 مى داد كه بيعت با يزيد بن معاويهرا تجديد كنند.(25)
2 ـ احـنـف بـن قـيـس : گفته شده است كه او در روزگار پيامبر(ص )بـه دنـيـا آمـد، ولى حـضـور وى را درك نـكـرد و درسـال 67 ه‍ مـرد. او فـضـايـل عـلى (ع ) را ازقـول ابوذر نقل كرده است ؛ و هنگامى كه ابن عباس نامه على (ع ) رابراى اهل بصره خواند، احنف نخستين مردى بود كه او را اجابت كرد وگفت : آرى ، به خدا سوگند كه تو را اجابت خواهيم كرد... او كسىاسـت كـه بـه امـيـر مؤ منان (ع ) پيشنهاد كرد كه حَكَم قرارش دهد؛ وعلى (ع ) او را به جنگ با خوارج فرستاده است .
او كـس نـزد عـلى (ع ) فـرستاد و پيغام داد: اگر بخواهى با دويستسوار مى آيم و با تو همراه مى شوم و اگر بخواهى همه بنى سعدرا كـنـار مـى كشانم و هفت هزار شمشير را از تو باز مى دارم ؛ و امام(ع ) شق دوم را برگزيد.(26)
بـه خـاطر اين موضعگيرى هاست كه رجالى معروف ، مامقانى ، او را((حَسَن )) مى شمارد.
يـك رجالى ديگر يعنى نمازى مى گويد: ((اين سخن ، نشانه درجهكـمـال و حـكـمـت او و نيز خشنودى اميرالمؤ منين (ع ) از وى است . او ازسفيران زبان آور بود.))(27)
ولى آيـا احنف بن قيس همان كسى نيست كه تقاضاى امام حسين (ع ) رابراى يارى نپذيرفت و گفت : ((ما خاندان ابوالحسن را آزموده ايم وآنـان را نـه حكمران ولايتى و نه صاحب مالى و نه چاره جوى جنگىديده ايم .))(28)
آيـا احـنـف بـن قـيـس هـمـان كـسـى نـيـسـت كـه درقـتل مختار به ابن زبير كمك كرد؛(29) و رياست تميم رابر عهده داشت .(30)
آيـا او نـبـود كـه ـ در صفين درحالى كه همراه على (ع ) بود ـ گفت :((عرب به هلاكت رسيد)).(31)
ايـن اظـهارات اشاره به ضعف اعتقادى احنف بن قيس نسبت به اميرالمؤمـنين و حسنين (ع ) دارد، چرا كه اگر نسبت به آنان اعتقادى راسخ مىداشـت ، بـا كـسانى كه با آنها در صلح بودند در صلح مى بود وبـا كـسـانى كه با آنها مى جنگيدند، مى جنگيد و با حضور در جبههحق ديگر براى او اهميت نداشت كه عرب هلاك گردد يا باقى بماند.
از ايـن رو يك رجالى ديگر يعنى شوشترى ، ((حسن )) دانستن وى ازسـوى مـامـقـانـى را تـاءيـيـد نمى كند.(32) همان طور كهخـوئى در ((المـعـجـم )) دربـاره تـاءييد يا تضعيف او سكوت اختياركرده است .(33)
از ديـگـر مـوضـعگيرى هاى دال بر نااستوارى اعتقادى وى نسبت بهامـيـر مـؤ مـنان و بلكه مردد بودن ، ضعف يقين و سستى وى در يارىاهـل حـق و وانـهـادن اهل باطل ، اين است كه پس از خواندن نامه معاويهبـه مردم بصره و تشويق شان براى جنگ با اميرمؤ منان (ع )، زيرشعار خونخواهى عثمان ، گفت : ((من نه سر پيازم و نه ته پياز، وكارى به كارشان ندارم .))(34)
3 ـ مـسـعـود بـن عـمـرو بـن عـدى اءزْدى : وى در جـنـگجـمـل يـكـى از فـرمـانـدهـان اءزد، در سـپـاه عـايـشـه ، طلحه و زبيربـود.(35) او كـسـى اسـت كـه هـنـگـام بـرخـاستن مردم بهدشـمـنـى بـا پـسـر مـرجـانـه ، وى را پناه داد و جلو مردم را گرفت.(36) پسر مرجانه نود روز پس از مرگ يزيد درنگ كردو سـپس به سوى شام رفت ، و مسعود بن عمرو، صد تن از اءزديانرا بـه فـرماندهى قرة بن قيس با وى همراه ساخت تا او را به شامبـردنـد. نـيـز ابـن زياد هنگام ترك بصره به سوى شام مسعود راجانشين خود ساخته بود.(37)
4 ـ قـيـس بـن هـيـثـم سـلمـى : هـنـگـام كـمـك خـواسـتـن عـثـمـان ازاهـل بـصره ، قيس برخاست و مردم را به يارى او تشويق كرد. مردمبـه يـارى عـثـمـان شـتـافـتـنـد ولى بـا دريـافـت خـبـرقـتـل او بـازگشتند؛(38) قيس كارگزار عثمان در خراسانبـود؛(39) و در روزگـار مـعاويه براى عبدالله بن عامرشـحـنـگـى بـصـره مـى كـرد. عـبـدالله مـدت دوسـال او را بـه واليـگـرى خـراسان فرستاد، ولى پس از آن وى راعـزل كـرد و كـيـفـر داد و بـه زنـدان افكند.(40) عبد اللهدايـى قـيـس بود. از اين رو مادرش درباره وى شفاعت كرد؛ و او را اززندان بيرون آورد...(41) قيس بار ديگر مورد توجه عبدالله قـرار گـرفـت و واليـگـرى بـصـره يـافـت ... پـس از آن درسال 45 ه‍ معاويه ، زياد بن سميه را بر بصره گماشت و قيس بنهـيثم را به واليگرى مرورود، فارياب و طالقان فرستاد. قيس باعـزل عـبـدالرحـمـن بـن زيـاد عـزل گـرديد و در هنگام مرگ يزيد دربصره حضور داشت .
