ود كه خود از عطش ‍ جان بدهند (طبق روايت ارشاد دو راهنمااز تـشـنـگـى مـردنـد). آنـگاه مسلم بن عقيل نامه زير را همراه قيس بنمـسهر صيداوى براى حسين (ع ) فرستاد؛ و اين در تنگه بطن خُبيت(و به روايت ارشاد در بطن خبت ) بود:
مـن از مـديـنـه هـمـراه دو راهـنـما به راه افتادم ، اما آنان از راه منحرفگـشـتـه و گـم شـدنـد. تـشـنـگـى شديد چنان بر ما غلبه كرد كهنـزديـك بود دو راهنما جان بسپارند. رفتيم تا آن كه نفس آخرمان رابـه آب رسـانديم . اين آب در جايى به نام تنگه بطن خُبيت واقعاست . من اين پيش آمد را به فال بد گرفتم ، اگر صلاح مى دانيد،مرا معاف داريد و ديگرى را به سفارت بفرستيد. والسلام .
حسين (ع ) در پاسخ او نوشت :
بـيـم آن دارم كـه انـگـيـزه تـو از نـوشتن نامه و تقاضاى استعفا ازماءموريتى كه به تو داده ام چيزى جز ترس ‍ نباشد. بنابراين بهسويى كه تو را فرستاده ام رهسپار شو. والسلام .
مـسـلم بـه خـوانـنـده نامه (و به روايت ارشاد، پس از خواندن نامه )گفت : ((من اين سخن را از بيم جان خودم نگفتم ...)).(78)
هـر كـس زنـدگـى نـامـه مـسـلم را ـ هـر چـنـد كـه در كتاب ها به طورخـلاصـه آمـده اسـت ـ مـورد مـطـالعـه قـرار دهـد و بـا عـرف عـرب آنروزگار و به ويژه با اوصاف بنى هاشم اندكى آشنا باشد، شكنـخـواهـد كـرد كـه ايـن داسـتـان سـاخـتـه دسـت دشـمـنـاناهـل بـيـت (ع ) و بـراى مشوّه جلوه دادن سيما و آوازه اين سفير بزرگاست .
مـسـلم از فـرمـاندهان جناح راست سپاه امير مؤ منان (ع ) بود. او كسىاسـت كـه مـعـاويـه ، حـاكـم مـطـلق العنان آن روز جهان اسلام را موردخطاب قرار داد و گفت : ((ساكت شو! تا سرت را با شمشير نزده ام، دسـت بـردار!)) او كـسـى اسـت كـه پـس از شـنـيـدن ايـن سـخـن امـام((امـيـدوارم ، مـن و تو در درجه شهيدان باشيم ))، تعيين كرد كه بهسـوى شـهـادت مـى رود و بـا آن حـضـرت چـنان خداحافظى كرد كهگويى وعده ديدارشان بهشت است .
آيـا نـفـس مطمئن به سعادت بازهم مى ترسد؟ و آيا كسى كه مشتاقلقـاى پـروردگار و ديدار با رسول خدا و دوستان گذشته خود ازاهـل بـيـت اسـت ، قـرار گـرفـتـن در آسـتـانـه مـرگ را بـهفـال بـد مى گيرد؟ آيا آرامش يك لحظه از وجود مسلم جدا شده است ؟سـيره آن حضرت در كوفه گواه ثبات قدم و آرامش ناشى از ايمانوى بـه كـار خـويـش اسـت ؛ كه در اين زمينه كسى جز امام معصوم نهبـه پـايـش مـى رسـد و نـه از او برتر است . آيا به باور انسانآگـاه و انـديـشـمـنـد مـى گـنجد كه حسين (ع ) اين سفارت مهم را بهفردى ترسو، كه پديده هاى عادى همه مسافران در چنان روزهايىرا به فال بد مى گيرد، واگذار كند؟ سرانجام اين كه آيا با ادبحسينى سازگار است كه پسرعمويش ، مسلم را اين گونه خطاب كندو به ترس متهم گرداند؟
آقـاى مـقرم گويد: ((كسى كه در سند ولايت سيد الشهدا براى مسلمبـن عقيل تاءمّل بورزد، به ثبات ، آرامش ، بى باكى و نترسى اواز مـرگ اذعـان خواهد كرد. مگر چيزى جز كشته شدن و شهادت در راهخدا مى تواند برازنده خاندان ابوطالب باشد؟ چنانچه مسلم در جنگهـا تـرسو مى بود، سيد الشهدا افتخار سفارت خويش را كه لازمهآن ، همه اين امور است به او نمى بخشيد.
ايـن سـخـنـى كـه راويـان نـقـل كـرده انـد و ابن جرير نيز به خاطركـاستن مقام والاى مسلم ثبت كرده است ، كاملا سست و بى پايه است .در حـالى كـه اهـل بـيـت و كـسـانـى كـه در سايه تعاليم آنها هدايتيـافـتـه انـد، بـه فـال بد زدن اعتقادى ندارند و براى آن ارزشىقائل نيستند، چگونه چنين چيزى مى تواند درست باشد.
