 سپرده ام به او بسپار. پـس از آن كـه حسين (ع) كشته شد، على بن الحسين نزد ام سلمه آمد و او هر آنچه را كه حسين داده بود به او سپرد.(573)

در روايت ديگرى آمده است : حسين (ع) وصيتى نوشت و آن را به ام سلمه سپرد؛ و آن را نشان امامت كسى قرار داد كه از وى بخواهدش ؛ و امام زين العابدين آن را طلب كرد.(574)

ايـن هـا كـاشـف از ايـمـان راسـتـيـن و بـزرگـى شـاءن و مـنـزلت ويژه ام المؤ منين (ام سلمه ) نزد اهل بيت (ع) است .

عمر اءَطرف و منطق مدارا و عافيت طلبى

از عـمـر اَطـرف ، پـسـر امـام على (ع)، نقل شده است كه گفت : هنگامى كه برادرم ، در مدينه ، از بيعت با يزيد خوددارى ورزيد، نزدش رفتم و او را تنها ديدم .

گفتم : فداى تو شوم ، اى اباعبدالله ، حديث كرد مرا برادرت ، ابومحمد، حسن ، از پدرش (ع) ـ و در هـمـيـن حـال اشـكـم جـارى شـد و صـداى گـريـه ام بـلنـد شـد ـ و او مـرا در بغل گرفت و فرمود: تو را حديث كرد كه من كشته مى شوم ؟ گفتم : شگفت انگيز گفتى !

گفت : به جان پدرت از تو مى پرسم ، خبر كشتن مرا به تو داد؟ گفتم : چرا تسليم نگشتى و بيعت نكردى ؟

فرمود: حديث كرد مرا پدرم كه رسول خدا(ص) خبر كشتن او و مرا به او داده است ؛ و اين كه خاك من نزديك خاك وى است ، تو مى پندارى كه چيزى را مى دانى كه من نمى دانم !؟ من هرگز تن به ذلّت نمى دهم و فاطمه از آنچه امّت پدرش بر سر فرزندان وى آورده اند به او شكايت مى كند و هر كس با آزردن فرزندان پيامبر، وى را بيازارد به بهشت نرود!(575)

محمد بن حنفيه ، نصيحت و وصيت

در بـامـداد واپـسين روز حضور امام حسين (ع) در مدينه ، برادرش ، محمد حنفيه ، درحالى كه غم و انـدوه بـر وى چـيـره گشته و بسيار نگران و بيمناك زندگى امام بود، به خدمت حضرت رسيد. وى در كـار امام همه گونه انديشيد و به نظرش آمد كه نزد برادرش برود و او را نصيحت كند. چون به خدمت رسيد گفت :

اى برادر، تو محبوب ترين مردم و عزيزترينشان نزد منى . من هرگز از نصيحت ديگران دريغ نـداشـتـه ام ، امـا تـو بـه نـصـيحت كردن از همه سزاوارترى . تا مى توانى از بيعت يزيد بن مـعـاويـه و از شـهـرها كناره بگير. آن گاه پيك هايت را نزد مردم فرست و آنان را به سوى خود بـخـوان . اگـر بـا تـو بـيعت و از تو پيروى كردند، خداوند را بر اين سپاس بگذار. چنانچه مـردم بر كسى جز تو گرد آمدند، اين كار از دين و خرد تو نكاهد و جوانمردى و فضيلت تو از مـيـان نـرود، من از اين بيمناكم كه تو به شهرى درآيى و ميان مردم اختلاف افتد. سپس ‍ گروهى هـمـراه تـو بـاشـند و گروهى ديگر بر ضد تو و به جنگ برخيزند و تو هدف نخستين نيزه ها قـرارگيرى و آن گاه خون آن كس كه خود او و پدر و مادرش بهترين اين امتند، بيش ‍ از همه تباه شود و خاندانش بيش از همه خوار گردند.

حسين (ع) گفت : برادر جان ، پس كجا بروم ؟

گـفت : در مكّه فرود آى ، اگر آن جا را مطمئن يافتى كه به مقصد خويش رسيده اى و اگر تو را نپذيرفتند، راه ريگستان ها و كوه پايه ها را در پيش گير و از شهرى به شهر ديگر برو، تا بـبـيـنـى كـار مـردم بـه كـجـا مى رسد، كه چون تو در كارى نيك بينديشى ، انديشه ات از همه صائب تر باشد.

حـسـيـن گـفـت : برادرم ، نصيحتى دلسوزانه كردى ، اميد دارم كه نظرت استوار و قرين توفيق باشد.(576)

در نقل الفتوح آمده است : به مكّه برو، اگر آن جا را امن يافتى ، اين همان چيزى است كه من و تو دوسـت مـى داريم و اگر جز اين بود به يمن برو كه مردمش ياران جد و پدر و برادرت هستند؛ و آنان مهربان ترين و دلسوزترين مردمانند و سرزمينشان از همه جا فراخ ‌تر و خردشان از همه برتر است . اگر سرزمين يمن را مطمئن يافتى [كه به مقصود رسيده اى ] وگرنه راه ريگزارها و دره ها را در پيش مى گيرى و از شهرى به شهرى مى روى تا ببينى كه كار مردم به كجا مى كشد و خداوند ميان تو و ميان مردمان تبهكار داورى فرمايد.

