دشـهـرشـدى نـزد مـوثق ترين ساكنانش فرود آى )).(84)چـرا كـه لازمـه طـبيعى آغاز عمل سياسى ـ انقلابى مسلم براى دعوتمـردم بـه فـرمـانـبـردارى از امـام و بـسـيج آنان براى قيام همراه آنحـضـرت ، و دسـت بـرداشتن از آل ابى سفيان ، اين بود كه پايگاهوى مـنـزلى بـاشـد كـه صـاحـب آن دوسـتـداراهل بيت (ع ) و موثق ترين فرد كوفه باشد.
ابـن كـثـير مى نويسد:(85) هنگامى كه وارد كوفه شد درخانه مردى به نام مسلم بن عوسجه اسدى (86) فرود آمد.بـه قـولى ديـگـر وى درخـانـه مـخـتـار بـن ابـى عـبـيـد ثـقـفـى(87) فرود آمد. شيخ مفيد گويد: ((... آنگاه مسلم پيش رفتتـا بـه كـوفـه وارد شد و در خانه مختار بن ابى عبيده ـ كه امروزخـانـه مـسلم بن مسيب خوانده مى شود ـ درآمد. پس از آن شيعه نزد وىبـه آمـد و شـد پرداختند و چون مردم نزد وى آمدند و شمارشان زيادشـد، نـامـه حـسـيـن (ع ) را برايشان مى خواند و آنان مى گريستند.هجده هزار تن از مردم با مسلم بيعت كردند؛ و او اين موضوع را براىحـسـيـن (ع ) نـوشـت و از او خـواسـت كـه بـه كـوفـهبيايد...))(88)
اما پس از ورود عبيدالله زياد به كوفه ، به عنوان والى شهر، ازسـوى يـزيـد و حصول تحولات سريع و پى در پى نوع فعاليتمسلم نيز تغيير كرد و به خود شكل پنهانى گرفت . وى ناچار شدكـه مـحـل اسـتـقـرارش را تـغـيـيـر دهـد و بـه خـانـه هـانـى بـن عروه،(89) رئيس و بزرگ قبيله مراد برود. هانى از اشراف وبزرگان شيعه در كوفه بود.نامه امام (ع ) به محمد حنفيه و بنى هاشم
ابن عساكر و ابن كثير نقل كرده اند كه امام (ع ) (هنگام حضور در مكه) بـه مـدينه پيغام داد و از بنى هاشم خواست كه نزد وى بشتابند.به دنبال آن گروهى از آنان نزد وى آمدند و محمد بن حنفيه نيز بهآنـهـا پـيـوست . ولى نام افراد بنى هاشم ، در اين روايت ذكر نشدهاست .(90)
ذهـبـى گـويد: حسين (ع ) به مدينه [پيغام ] فرستاد و شمارى اندكاز بـنـى عـبـدالمـطـلب نـزد وى آمـدنـد. ايـنـان زن و مـرد نـوزده تـنبودند.(91)
مفهوم روايت اين است كه بنى هاشم از مدينه همراه حسين (ع ) نيامدند.بـلكـه پـس از دعـوتـى كـه بـه وسـيـله ايـن نـامـه از آنـان بـهعمل آمد، در مكه به وى پيوستند.
ولى بنابر منابع تاريخى شيعه امام حسين (ع ) از مكه براى محمدحنفيه و بنى هاشمى كه در مدينه نزد وى بودند نامه اى فرستاد؛كه در عين اختصار، معانى بسيار بلندى را در خود جاى داده است و ازباشكوه ترين نامه هاى امام (ع ) به شمار مى آيد.
در روايتى از امام باقر(ع ) آمده است كه امام حسين (ع ) نامه اى را ازمكه فرستاد؛ كه متن آن چنين است :
((بسم الله الرحمن الرحيم
از حـسـين بن على به محمد حنفيه و كسانى از بنى هاشم كه نزد وىهستند.