ايـن كـه طـبـرى چنين مطلبى را براى مشوّه ساختن مقام شهيد كوفه ـچنان كه عادت وى درباره اعضاى خاندان علوى است ـ بنويسد شگفتنيست . شگفت اينجاست كه چگونه اين موضوع بر يك صاحبنظر دقيقپـوشـيـده مـانـده و در حـالى كـه پـيـوسـتـه از بـدگـويـىامـثـال آنـهـا دم مـى زند و معتقد است كه اين گونه روايات از ساختههـاى آل زبـيـر و پـيـروان آنـهـاسـت ، بـاز هـم آن را در كـتاب خويشنقل كرده است .)).(79)
بـه نـظـر مـى رسـد كـه مـقـرم اصـل رويداد و مرگ دو راهنما و نامهنـوشـتـن پـسـر عـقيل براى امام حسين (ع ) و پاسخ حضرت به او راقـبـول دارد، اما انتساب زدن فال بد و ترس به مسلم را ساختگى وبى پايه مى داند.(80)
ولى شـيـخ بـاقـر قـرشـى اصـل نـامـه و پـاسـخ آن راقبول ندارد و ساختگى مى داند. او مى گويد:
((1 ـ تـنـگه خَبَت كه مسلم از آنجا براى امام (ع ) نامه نوشت ، طبقگـفـتـه حـمـوى مـيـان مـكـّه و مـديـنـه واقـع اسـت . در حالى كه روايتتـصـريح دارد كه مسلم دو راهنما را در يثرب اجير كرد؛ و به سوىعـراق بـيرون رفتند و راه را گم كردند و مردند. بنابر اين طبيعىاست كه اين حادثه ميان مدينه و عراق روى داده باشد، نه ميان مكه ومدينه .(81)
2ـ چـنـانچه ميان يثرب و عراق جايى كه حموى از آن نام نبرده وجودداشـتـه بـاشـد، رفـت و آمـد از آنـجـا تـا مـكـه بـيـش از ده روزطـول مـى كـشـد. در حـالى كـه مورخان زمان مسافرت مسلم از مكه تاكـوفـه را تـعيين كرده و گفته اند: وى روز پانزدهم رمضان از مكهحـركـت كرد و در روز پنجم شوال به كوفه رسيد؛ كه مجموع مدتمـسـافرتش بيست روز مى شود واين بسيار كوتاه تر از مدتى استكـه مـسـافـر از مكه به مدينه (و سپس كوفه ) طى مى كند. چنانچهمـدت سـفـر فـرستاده مسلم از اين مكان و بازگشت او را استثنا كنيم ،مـدت سـفـر او از مـكـه تا كوفه كمتر از ده روز مى شود؛ و پيمودنچنين مسافتى در اين مدت عادتا محال است .
3ـ امـام (ع ) ـ در ايـن نـامه ـ مسلم را به ترس متهم كرده است ؛ و اينمـوضـوع بـا مـوثـق شـمـردن مـسـلم و اين كه او شخص مورد اعتماد وبـزرگ اهـل بـيت اوست و فضيلتى بيش از ديگران دارد در تعارضاست . چگونه ممكن است كه امام بااين اوصاف بازهم او را به ترسمتهم كند.
4ـ تـرسـو خـوانـدن مـسلم با سيره عملى وى تناقض دارد. زيرا اينقـهرمان بزرگ ، دلاورى و شجاعتى خيره كننده از خود نشان داد و درهـنگام حمله گروه هاى كوفى ، بى آن كه كسى او را يارى دهد و ياپشتيبانى كند، يك تنه با آنها به مقابله پرداخت . وى شمار زيادىاز آن سپاه انبوه را كشت و آنها را وحشتزده و بيمناك ساخت . هنگامى همكـه او را اسـيـر گـرفـتـه نـزد ابـن زيـاد بردند، اثرى از ذلت وشـكـسـت در وى ديـده نـشده بلاذرى درباره مسلم مى گويد: او شجاعتـريـن و سـرسـخـت تـريـن مـردان بـنـىعـقـيـل بـود(82)؛ و بـلكـه پس از ائمه (ع ) شجاع ترينهاشمى تاريخ است .
ايـن حـديـث افترايى است كه براى كاستن از ارج و مقام اين فرماندهبـزرگ كـه از مـفـاخر امت عربى و اسلامى به شمار مى آيد ساختهشده است )).(83)
از ايـن رو ما در اين باره ، نظر قرشى را بر نظر مقرم ترجيح مىدهـيـم ، و بـر اين باوريم كه اصل نامه و پاسخش صحت ندارند؛ وبه گمان قوى اصل حادثه نيز درست نيست . مسلم در كوفه
چـنان كه گذشت ، امام حسين (ع ) به مسلم سفارش كرد كه در كوفه، نـزد مـورد اعـتـمـادتـريـن مـردم شـهـر بـرود و فرمود: ((چون وا