رمانش ‍ درآيند. اگر چنين كردند از آنـان بـپـذيـر و اگـر سر باز زدند، آنان را بياور و پيش از آن كه از مرگ معاويه مطلع شوند گـردن بـزن . زيرا كه اگر اين موضوع را بدانند هر كدام در گوشه اى قيام و اظهار مخالفت مـى كـنـنـد و مـردم را بـه خـود مـى خـوانـند. در اين صورت بيم آن دارم كه چيزى از آنها به تو بـرسـد كـه يـاراى مقابله اش را نداشته باشى ، بجز عبدالله بن عمر كه گمان ندارم در كار خـلافـت بـا هـيـچ كـس مـنـازعـه كـند مگر آن كه خلافت سراغش بيايد و او به عنوان پيشكش آن را بـپـذيـرد. بـنـابـر ايـن پـسـر عـمـر را رهـا كـن ؛(533) و دنبال حسين بن على و عبدالرحمن بن ابى بكر و عبدالله بن زبير بفرست و از آنان بيعت بگير. بـا ايـن كـه مـى دانـم ، حسين بن على هرگز زير بار بيعت با يزيد نمى رود و فرمانش را بر خـود واجـب نـمى شمرد. به خدا سوگند اگر من جاى تو بودم ، يك كلمه هم درباره حسين مشورت نمى كردم تا اين كه گردنش را مى زدم و هر چه باداباد!

وليد بن عتبه لختى سر به زير افكند، آن گاه سر را بلند كرد و گفت : اى كاش وليد از مادر زاده نشده بود و نامى از او برده نمى شد! و چشمانش پر از اشك شد.

مروان خدانشناس گفت : اى امير، از آنچه گفتم ناراحت مباش چرا كه خاندان ابوتراب از گذشته روزگار پيوسته با ما دشمن بوده اند و هستند. همينان بودند كه خليفه عثمان بن عفان را كشتند، آن گـاه رفـتـنـد و بـا امـيـرالمؤ منين جنگيدند. اى امير، گذشته از اين من ايمن نيستم كه اگر به ويـژه كـار حـسـيـن بـن على را هر چه زودتر فيصله ندهى از منزلتى كه نزد اميرالمؤ منين يزيد دارى ساقط نشوى .

آن گـاه وليـد بـن عـتـبـه بـه او گفت : آهسته ! واى بر تو اى مروان از اين سخن ، درباره پسر فاطمه درست صحبت كن كه او بازمانده فرزندان پيامبر است .

سـپـس بـه دنـبـال حـسـيـن بـن على ، عبدالرحمن بن ابى بكر،(534) عبدالله بن عمر و عـبـدالله بـن زبـيـر فرستاد و آنان را فراخواند. پيك ، كه عبدالله بن عمرو بن عثمان بن عفان بود، نزد آنان رفت و هنگامى كه آنان را در خانه هايشان نيافت به مسجد رفت و آنها را نزد قبر پيامبر(ص) ديد بر آنان سلام كرد، آن گاه ايستاد و گفت : دعوت امير را اجابت كنيد!

حـسـيـن (ع) گفت : هرگاه كه ما از اين مجلسمان فراغت يافتيم ، خداوند اين كار را خواهد كرد، ان شاء الله .

پيك نزد وليد بازگشت و موضوع را به او گزارش داد.

عـبدالله بن زبير به حسين بن على روى كرد و گفت : اى اباعبدالله ، اين ساعتى است كه وليد بـا مـردم بـه مـجـلس نـمـى نشيند، من اين موضوع را كه در اين ساعت سوى ما فرستاده و در چنين وقتى ما را فراخوانده است ناخوشايند مى دانم ، فكر مى كنى به چه منظورى ما را خواسته است ؟

حـسـين (ع) گفت : هم اينك مى گويم ، اى ابابكر، گمان دارم كه معاويه مرده است . زيرا ديروز به خواب ديدم كه منبر معاويه واژگون است و از خانه اش آتش زبانه مى كشد؛ و من اين را پيش خودم به مرگ او تعبير كردم .

ابن زبير گفت : اى پسر على ، بدان كه موضوع همين است ، اى اباعبدالله اگر تو را به بيعت با يزيد بخوانند چه خواهى كرد؟!

گـفـت : مـن هرگز با او بيعت نمى كنم . زيرا پس از برادرم حسن ، خلافت از آن من بود و معاويه هر چه خواست كرد. او براى برادرم حسن سوگند ياد كرد كه پس از خود خلافت را در هيچ يك از فـرزنـدان خـود قـرار نـدهـد؛ و اگـر مـن زنـده بـودم آن را بـه مـن بـاز گـردانـد. حـال كـه مـعـاويـه از دنـيـا رفـتـه و بـه هـيـچ يـك از تـضمين هايى كه به من و برادرم حسن داده عمل نكرده است ، به خدا سوگند اينك در امر خلافت جايى نداريم .