قـيـس در سـال 66 فـرمـانـده جـنـگجويان پسر زبير عليه مثنى بنمـخـربـه ، دعـوتـگـر مـخـتـار، بـود؛ و در جـنـگ بـا مـخـتـار درسـال 67 ه‍ هـمـراه مـصعب بن زبير فرماندهى ساكنان عاليه را برعـهـده داشـت . وى در سـال 71 ه‍ مـروان را اجـير كرد كه براى يارىپـسـر زبـيـر، عـليـه خـالد بن عبدالله ، دعوتگر عبد الملك مروان ،بـجـنـگـنـد؛ و اهـل عـراق را از خـيـانـت بـه مـصـعـب بـرحـذر مـى داشت.(42)
5 ـ مـنـذر بـن جـارود عـبـدى : امـيـرالمؤ منين ، على (ع ) حكومت يكى ازشـهـرهـا را به وى داد اما او خيانت كرد و امام (ع ) خطاب به وى چنيننوشت :
اما بعد، نيكى پدرت مرا فريفت و گمان بردم كه تو نيز از روشاو پـيـروى مـى كـنى و به راه وى مى روى ، ولى به من خبر رسيدهاسـت كـه خـيـانـت كرده اى ؛ و پيروى از هواى نفس را رها نمى كنى وبراى آخرت خويش توشه اى باقى نمى گذارى ؛ دنياى خويش رابـا ويـرانـى آخـرتـت آبـاد مـى سـازى . از ديـنـت مـى بـرى و بـهخـويـشـاوندانت مى پيوندى . اگر آنچه از تو به من رسيده ، راستباشد، شتر در خانه و بند كفش تو از خودت بهتر است و كسى چونتـو شـايـسـتـه ايـن نـيـست كه به وسيله او رخنه اى بسته شود، ياكارى انجام پذيرد. يا مقامش بالا رود. يا در امانت شريكش كنند و يابراى جلوگيرى از خيانت و نادرستى بر خزانه بگمارندش . نامهام كه به دستت رسيد نزد من بيا.(43)
آن حضرت جاى ديگر درباره منذر فرموده است :
او بـه دو سـويـش بـسـيـار مـى نـگرد؛ در دو بُرْد خويش مى خرامد وبسيار گرد و خاك از روى كفش هايش ‍ پاك مى كند.(44)
يـعـنـى كـه وى مـردى اسـت خـودنـمـا، خـودپسند و متكبر كه همه همتشنـظـافت ظاهر است و نه پاكى باطن و تزكيه نفس و تهذيب درون وبالا رفتن به سوى افق هاى عالى معنويت .
على (ع ) او را ولايت فارس داد، ولى او مالى را به ارزش چهارصدهزار درهم به جيب زد. امام (ع ) او را به زندان افكند، ولى صعصعةدربـاره او شـفـاعـت كـرد و بـه كـارش پـرداخـت و وى رارهانيد.(45)
خيانت مالى منذر با خيانت وى در نفوس دو برابر شد. او نامه اى راكـه امـام حـسـيـن (ع ) بـه وسـيله سليمان بن رزين برايش فرستادهبـود، از سـر طـمع كارى و چاپلوسى و خودشيرينى نزد عبيد اللهبـن زياد برد؛ و نتيجه اين خيانت به زجر كشته شدن فرستاده امام(ع ) بود.
ابـن زيـاد نـيز به پاداش خيانت منذر واليگرى سِند را به وى داد.ولى او در سال 61 ه‍ درگذشت و بيش از چند ماه از اين پاداش بهرهنبرد.
ايـن تـصـويـرى خلاصه از گروهى از اشراف بصره آن روز بودكـه شـايـد نـمـايـانـگر زندگى ديگر اشراف آن شهر نيز باشد.ديـديـم كـه بـرخـى از ايـنـان ، مـانـند مالك بن مسمع ، گرايش هاىخـالص امـوى داشـتـنـد. كـسـانـى چون مسعود بن عمرو و قيس بن هيثمسلمى دشمن اهل بيت بودند. عدّه اى هم مان