الله بن زبير از امام (ع) مـى پـرسـد: اى ابـاعـبـدالله ، ايـن ساعتى نيست كه وليد بن عتبه در آن با مردم به مجلس بنشيند. من اين موضوع و فرستادن دنبال ما در اين ساعت و فراخوانى ما را ناخوشايند مى بينم ، شما فكر مى كنيد براى چه كارى دنبال ما فرستاده است !؟

امـام حـسين (ع) فرمود: اينك آگاهت مى كنم ، اى ابابكر، من گمان دارم كه معاويه مرده است ، چون ديروز به خواب ديدم كه گويى منبر معاويه وارونه است و از خانه اش شعله آتش بلند است و اين را پيش خودم به مرگ او تعبير كردم .(523)

چنانچه آن هنگام خبر مرگ معاويه در مدينه منتشر شده بود، ابن زبير نيز مانند ديگر مردم از آن باخبر بود.

چـنـيـن بـه نـظـر مى رسد كه خبر مرگ معاويه تا پس از خروج امام حسين (ع) از مدينه ، از عموم مـردم مـديـنـه پـنـهان نگاه داشته شده بود؛ و جز در سطح محدودى منتشر نگشته بود و جز شمار انـدكـى از خـواص شـهـر مـانـنـد بـنـى امـيـه اى كـه اطـراف والى بـودنـد و بـرخـى از رجـال حـكـومـت و بـنـى هـاشمى كه پيرامون امام حسين (ع) بودند و برخى از شيعيانش و عبدالله زبـيـر و بـرادرانـش و اطـرافـيـان ايـنـان و عـبـدالله بن عمرو خاصانش ، دراين باره چيزى نمى دانستند.

شايد اين چيزى بود كه خود حكومت آن را در مدينه مى خواست . براى اين كه مردم را از حركت امام جـدا سـازد، خـواه در مـديـنه بماند و يا از آن خارج شود. چرا كه حكومت اموى ـ بر فرض باقى مـانـدن امام ـ او را به دليل بيعت نكردن در تنگنا قرار مى دادو اين كار بيش ‍ از يكى دو روز به طـول نـمـى انـجـامـيـد؛ و پـس از بـيـعـت امـام هـيـچ كـس از مردم از بيعت سرباز نمى زد؛ و چنانچه بـرخـوددارى پـاى مـى فـشـرد نـاچـار بـود كـه از تـرس تـرور براى خروج از مدينه چاره اى بـيـنـديـشـد؛ و درنـگ او ـ تـا هـنـگـام خـروج ـ حـداكـثـر بـيـش از سـه شـب طـول نـمـى كـشـيـد و مـديـنـه از او و پـيـروانـش خـالى مـى شـد. در ايـن حـال كـار گـرفـتـن بيعت از مردم مدينه در غياب امام آسان مى گشت . اما ديگر بزرگان مدينه از مـنـزلتـى كـه امـام (ع) در دل مـردم بـرخـوردار بـود، بـى بـهره بودند و چنين اهميتى نداشتند. گـذشـتـه از ايـن كـه برخى از آنان در موضعگيرى ها به نرمى و نداشتن قاطعيت شهره بودند. مـثـل عـبـدالله بـن عـمـر كـه مـن يـقـيـن دارم بـرخـى روايـات بـراى سـرپـوش نـهـادن تـمـايـل وى بـه حكومت بنى اميه ، او را در زمره امام (ع) و عبدالله بن زبير و بزرگان مخالف مدينه قلمداد كرده اند.

آنچه اعتقاد ما را مبنى بر تعمد حكومت مدينه در عدم اعلان خبر مرگ معاويه تا پس از روشن شدن مـوضـع امـام حـسـين (ع) تاءييد مى كند، اين است كه امام از والى ، وليد بن عتبه ، خواست كه از ايـشـان در حـضـور مـردم بـيـعـت بـگـيـرد و تـفـاوتـى مـيـان او و ديـگـران قايل نشود؛ آن جا كه فرمود: كسى چون من پنهانى بيعت نمى كند؛ و من دوست دارم كه بيعت آشكار و در حـضـور مـردم باشد، اگر فردا مردم را به بيعت فرابخوانى و ما را نيز همراه آنان دعوت به بيعت كنى ، كار ما يكى خواهد بود.(524)

در چـنـيـن مـواقعى عادت بر اين است كه فرداى آن روز والى ، خبر مرگ خليفه را بدهد و مردم را بـه بـيعت با جانشين او دعوت كند. اين چيزى است كه عبارت امام (ع) (... چون فردا فرا رسد و مردم را براى بيعت فراخواندى ...) نيز بر آن اشعار دارد.

