گام وليد بن عتبة بن ابى سفيان والى مـديـنـه ، نـعـمـان بـن بـشير انصارى ، والى كوفه ، عبيدالله بن زياد والى بصره و عمرو بن سعيد بن عاص والى مكّه بود.

هنگامى كه يزيد به خلافت رسيد، اهتمامى جز اين نداشت كه از آن چند تنى كه در دوران معاويه هنگام فراخوانى مردم براى بيعت با ولايتعهدى يزيد از او نپذيرفته بودند، بيعت بگيرد و از كارشان فراغت يابد.

از اين رو به وليد نوشت :

بسم الله الرحمن الرحيم

از يزيد، اميرالمؤ منين ، به وليد بن عتبه ، اما بعد: [بدان كه ] معاويه بنده اى از بندگان خدا بود كه او را گرامى داشت و خليفه روى زمين گردانيد و به اندازه اى كه تقدير بود زيست تا اجلش فرا رسيد و مرد. خدايش رحمت كند، او پسنديده زيست و نيكوكار و پرهيزگار مرد. والسلام .

و در نامه ديگرى به اندازه دو بند انگشت برايش نوشت :

امـا بـعـد، از حسين ، عبدالله بن عمر، عبدالله زبير به شدت هر چه تمام بيعت بگير و تا بيعت نكنند آزاد نباشند. والسلام .(527)

اما محتواى اين نامه كوچك طبق آنچه در نقل (الفتوح ) آمده است چنين بود:

اما بعد، از حسين بن على ، عبدالله بن عمر، عبدالله زبير با شدت هر چه تمام بيعت بگير و در ايـن كـار ايـشـان را هـيـچ مجالى نده و هر كدام شان كه سر باز زد، گردنش را بزن و سرش را براى من بفرست (528)

بـر طـبـق ايـن مـتـن ديده مى شود كه عبدالرحمن بن ابى بكر، در روزگار معاويه در خواب مرد و گفته شد كه معاويه به او سم خوراند و او را كشت .

ابـن عـسـاكـر ايـن نـامـه را نـه بـه عـنـوان نـامه اى كوچك و ويژه بلكه به عنوان يك نامه كلى نقل كرده و گفته است : مردم ـ در شام ـ با يزيد بيعت كردند. پس از آن ، يزيد همراه عبدالله بن عـمـرو بن اويس عامرى ـ از بنى عامر بن لؤ ى ـ نامه اى به وليد بن عتبه ـ والى مدينه ـ نوشت كـه مـردم را فـرا بـخوان و از بزرگان قريش آغاز كن و نخستين كسى كه از او بيعت مى گيرى بايد حسين بن على باشد، كه اميرالمؤ منين ـ رحمه الله ـ از من عهد گرفته است با او مدارا كنم و خيرخواهش باشم .(529)

يـعـقـوبـى نـيـز آن را بـه عـنـوان يـك نـامـه كـوچـك مـخـصـوص نقل نكرده است ؛ ولى محتواى نامه اى كه او نقل كرده گواه آن است كه اين نامه سرّى بوده و هيچ كـس جـز مـسـؤ ول مورد نظر نمى بايست از آن آگاه مى شده است . روايت يعقوبى از درست ترين نـص هـا در ايـن مـوضـوع مى باشد. زيرا در آن از عبدالله بن عمر كه در مساءله بيعت يزيد هيچ مـشـكـلى پيش ‍ نمى آورد نامى به چشم نمى خورد، چرا كه وى به موضعگيرى هاى نرم و مسالمت آمـيـز و پـيـروى كـردن از مـردم شـهـرت داشـت . هـمـچـنـيـن روايـت يـعـقـوبـى بـه طـور كـامـل بـا تنگ نظرى ، سرعت انفعال ، بى مبالاتى نسبت به سنّت ها و ارزش هاى اجتماعى يزيد مطابقت دارد؛ و علاوه بر آن نظم و ترتيب نامه نيز كاشف از دقت يعقوبى است .

متن بيان يعقوبى چنين است :

هـنـگـامـى كـه ايـن نـامـه بـه تو رسيد، حسين بن على و عبدالله بن زبير را احضار كن و از آنان برايم بيعت بگير. اگر خوددارى كردند گردنشان را بزن و سرهاشان را براى من بفرست ؛ و از مـردم بيعت بگير و هر كس نپذيرفت حكم را درباره او و حسين بن على و عبدالله بن زبير اجرا كن . والسلام .(530)

اينك به اصل داستان برگرديم و ببينيم كه وليد بن عتبه چه كرد!؟ روايت مى گويد:

