 اين حقيقت استفاده مى شود كه امام حسين (ع) در پرتو درايت سياسى ـ اجـتـمـاعـى خـويش ‍ مى ديد كه عراق بهترين سرزمينى است كه براى رويارويى سرنوشت ساز مـيـان خـود و بـنـى امـيـه بـرمـى گـزيـنـد و بـهـتـريـن جـايـى اسـت كـه بـراى قـتل حتمى خويش انتخاب مى كند (من ناگزير كشته مى شوم ). زيرا شمار زيادى از شيعيان يا بگويم شمارى زياد از دوستداران اهل بيت در عراق مى زيستند هر چند كه به بيمارى دوگانگى شـخـصـيـت مـبـتـلا بـودنـد؛ (دل هـايـشان با تو و شمشيرهايشان بر ضد توست ). نيز به اين دليـل كـه عـراقـيـان هـمـچون شاميان كاملا تن به فرمانبردارى بنى اميه نداده بودند؛ و اين امر مـوجـب شـده بود تا سرزمين عراق بهترين مكانى باشد كه از پرتو انقلاب حسينى و فاجعه طفّ روشنايى مى گيرد.

بـسـيـارى از متون تاريخى بر اين نكته تاءكيد دارند كه عراقيان در دوران معاويه از روزگار امـام حـسن (ع)، با حضرت سيدالشهدا پيوسته در ارتباط بودند و از وى مى خواستند كه عليه حـكـومـت امـوى قيام كند و آمادگى شان را براى يارى و فداكارى اعلام مى داشتند، ولى امام (ع)، تا معاويه زنده بود، آنان را به شكيبايى و هشيارى فرمان مى داد.

از اين جا استفاده مى شود كه نيت رفتن به عراق در پرتو درايت سياسى ـ اجتماعى و ارتباط با عراقيان از همان آغاز در ذهن آن حضرت وجود داشت .

مفهوم اين سخن اين است كه نيت رفتن به عراق بر اثر نامه هاى عراقيان پس از مرگ معاويه به وجود نيامد، بلكه اين نيّت و آهنگ ، پيش از اين نامه ها، بر اساس منطق شهيدى كه در پى انتخاب بـهـتـريـن سـرزمـين براى شهادت خويش است ، در دل امام وجود داشت ؛ و نامه هاى عراقيان جز يك انگيزه ظاهرى براى تاءكيد اين نيّت و تصميم نبود.

مهم ترين عامل قيام حسينى

امـام حـسـيـن (ع) در ديدار با برادرش عمر اءطرف ، كه به وى گفت : (چرا دست بيعت ندادى ؟) دلايل خوددارى قاطع خود را از بيعت با يزيد اعلام داشت و فرمود: (هرگز تن به ذلت نخواهم داد). بـه بـرادرش ، مـحـمـد حـنـفـيـه ، نـيـز هـمـيـن خـوددارى از بـيـعـت را قـاطـعـانه اعلام داشت و فـرمـود:(برادرم ، به خدا سوگند اگر در دنيا پناهگاه و ملجاءى يافت نشود، هرگز با يزيد بن معاويه بيعت نخواهم كرد).

ايـن خـوددارى قـاطـعـانـه از بـيـعـت بـا يـزيـد ـ بـه عـنـوان نـخـسـتـيـن عـامـل از عوامل مؤ ثر در قيام حسينى ـ چنانچه ناشى از انگيزه اى شخصى مى بود، آن حضرت در صـورتـى كـه بـنـى امـيـه از وى خـواسـتـار بـيـعـت نـمـى شـدنـد سـكـوت مـى كـرد و مشكل اين حكومت با امام (ع) در همين جا پايان مى يافت .

ولى عـامـل خوددارى امام از بيعت ناشى از يك دليل عقيدتى يعنى خطر نابودى اسلام در صورت سـكـوت امـام در بـرابـر حـاكـمـى چون يزيد بن معاويه بود. چنان كه آن حضرت ، خود فرمود: (هـنـگـامـى كـه امـّت گـرفتار حاكمى چون يزيد گردد، فاتحه اسلام را بايد خواند)؛ و همين عامل بود كه امام را در برابر مسؤ وليت حركت و قيام براى اصلاح امّت جدش و امر به معروف و نهى از منكر قرار مى داد.

ايـن دليـل عـقـيـدتـى مـشـتـرك ، هـمـانـى اسـت كـه در حـقـيـقـت عـامـل خوددارى از بيعت و عامل امر به معروف را به هم آميخته است و تفكيك ميان اين دو در مقام سخن جز يك تفكيك اعتبارى نيست .

