يى مسلحانه با حكومت محلىامـوى در كـوفـه تـا هـنگام رسيدن امام (ع ) و يا دريافت اجازه از آنحضرت است ؟
آيـا مـاءمـوريـت مـسلم بن عقيل ـ طبق اين روايت ـ به شناخت آراى عمومىكوفيان و صداقتشان در آنچه به امام نوشته اند منحصر است ؟
يـك روايـت ديـگـر حـاكـى از آن اسـت كـه نـامـه امـام (ع ) بـهاهل كوفه ، حاوى عبارت زير نيز بوده است :
((مـن ، بـرادر و پـسـر عـمـويـم ، مـسـلم بـنعـقـيـل بـن ابى طالب را نزد شما فرستاده به او فرمان داده ام كهوضـعـيـت و خـبـر و راءى شما و نيز نظر خردمندان و بزرگانتان رابـرايـم بنويسد. او به سوى شما رهسپار است . ان شاء الله ، و لاقوة الاّ باللّه ، اگر چنان كه فرستادگان شما گفته اند و در نامههـايـتان نوشته ايد هستيد، همراه پسرعمويم بپاخيزيد و با او بيعتكـنـيـد و او را وامـگـذاريـد. بـه جـانـم سـوگـنـد، امـامعـامـل به كتاب و برپاى دارنده عدالت ، با كسى كه به ناحق حكممى كند و به راهى هدايت نمى كند برابر نيست ...))(66)
از ايـن عـبـارات روشـن مـى شـود كـه مـاءمـوريـت مـسـلم بـنعقيل در كوفه ، به شناسايى آراى عمومى مردم و آگاهى به حقيقت وواقـعيت جهت گيرى هاى ساكنان اين شهر نبوده است . بلكه ماءموريتاصـلى وى قـيـام عـليـه حـكومت محلى اموى همراه مردم كوفه و فراهمسـاخـتـن زمـيـنـه پـايـان دادن بـه كـل حـكـومـت امـوى بـوده اسـت .دليل اين مدعا سخن امام (ع ) است كه مى فرمايد: ((همراه پسرعمويمبپاخيزيد؛ با او بيعت كنيد و او را وا مگذاريد...)).
ابـن اعـثـم كوفى در ادامه نقل تاريخى اش مى گويد: آنگاه نامه راپـيـچـيـد و مـهر زد و مسلم بن عقيل را فرا خواند و آن را بدو سپرد وفرمود:
مـن تـو را به سوى مردم كوفه مى فرستم و خداوند كار تو را آنگـونـه كـه دوسـت مـى دارد و خـشـنـود اسـت بـه پـايان خواهد برد.امـيـدوارم كـه مـن و تـو در درجـه شـهـيدان باشيم . پس به بركت ويـارى خـداونـد بـرو تـا به كوفه درآيى . چون وارد شهر شدى ،نزد موثق ترين مردمش فرود آى و آنان را به اطاعت من فرابخوان .چـنـانـچـه مـردم را بـر بـيـعـت بـا من يكدل ديدى خبرش را با شتاببـرايم بنويس تا به حساب آن رفتار كنم ـ ان شاء الله تعالى .آنـگـاه حسين (ع ) او را در آغوش كشيد و با او خداحافظى كرد؛ و همهگريستند.))(67)
از اين روايت استفاده مى شود كه ((رازدارى )) در روايت نخست به اينمـعـنـا نـيـسـت كـه مسلم بن عقيل در دعوت به فرمانبردارى از امام ، ازشـيـوه پـنـهـان كـارى پـيـروى كـنـد. زيـرا از ظاهر سخن امام كه مىفـرمـايـد ((و مـردم را بـه اطـاعـت مـن فـرابـخـوان ))، آشـكـاراعـمـل كـردن بـرمـى آيـد. بـلى ، لازمـه كار اين است كه از دوستان وافـراد مـورد اعـتـمـاد آغـاز شـود؛ و ايـن چـيزى است كه فرمايش امام ،((چـون وارد شـهر شدى ، نزد موثق ترين مردمش فرود آى ))، بداناشعار دارد.
همچنين از اين روايت استفاده مى شود كه امام (ع ) با اين سخن خويش ،((و مـن امـيـدوارم كـه مـن و تـو در درجـه شـهيدان باشيم ))؛ به مسلمفهماند يا به او خبر داد كه سرانجام كارش ، رستگارى با شهادتاسـت ؛ و آن گـاه كه قضيه به يكى از مصالح عالى اسلام مربوطبـاشـد، آگـاهـى به اين كه سرنوشت فرد كشته شدن است ، مانعاداى تـكـليـف نـيـسـت . از جـمـله چـيـزهايى كه دلالت دارد بر اين كهدريافت مسلم بن عقيل از سخن امام (ع ) اين بود كه به سوى شهادتمى رود و اين آخرين ديدار وى با پسر عمويش ، حسين (ع )، است ، ايناسـت كـه يـكـديـگر را در آغوش گرفتند و خداحافظى كردند و همهگريستند.