هنگامى كه خبر مرگ معاويه به او رسيد، بر او گران آمد؛ و در پى مروان بن حكم فرستاد؛ كه پيش از وليد حاكم مدينه بود. پس از آن كه وليد به مدينه رفت ، مروان سرآسيمه نزد او رفت و آمـد مـى كرد. وليد كه اين را ديد نزد همنشينانش او را دشنام داد. اين موضوع به مروان رسيد و از او قـطـع رابـطـه كـرد. از آن پـس پـيـوسـته رابطه اش با او قطع بود تا آن كه خبر مرگ مـعـاويـه رسـيـد. هـنـگـامى كه مرگ معاويه و دستورى كه براى گرفتن بيعت از آن چند نفر بر وليد سنگينى كرد، مروان را فراخواند. پس از آن كه نامه مرگ معاويه را خواند، كلمه استرجاع بر زبان راند و بر او رحمت فرستاد؛ و وليد از او نظر خواست كه چه بايد بكند؟

گفت : به نظر من بايد هم اينك آنان را فرابخوانى و به بيعت فرمان دهى ، اگر بيعت كردند از آنان بپذير و دست از آنان بدار وگرنه ، پيش از آن كه از مرگ معاويه آگاه شوند، آنان را گردن بزن . چرا كه اگر اينان از مرگش باخبر شوند، هر كدام در گوشه اى علم مخالفت به پا مى كند و مردم را به سوى خود مى خواند. اما پسر عمر مرد جنگ و دوستدار زمامدارى مردم نيست ، مگر آن كه خلافت را بى سبب به او ببخشند.

آن گاه وليد عبدالله بن عمرو بن عثمانِ نوجوان را فرستاد تا آنان را فرا بخواند. عبدالله آن دو را در مـسـجـد نـشسته ديد و در ساعتى كه وليد با مردم به مجلس نمى نشست نزد آنان رفت و گـفـت : دعـوت امـيـر را اجـابت كنيد. گفتند: تو برو ما مى آييم . در اين هنگام ابن زبير به حسين گفت : فكر مى كنى در اين ساعت كه با مردم به مجلس نمى نشيند چرا در پى ما فرستاده است ؟ حـسـيـن گـفـت : گـمـان مـى كـنـم كـه طـاغـوتـشـان مـرده بـاشـد و دنبال ما فرستاده تا پيش از افشاى خبر در ميان مردم از ما بيعت بگيرد. گفت : من نيز گمانى جز ايـن نـدارم ، شما مى خواهى چه بكنى ؟ حسين (ع) گفت : هم اينك مردانم را گرد مى آورم و نزد او مـى روم . آنـان را بـر در مـى نـشـانم و خود بر او وارد مى شوم . گفت : از رفتن نزد او بر تو بيمناكم : فرمود: اگر توان دفاع نداشته باشم بر او وارد نمى شوم .(531)

در روايت ديگرى آمده است كه ابن زبير به امام حسين (ع) گفت : اى اباعبدالله ، حدس ‍ بزن كه بـراى چـه كـارى در پـى مـا فـرسـتـاده اسـت ؟ حـسـيـن (ع) فـرمـود: جـز بـراى بـيـعـت بـه دنـبـال مـا نـفرستاده است ، گفت : نظرت چيست ؟ فرمود: نزد او مى روم و اگر قصد چنين كارى را داشت ، از او نمى پذيرم .(532)

در گفت و گوى ميان امام (ع) و ابن زبير به خوبى ديده مى شود كه موضعگيرى امام و اين كه مـى خـواهـد چه بكند كاملا روشن است و در مقام مشورت هيچ چيزى را از ابن زبير پنهان نمى كند. به عكس ، تمام تلاش ابن زبير اين بود كه بداند امام چه خواهد كرد و درباره كارى كه او خود مى خواهد انجام دهد هيچ نگفت !

در كـتـاب (الفـتـوح ) ايـن بـخـش از داسـتـان بـه گـونـه اى نـقـل شـده اسـت كه به دليل جزئيات مهمى كه در آن جا هست و ابن اثير و طبرى و ابن قتيبه ذكر نـكـرده انـد نـمى توان از آن چشم پوشيد. بنابر اين روايت را به ترتيبى كه در الفتوح آمده است مى خوانيم :

ابن اعثم گويد: چون نامه يزيد به وليد رسيد و آن را خواند گفت : انا لله وانا اليه راجعون . واى بـر وليـد بن عتبه ، چه كسى او را در اين حكومت وارد ساخت ؟ مرا با حسين ، پسر فاطمه ، چه كار؟... آن گاه به دنبال مروان بن حكم فرستاد و نامه را به او نشان داد. او نامه را خواند و پـس از بـر زبـان رانـدن كـلمه استرجاع گفت : خداوند اميرالمؤ منين معاويه ، را رحمت كند! وليد گفت : نظرت را درباره اين گروه بگو، به نظر تو چه بايد بكنم ؟ گفت : همين ساعت در پى آنان بفرست و از آنان بخواه كه با يزيد بيعت كنند و به ف