دف هايى كه امام از شـهـادت خـويـش دنـبـال مى كرد؛ و قصد داشت تا وجدان امّت را بيدار كند و در مسير صحيح مورد نظرش سوق دهد، در نطفه خفه مى گرديد.بـنـابراين خروج ايشان از مكّه و همچنين مدينه ، علاوه بر پرهيز از كشته شدن در يكى از اين دو شـهـر و در نـتـيـجـه شـكـسـتـه شـدن حـرمـت حـرمـيـن شـريـفـيـن ، در اصـل بـه مـنـظـور رهـانـيـدن انـقـلاب از حلقه هاى محاصره امويان و سرپوش گذاشتن بر آن و جلوگيرى از پامال شدن خون وى به وسيله آنان بود.

واپسين شب هاى حضور در مدينه

بازگرديم به جريان رويدادهاى داستان در مدينه منوره ، پس از ديدار امام (ع) با والى مدينه ، وليـد بـن عـتبه ، يعنى همان ديدارى كه طى آن امام (ع) مخالفت خود را با بيعت اعلام فرمود و نيز اعلام كرد او سزاوارترين مردم به خلافت است .

مـمـكـن اسـت ايـن سـؤ ال پـيـش آيـد كه امام حسين (ع) پس از اين ديدار آكنده از تشنج ، چند روز در مدينه منوره باقى ماند؟

ايـن پـرسـش پاسخ واحدى ندارد. زيرا منابع تاريخى به اين پرسش پاسخ ‌هاى گوناگون داده انـد. سيد بن طاوس در كتاب لهوف گويد: راويان گفت و گوى حسين (ع) با وليد بن عتبه و مـروان گـفـتـه انـد: چـون فـردا رسـيـد حـسـيـن (ع) سـه روز گـذشـتـه از شـعـبـان سال شصت روانه مكّه شد...(561) معناى اين سخن اين است كه امام (ع) پس از آن ديدار با وليد، جز همان شب را در مدينه نماند و بامدادان از شهر خارج شد! و اين ـ از نظر وسعت وقت ـ با اخبارى كه از دوبار رفتن آن حضرت به زيارت قبر جدشان ؛ و رفتن به زيارت قبر مادر و برادرش (ع) و ديدار با ام سلمه و محمد بن حنفيه و عمر اءَطْرف و زنان بنى هاشم و مروان بن حـكم و ديگران سخن مى گويند، همخوانى و سازگارى ندارد. زيرا گذشته از وقتى كه براى آمـادگى كوچيدن نياز بود، تاريكى شب گنجايش انجام همه موارد ياد شده را نداشت ، به علاوه اين كه ديدار امام (ع) با وليد بن عتبه در ساعت هاى پايانى آن شب صورت پذيرفته بود.

در بـرخـى مـنـابـع ديـگـر آمـده است : حسين (ع) در شب بعد با خاندان و يارانش بيرون رفت ، و امويان به جاى او به ابن زبير پرداختند؛ و امام به مكّه رسيد.(562)

مـفـهـوم اين سخن اين است كه امام در شب پس از ديدار با وليد بيرون آمد، اما همين ماءخذ تاريخى (تـذكـرة الخـواص ) بـلافـاصـله پـس از ايـن خـبـر چـنـيـن نـقـل مـى كـنـد: (ابـوسـعـيـد مـقـرى گـويـد: شـنـيـدم كـه حسين (ع) در آن شب به شعر ابن مفرغ (563) تمثل جست و گفت :

لا ذَعَرْتُ السَّوامَ فِى غَسَقِ الصُّبحِ

مغيرا وَلا دَعَوْتُ يزيدا

يَومَ اءُعطى مِنَ المُهانَةِ ضيما

وَالمُنايا يُرصِدْنَنِى اءَن اءحيدا

[خداكند] ديگر در سحرگاهان چارپايان را به هجوم نرمانم و ديگر يزيدم نخوانند

اگر از بيم مرگ به ستم تن دهم و زير بار ذلت روم و خطر مرگ مرا از راه ببرد.

گويد: با خود گفتم ، دليل تـمـثـل جـسـتـن به اين دو بيت كارى است كه وى آهنگ انجامش را دارد؛ و پس از دو شب به سوى مكّه رفت .).(564)

تاريخ مى گويد: حسين بن على شبى (چنان كه گفتيم شب ديدار با وليد بن عتبه )

بر سر قبر جدش رفت و گفت :

درود بر تو يا رسول الله ، منم حسين پسر فاطمه ، پسر تو و پسر دختر تو؛ و آن سبطى كه از خـود مـيـان امـّت بـه يـادگـار گـذاشـتـى . ايـنـك اى پيامبر خدا گواه باش كه اينان مرا فرو گذاشتند و تباه ساختند و حرمت مرا پاس نداشتند. اين شكوه من است تا آن هنگامى كه تو را ديدار كنم ـ درود و سلام خدا بر تو باد ـ.