يـك روايـت تـاريـخـى مـى گـويـد: ((مسلم در نيمه ماه رمضان از مكهبـيـرون آمـد و پـنـج روز مـانـده از شـوال بـه كـوفـهرسيد...)).(68)
مسلم بن عقيل كيست ؟
مسلم بن عقيل بن ابى طالب ، از ياران على (ع )، حسن (ع ) وحسين (ع) اسـت . وى بـا رقـيـه ،(69) دخـتـر امـام على (ع )، ازدواجكـرد؛ و در جـنـگ صـفـيـن ، هـمـراه حسن و حسين (ع ) و عبدالله بن جعفرفـرمـانـدهـى جـنـاح راسـت سـپـاه امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) را عـهـده داربود.(70)
خـويـى گـويـد: ((بـزرگـى و عـظـمـت مـسـلم بـنعـقـيـل بـالاتـر از آن اسـت كـه بـه وصـف درآيـد. وى در جـنـگ صـفينفـرمـانـده جـنـاح راسـت سـپـاه امـيـرمـؤ مـنـان (ع ) بـوده اسـت...)).(71)
بر اين اساس ، بعيد مى نمايد آن طورى كه مامقانى مى گويد، عمرشـريـف وى هـنـگـام رفـتـن بـه سـفـارت كـوفـه 28سـال بـوده بـاشـد.(72) زيـرا جـنـگ صـفـيـن درسال 37 هجرى روى داد و معنايش اين است كه وى در آن هنگام كمتر ازده سال داشته است !
از سوى ديگر پيامبر اكرم (ص ) به على (ع ) خبر داد كه مسلم (ع )در راه مـحبت حسين (ع ) كشته خواهد شد. صدوق در كتاب امالى خويشچـنـيـن نـقـل كـرده اسـت : ((عـلى (ع ) بـهرسـول خـدا(ص ) گـفـت : يـا رسـول الله ، آيـاعقيل را دوست مى دارى ؟ فرمود: آرى به خدا سوگند، من او را دو باردوسـت مـى دارم : يـكـى بـه خاطر خودش و ديگرى به خاطر دوستىابوطالب نسبت به او؛ و فرزندش در راه محبت فرزند تو كشته مىشـود؛ و اشك ديده مؤ منان بر او مى ريزد و فرشتگان مقرب درگاهخـداونـد بـر او درود مـى فـرسـتـنـد. آنـگـاهرسـول خـدا(ص ) گـريـسـت به طورى كه اشك بر سينه اش جارىشـد؛ و سـپـس فـرمود: خدايا، از آنچه پس از من بر سر خاندانم مىآيد به تو شكايت مى كنم .))(73)
مـسـلم الگـوى والاى اخلاق اسلامى ، به ويژه در شجاعت ، دلاورى وقـدرت بـود. نمونه اش ‍ حماسه اى بود كه در كوفه آفريد؛ بهطـورى كـه دشـمـن وى يـعنى محمد بن اشعث هنگام توصيف وى براىابـن زيـاد گـفـت : ((اى امـير، آيا نمى دانى كه مرا به سوى شيرىژيان و شمشيرى برنده در كف قهرمانى بلند همت از خاندان بهترينانسان ها فرستاده اى ؟))(74)
در بـرخـى كـتاب هاى مناقب آمده است كه مسلم همانند شير بود. نشاننـيـرومـنـديش اين كه مردى را با دست مى گرفت و بر پشت بام مىانداخت .(75)
در جـاى ديـگـر آمـده اسـت : حـسـيـن (ع )، مـسـلم بـنعـقـيـل را بـه سـوى كـوفـه فـرسـتـاد و او هـمـانـنـد شـيـربود.(76)
از جـاهـايـى كـه نـشان دهنده شجاعت بى مانند هاشمى وى مى باشد،مـوضـعگيرى او در برابر معاويه است كه در دوران زمامدارى اش ازوى خـواست تا مال را بازپس دهد و زمين را بگيرد؛ و مسلم در پاسخگفت : تا سرت را با شمشير نزده ام ، دست بردار!(77)
آيا مسلم خواستار معافيت از سفارت شد؟
طبرى در تاريخ خود و شيخ مفيد در كتاب ارشاد نوشته اند كه مسلمبـن عـقـيـل در اثـنـاى حـركـت به سوى كوفه يكى را نزد حسين (ع )فـرسـتـاد و از آن حـضـرت خـواسـت كـه وى را از مـاءمـوريت سفارتكوفه معاف سازد. متن داستان به روايت طبرى از اين قرار است :
مـسـلم پـيـش رفـت تـا بـه مـديـنـه رسـيـد. آنـگـاه در مـسـجـدرسول خدا(ص ) نماز گزارد؛ و با خاندان محبوب خويش خداحافظىكـرد. سپس دو راهنما از قبيله قيس اجير كرد. آن دو وى را پيش بردندتا آن كه راه را گم كردند و منحرف گشته به شدت تشنه شدند.راهـنـمـايـان گـفتند: اين راه را در پيش بگير تا به آب برسى ؛ ونـزديـك 