حـسـيـن (ع) گـفـت : بـرادرم ، بـه خـدا سـوگند كه اگر در همه دنيا پناهگاه و جايى امن نيابم ، هـرگـز بـا يـزيـد بـن مـعـاويـه بـيـعـت نـخـواهـم كـرد كـه رسول خدا(ص) فرموده است : (بار پروردگارا، در يزيد مباركى قرار مده ).

گويد: محمد حنفيه سخن حسين (ع) را قطع كرد و گريست و حسين نيز لختى با او گريست ... آن گاه فرمود:(خداوند به تو پاداش خير دهد كه نصيحت كردى و راءيى درست زدى . اميدوارم كه ان شـاء الله راءى تـو اسـتـوار و قـريـن تـوفـيـق باشد. من آهنگ رفتن به مكّه دارم و برادران و بـرادرزادگان و شيعيانم را آماده اين كار ساخته ام . كارشان كار من و نظرشان نظر من است ، اما تـو، نـه بـرادر، بـاكـى نـيـسـت كـه در مـديـنـه بمانى و چشم من در ميان آنان باشى و چيزى از كارشان را بر من پوشيده ندارى )(577).

آن گاه حسين (ع) دوات و كاغذ خواست و اين وصيت را براى برادرش ، محمد، نوشت :

بـسـم الله الرحـمـن الرحيم ؛ اين وصيّت حسين بن على به برادرش محمد معروف به پسر حنفيه اسـت : حسين گواهى مى دهد كه خدايى جز خداى يكتا نيست و او شريك ندارد و محمد بنده و پيامبر اوست كه حق را از سوى حق آورده است ؛ و گواهى مى دهد كه بهشت و جهنم حق است و قيامت مى آيد و در آن شـكـى نـيست و خداوند در خاك شدگان را برمى انگيزد. من از روى سرمستى ، گردنكشى ، تـبـهـكـارى و ستمگرى قيام نكرده ام ، بلكه به پا خواسته ام تا كار امّت جد خويش به صلاح آرم و مى خواهم كه امر به معروف و نهى از منكر كنم ؛ و روش جدم و پدرم على بن ابى طالب در پيش گيرم . هر كس مرا با پذيرش حق پذيرفت خداوند به حق سزاوارترين است ؛ و هر كس اين را از مـن نـپـذيرد، شكيبايى مى ورزم تا خداوند ميان من و مردم داورى فرمايد و او بهترين داوران است ، توفيق من تنها از خداوند است ، بر او توكل مى كنم و به سوى او باز مى گردم .

گويد: آن گاه حسين نامه را پيچيد و مهر خويش بر آن زد و به برادرش محمد سپرد و سپس او را وداع گفت و در دل شب بيرون آمد.(578)

درنگ و نگرش

امام در مدينه از قتلگاه خود در عراق سخن مى گويد!

نـكـتـه قـابـل تـوجـّه اين است كه امام (ع)، با وجود خروج مرحله به مرحله از مدينه منوره تا مكّه مـكـرمـه ، در هنگامى كه در مدينه به سر مى برد، قصد نهايى خود را مبنى بر رفتن به عراق بـه اهـل بـيت و شيعيانش اعلام فرمود. ام سلمه خطاب به آن حضرت مى گويد: پسرم ، از رفتن بـه عـراق انـدوهگين مباش ، كه من از جدت شنيدم كه مى فرمود: (فرزندم حسين در سرزمين عراق در جـايى به نام كربلا كشته مى شود.)؛ و امام پاسخ مى دهد: (مادرم ، به خدا سوگند من نيز ايـن را مـى دانـم و نـاگـزيـر كـشـتـه مـى شـوم .) امـام (ع) بـه بـرادرش ، عـمـر اطـرف ، مـى گـويـد:(حـديـث كـرد مـرا پـدرم كـه رسـول خـدا(ص) او را از قـتـل خودش و من و اين كه خاك من نزديك خاك اوست خبر داده است .) در اين جا نصوص ديگرى نيز وجود دارد كه اين حقيقت را تاءييد مى كند.

عـلاوه بـر بـعـد اعـتـقـادى مـبـنـى بر اين كه امام حسين (ع) با علم الهى ، به خاطر امام بودنش ، جـزئيـات آنـچـه را كـه بـرايـش پـيـش آمـد مـى دانـسـت ، در زمـيـنـه تـحـليـل تـاريـخى نيز ا