آن گاه برخاست و به نماز ايستاد و پيوسته در ركوع و سجود بود...

گويد: وليد بن عتبه به خانه حسين (ع) فرستاد تا ببيند كه از مدينه خارج شده است يا نه . چون معلوم شد كه در خانه نيست گفت : الحمدلله كه خداوند مرا به خون او بازخواست نمى كند؛ و پنداشت كه از مدينه بيرون رفته است .

گويد: و حسين (ع) بامدادان به خانه بازگشت .(565)

گـويـد: چـون بامداد فردا رسيد، حسين از خانه بيرون شد تا از اوضاع آگاه شود كه ناگهان در راه به مروان بن حكم برخورد...(566)

حال ببينيم در شب دوّم چه روى داد...

صـاحـب الفـتـوح مـى گـويـد: چـون شـب دوم فـرا رسـيد، باز بر سر خاك رفت و دو ركعت نماز گزارد و چون از نماز فراغت يافت آغاز به مناجات كرد و گفت :

بـار پـروردگـارا، اين قبر پيامبر تو محمد است و من پسر دختر محمد هستم . از آنچه بر من وارد آمـده نـيـك آگـاهـى ، بـارپـروردگـارا مـن مـعـروف را دوسـت و منكر را ناخوش مى دارم . اى صاحب جـلال و كـرامـت بـه حـق ايـن خاك و به حق كسى كه در آن خفته است ، از تو مى خواهم كه آنچه را موجب خشنودى توست ، برايم ميسر گردانى .

گـويـد: آن گـاه حـسـيـن (ع) آغـاز بـه گـريـسـتن كرد و بامدادان سر بر خاك نهاد و لختى به خـوابـى سبك رفت در آن حال پيامبر(ص) را ديد كه با گروهى از فرشتگان آمد، گروهى دست راسـت ، گـروهـى دسـت چـپ ، گـروهـى از پـيـش و گـروهـى از دنـبـال وى مـى آمـدند. حضرت پيش آمد، حسين را به سينه چسباند و ميان دو ديده اش را بوسيد؛ و گـفـت : پـسـرم حـسـيـن ، گـويـى نـزديـك اسـت كـه بـه دسـت گـروهـى از امـتـم در زمـيـن كـربلا مـقـتـول گـردى و سـرت بـريـده شـود؛ و تـو تـشـنـه بـاشـى و آبـت نـدهـنـد؛ و بـا ايـن حـال شـفـاعـت مـرا امـيـد دارنـد. برايشان خيرى نيست . خداوند شفاعتم را در روز رستخيز به آنان نرساند؛ و ايشان را در آن جهان بهره اى مباد. حبيب من حسين ، پدر و مادر و برادرت نزد من آمده اند و مشتاق ديدار تواند و تو را در بهشت درجاتى است كه جز با شهادت بدان نرسى .

گـويـد: حـسـيـن (ع) در خواب آغاز به نگريستن در جد خويش كرد؛ و سخنش را مى شنيد؛ و در آن حـال مـى گفت : اى جد بزرگوار، مرا هرگز نيازى به بازگشتن به دنيا نيست . مرا نزد خويش نگهدار و همراه خود به خانه ببر.

گـويـد: آن گـاه پـيامبر(ص) به او گفت : اى حسين ، تو ناگزير بايد به دنيا باز گردى ، تا آن كه شهادت و پاداش بزرگى كه خداوند در آن برايت نوشته است ، روزى تو گردد. تو و پـدرت و بـرادرت و عـمويت و عموى پدرت در روز رستخيز در يك گروه محشور مى شويد تا به بهشت درآييد.(567)

امام (ع) از خواب بيدار شد و خوابش را براى خاندانش و براى بنى عبدالمطلب باز گفت ؛ و در آن روز در شـرق و غـرب انـدوهـنـاك تـر و گـريـان تـر از خـانـدان پـيـامـبـر(ص) نبود.(568)

صـاحـب الفـتوح گويد: حسين آماده شد و آهنگ خروج از مدينه كرد و نيمه شب بر سر خاك مادرش رفت و او را وداع گفت . آن گاه برخاست و بر سر خاك برادرش حسن رفت و همان كار را كرد. و سـپـس بـه خـانـه بـازگـشـت و چـون بـامـداد شـد بـه خـانـه بـرادرش ، مـحـمـد حـنـفـيـه ، رفـت .(569)

گرچه ابن اعثم تعيين نكرده است كه امام (ع) در كدام شب به زيارت خاك برادر و مادرش رفته است ، ولى به قرينه اين كه مى گويد: (و بامدادان نزد برادرش محمد حنفيه رفت ) معلوم مى شـود كـه ايـن شب ، شب پيش از سفر به مكّه بوده است . چرا كه ـ طبق آنچه در الفتوح آمده است ـ ديـدار ايـشـان بـا برادرش محمد، در پايان آخرين روز اقامت در مدينه بوده ا