در حـقـيـقـت نـتيجه اين به هم آميختگى اين بود كه عامل خوددارى از بيعت ، اهميت فراوانش را وامدار اهـمـيـت بـزرگ تـرى بـود كـه به عامل اصلاح و امر به معروف و نهى از منكر اختصاص داشت ؛ وگـرنـه احـتـمـال داشـت كه قضيه با سكوت امام در برابر يزيد ـ كه زير بارش نرفت ـ با سكوت وى از درخواست بيعت پايان بپذيرد.

بـنـابـرايـن ، در مـجـمـوعـه عـوامـل مـؤ ثـر در قـيـام مـقـدس حـسـيـنـى ، عامل امر به معروف و نهى از منكر از همه مهم تر بود.

در وصـيتى كه امام حسين (ع) به برادرش محمد حنفيه فرمود، مى بينيم كه آن حضرت علت قيام خويش را تنها به همين عامل محدود فرمود؛ و از عامل خوددارى از بيعت سخنى به ميان نياورد. همان گـونـه كـه دربـاره ديـگـر عـوامـل مـؤ ثـر در قـيـام مـقـدس حـسـيـنـى ، مـانـنـد عـامـل نـامـه هـاى اهـل كـوفه ، چيزى نگفت . آن حضرت در اين وصيت تنها درباره اصلاح طلبى و ضرورت دگرگونى اوضاع فاسد از راه امر به معروف و نهى از منكر سخن مى گويد؛ و اين دليـلى اسـت روشـن و قـاطـع بـر اهميت والاى عامل اصلاح طلبى و امر به معروفو نهى از منكر. گـويـى كـه پـيـام ايـن وصـيـت تـاءثـيـر روشـن و مـسـتـقـل ايـن مـهـم تـريـن عامل است .

در چـارچـوب عـامـل امـر بـه مـعروف و نهى از منكر، مى بينيم اين امام است كه تصميم مى گيرد و رويـارويـى بـا حـكـومـت امـوى را آغـاز مـى كـنـد، نـه ايـن كـه دعـوت اهـل كـوفـه يـا تـقـاضاى حكومت اموى از امام حسين (ع) براى بيعت و خوددارى ايشان ، حضرت را وادار بـه رويـارويـى كـرده بـاشـد. ايـن تـبـديـل حـرام بـه حـلال و حـلال بـه حـرام و شـيـوع فـسـاد در زنـدگـى امـّت بـود كه امام را در برابر ضرورت رويارويى و وجوب قيام و نهضت قرار داد.

مـفـهـوم ايـن سـخـن اين نيست كه امام (ع) در دوران معاويه ، وظيفه امر به معروف و نهى از منكر و طـلب اصـلاح در امـّت را تـرك گـفـت ؛ يـا دربـاره اش سـسـتـى ورزيد. بلكه در آن دوره نيز با اشكال گوناگون و مناسبت هاى پياپى به انجام اين وظيفه مقدس اقدام مى فرمود. ولى انجام آن در آن دوران در چـارچـوب نـگـرش بـه پـيـامـدهـا و بـرآورد نـتـايـج مـتـرتـب بـر آن ـ و عـدم احـتـمـال رسـيـدن بـه نـتـايج مورد نظر تا زنده بودن معاويه ـ به پايين تر از قيام عليه وى متوقف گشته بود.

اگـر ارزش و اهـمـيـت هـر قـيـامـى بـه عـوامـل مـؤ ثـر در آن نـهـضـت بـاشـد، عـامـل امـر بـه مـعـروف و نـهـى از مـنـكـر نـسـبـت بـه ديـگـر عـوامل مانند عامل خوددارى از بيعت و عامل نامه هاى اهل كوفه ، بيش ترين ارزش را به قيام حسينى بـخـشيده است . اين انقلاب مقدس با استناد به عامل طلب اصلاح و امر به معروف و نهى از منكر، توانسته است كه خود را سزاوار جاودانگى گرداند و الگو باشد.

همان گونه كه عامل امر به معروف و نهى از منكر بر ارزش و اهميت انقلاب حسينى افزوده است ، اين انقلاب مقدس نيز بر ارزش و اهميت اصل امر به معروف و نهى از منكر افزوده است ، ولى نه در مقام ثبوت بلكه در مقام اثبات .

تـوضيح اين كه اصل امر به معروف و نهى از منكر در مقام ثبوت يعنى در واقع امر يا نفس ‍ امر يـا در مـتـن اسـلام ، داراى ارزش و اهـمـيـت مـعـيـنـى اسـت . ايـن ارزش را خـداونـد مـتـعـال در قـانـون اسـلامـى تـعـيـيـن كـرده اسـت ؛ و خـداى مـتعال و استواران در علم ، محمد و اهل بيت پاكش ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ به واقعيتش آن طور كه هست آگاهند.

اين موضوع بر همه اصول و مبانى اسلامى صدق مى كند و براى هر كدام از آن ها، در متن اسلام و در مـقـام ثـبـوت يـعـنى در واقع يا در مقام ذات شى ء، اندازه اى معين ، جايگاهى مشخ