اى ابـابـكـر تـو قـضـاوت كن ، چگونه مى توانم با يزيد بيعت كنم ؟! در حالى كه مردى است فـاسـق و فـسـق را آشـكار مى كند، شراب مى نوشد با سگان و يوزپلنگ ها بازى مى كند و با بازماندگان خاندان پيامبر كينه مى ورزد، نه به خدا سوگند هرگز چنين چيزى نمى شود!

در هـمـيـن حـال كـه آن دو سـرگـرم گـفـت و گـو بـودنـد، بـار ديـگـر پـيـك نـزدشـان بـازگشت ..(535) و گـفـت : يـا ابـاعـبـدالله ، امـيـر بـراى شـمـا دو تـن در مـجـلس نشسته است ، بـرخـيزيد و نزدش برويد... حسين (ع) او را راند و گفت : اى مادر مرده ، برو پيش امير خود. هر كـدام از مـا بـخـواهـد كـه نـزد او بـرود مى رود، من هم اينك سوى او حركت خواهم كرد ان شاء الله تعالى .

پيك بار ديگر نزد وليد بازگشت و گفت : خداوند كار امير را راست گرداند، فقط حسين بن على اجابت كرد و به دنبال من نزد تو مى آيد.

مروان بن حكم گفت : به خدا سوگند كه حسين خدعه كرده است .

وليـد گـفـت : آرام گـيـر. كـسـى چـون حـسـيـن خـدعـه نـمـى كـنـد و چـيـزى را كـه بـعـد بـه آن عمل نكند، نمى گويد.

... آن گاه حسين رو به حاضران كرد و گفت : برخيزيد و به خانه هايتان برويد كه من نزد اين مرد مى روم تا ببينم نزد او چه خبر است و چه مى خواهد.

ابـن زبـير گفت : فدايت شوم اى پسر دختر رسول خدا(ص) من بر تو ترسانم كه تو را نزد خود حبس كنند و هرگز از تو دست برندارند تا آن كه بيعت كنى يا كشته شوى .

حـسـيـن (ع) گـفـت : مـن بـه تـنـهـايـى بـر او وارد نمى شوم ؛ و اصحاب و خدمتكاران و يارانم و اهـل حـق از شـيعيانم را جمع مى كنم و به آنان فرمان مى دهم كه همگى شمشيرهايشان را بكشند و زيـر جـامـه بـگـيـرنـد و هـمـراهم بيايند؛ و هرگاه اشاره كردم و گفتم : (اى خاندان پيامبر وارد شـويـد)، وارد شـونـد و هـر چـه فـرمان دهم اجرا كنند. من هرگز نمى پذيرم و تن به خوارى و ذلت نـمـى دهـم . بـه خـدا سوگند مى دانم ، چيزى سراغ ما آمد كه گريزى از آن نيست و قضاى الهى درباره من رقم خورده است ، و او كسى است كه درباره خاندان پيامبر(ص) هر چه بخواهد و خشنود باشد، انجام مى دهد.(536)

ديدار صورى و اعلام نپذيرفتن بيعت

باز مى گرديم به ادامه داستان و چگونگى ديدار امام (ع) و وليد.

ابن اعثم روايتش را ادامه مى دهد و مى گويد:

آن گاه حسين بن على (ع) به منزل خويش رفت و آب خواست . جامه پوشيد و با آب وضو ساخت و بـرخـاست و دو ركعت نماز گزارد و در نماز هر چه دوست داشت از خداوند خواست . چون از اين كار فراغت يافت ، دنبال مردان قبيله و دوستان و خاندانش فرستاد و آنان را از كار خويش آگاه ساخت . آن گاه فرمود:

بـر در خـانـه اين مرد باشيد من مى روم و با او سخن مى گويم ، چنانچه شنيديد، صدايم بلند شـد و سـخنم را شنيديد كه شما را صدا زدم : (اى خاندان پيامبر)، بدون اجازه به درون خانه بريزيد، آن گاه شمشيرها را بكشيد ولى شتاب مورزيد. اگر چيز ناخوشايندى ديديد، شمشير بكشيد و هر كس را كه آهنگ كشتن مرا داشت بكشيد.

آن گـاه حـسـين (ع) از خانه بيرون آمد، در حالى كه عصاى پيامبر(ص) را به دست داشت و سى تـن از خـاندان ، موالى و شيعيانش وى را همراهى مى كردند؛ تا آن كه آنان را بر در خانه وليد بـن عـتـبـه مـتوقف كرد و فرمود: ببينيد كه چه سفارشى به شما كرده ام و از آن تجاوز مكنيد، من اميدوارم كه سالم نزد شما باز گردم .(537)

اما شيخ مفيد روايت كرده است كه امام (ع) به آن