميان مردم مدينه ، بيعت گرفته شود.

مطلب زير نيز تاءييدگر اين موضوع است :

هـنـگـامـى كه پيك وليد نزد امام حسين (ع) و عبدالله بن زبير آمد و از آنان خواست كه نزد وليد بـرونـد؛ و آنان را در مسجد يافت و خبر فراخوانى را به آنان رساند، عب