ولى تـاريـخ دربـاره ايـن كـه وليـد بـن عـتـبـه فـردا يـا پـس فـرداى آن روز مـردم را چنان كه مـعـمـول اسـت در مـسـجـد بـراى بـيـعـت دعـوت كـرده بـاشـد چـيـزى بـراى مـا نـقـل نكرده است .(525) بلكه عكس قضيه را مورد تاءييد قرار مى دهد. چون وليد به يـزيـد نـوشـت و اخـبـار مـربـوط بـه مـردم مـدينه و ابن زبير و موضوع زندان را(كه بنى عدى عـبـدالله بن مطيع عدوى را همراه ديگر زندانيان به زور خارج كردند) به او گزارش داد و پس از آن كـار حـسـيـن بـن على (ع) را براى او يادآور شد و گفت : (او نه به فرمانبردارى ما اعتقاد دارد و نه به بيعت ما)(526)

به دنبال آن يزيد برايش نوشت :

از بنده خدا، يزيد، اميرالمؤ منين ، به وليد بن عتبه ، اما بعد:

هـمـين كه نامه ام به تو رسيد، براى آن كه به مردم مدينه تاءكيد كرده باشى ، بار ديگر از آن هـا بـيـعـت بـگير. عبدالله بن زبير را واگذار چرا كه تا زنده باشد هرگز از چنگ ما نخواهد رهـيد و راه فرار ندارد. اما با پاسخى كه برايم مى فرستى سر حسين بن على (ع) نيز بايد هـمـراه بـاشـد. اگـر چنين كردى تو را سرورى خواهم داد و پيش من جايزه و بهره فراوان دارى . والسلام

ايـن كه مى گويد: (براى آن كه به مردم مدينه تاءكيد كرده باشى ، بار ديگر از آنان بيعت بـگـيـر) حـاكى از آن است كه با وجود امام حسين ، وليد هرگز نمى توانست از مردم مدينه بيعت بـگـيـرد؛ و اين كه مى گويد (بار ديگر از آن ها بيعت بگير) اشاره به بيعت نخستى است كه مـعـاويه با نيرنگ براى ولايتعهدى يزيد در دوران زندگى خودش گرفت . نه آن كه وليد يك بـار بـراى يـزيـد از مـردم بـيعت گرفته باشد و يزيد از او بخواهد كه ، به منظور تاءكيد، بار ديگر نيز از آنان بيعت بگيرد.

ايـن كـه مـى گـويد (عبدالله زبير را واگذار...) حاكى از آن است كه پسر زبير از موقعيّت و اهميتى چون امام (ع) برخوردار نبود.

ايـن كـه مـى گـويـد: (بـا پاسخى كه برايم مى فرستى ، سر حسين بن على نيز بايد همراه بـاشـد)، حـاكـى از آن اسـت كـه وجـود امام (ع) با آن منزلت و جايگاه مقدسى كه ميان مردم دارد، بزرگترين مانع در راه بيعتى است كه به ويژه از مردم مدينه مى خواهد بگيرد.

هـمـچـنـيـن مـحـتـواى ايـن نامه كاشف از نوع شخصيت يزيد است كه ذره اى از حكمت و زيركى بهره نـدارد؛ و كـاشـف از سـطـحـى نـگـرى اوسـت كـه در بـرابـر خشم و خواهش خويش ‍ به واقعيت هاى سياسى عنايت نمى كند و نسبت به آنها بى توجّه است ؛ و در فرمان هايى كه صادر مى كند اين حـقـايـق را نـديـده مـى گـيـرد و درسـت هـمـان گـونـه اى فـرمـان مـى دهـد كـه كـودكـى در عـالم خيال و بازى و بدون اقتضاى طبيعى و اجتماعى بدان مى پردازد.

چـه بـسـا كه يكى از دلايل يارى نشدن امام حسين به وسيله مردم مدينه ، همين پوشيده نگاه داشتن خـبـر مـرگ مـعـاويه بود. در اين دوره صدها تن صحابه و بيش از اين شمار از تابعان در شهر حـضـور داشـتـنـد؛ و چـنـيـن بـه نـظـر مى رسدكه بيش تر آنها تا خروج امام ازمدينه چيزى نمى دانـسـتـند. آنها هنگامى از موضوع باخبر شدند كه امام (ع) در مكّه مكرمه درنگ كرد، با اين توجّه كه شمار مدنى هايى كه پس از آن در مكّه به امام پيوستند اندك بود.

فراخوانى و مشاوره در مسجد

بار ديگر بايد به آغاز داستان در حوادث سال شصتم هجرى باز گرديم ...

در روايـت آمـده اسـت : (در ايـن سال به گفته برخى در نيمه رجب و به گفته برخى ديگر هشت روز مانده از اين ماه با يزيد بن معاويه پس از مرگ پدرش بيعت شد.

هشام بن محمد به نقل از اءبى مخنف گويد:

يـزيـد در آغـاز رجـب سـال شـصـت خلافت يافت و در اين ه