هـر كـس بـه مـن بـپـيـونـدد بـه شهادت مى رسد؛ و هر كس نپيوندد،پيروزى را درك نخواهد كرد. والسلام .))(92)
مـتـن ايـن نـامـه ، بـا انـدكـى تـفـاوت از امـام صـادق (ع ) نـيـزنقل شده است و از ظاهر آن چنين برمى آيد كه امام حسين (ع ) آن را پساز خروج از مكه نوشته است .(93)
مفهوم نامه : علامه مجلسى در توضيح مفهوم اين نامه مى نويسد: بهپـيـروزى نـمى رسد، يعنى به پيروزى هاى دنيوى نمى رسد و ازآنـهـا بهره مند نمى شود. از ظاهر اين پاسخ نكوهش كسانى كه بهامـام نـپـيـوسـتـند برمى آيد. شايد هم معنايش اين باشد كه امام (ع )آنـان را مـخـيـر گـذاشـتـه است ؛ و بنابر اين هر كس تخلف ورزيدهگناه نكرده است .(94)
بـنـابـرايـن ، عـلامـه مـجلسى پيروزى را به معناى برخوردارى ازمـنـافـع پـيـروزى هـاى دنـيـوى گـرفـتـه اسـت ، هـمـان گـونـه كهاحـتـمـال مـى دهـد، امـام (ع ) بـنـى هـاشـم را در پـيوستن به خود آزادگذاشته است . و بنابر اين كسانى كه تخلف ورزيده و به ايشاننپيوسته اند گناهكار محسوب نمى شوند.
ولى قـرشـى آن را بـه چـنان نوعى از پيروزى تفسير كرده است ،كـه تـا بـرپـايـى رسـتـخـيـز جـز بـراى امـام حـسـيـن (ع )حـاصـل نشده است . او مى گويد: ((حضرت به خاندان نبوى خبر دادكه هر كس به وى بپيوندد به زودى با شهادت ظفرمند مى شود؛ وهر كس به او نپيوندد به پيروزى نخواهد رسيد؛ آيا پيروزى موردنظر امام (ع ) كدام است ؟
پـيـروزى مـورد نـظـر سـيدالشهدا، آن پيروزى است كه هيچ كدام ازرهـبران جهان و قهرمانان تاريخ بدان دست نيافته اند. چرا كه (درواقـعـه كـربـلا) اصـول و ارزش هـاى امـام (ع ) پـيـروز شـد و بـافـداكـارى خـويـش دنـيـا را فـروزان سـاخت و نام او رمز حق و عدالتگـرديـد. شخصيت والاى آن حضرت متعلق به يك ملت نيست بلكه ازآنِ همه انسانيت است .
كـدام فـتـحـى از ايـن بـزرگ تـر و كـدام ظـفـرى از ايـنبرتر؟))(95)
ايـن پـيـروزى بـه گونه ديگرى هم تفسير شده است ؛ و مراد از آنتـحـولات و دگـرگـونـى هـاى سـرنـوشـت سازى است كه بر اثرشهادت امام حسين (ع ) در دوران خود او و در دوره هاى پس از آن براىاسـلام حـاصـل شد؛ تا آنگاه كه امام مهدى قيام كند؛ كسى كه قيام اوفـصـل پـايانى قيام جدش حسين است ؛ و ظهور او در پهنه زمين ، بهمـفـهـوم پـيروزى دين محمدى بر همه اديان مى باشد؛ و آخرين ثمرهنهضت عاشورا به شمار مى آيد.(96)
شـايد مرحوم مقرم به برخى از مفاد اين معنى پى برده است ، آن جاكه مى گويد: امام حسين (ع ) در نهضت خويش معتقد بود كه فاتح وپـيـروزمـنـد اسـت ، چـرا كـه شـهـادت او ديـنرسـول خدا(ص ) را احيا مى كند، بدعت ها را از ميان مى برد، كارهاىمـخـالفـان را رسـوا مـى سـازد؛ و بـه امـت مـى فـهـمـانـد كـهاهل بيت از ديگران به خلافت سزاوار ترند و در نامه خود به بنىهـاشـم نـيـز به همين موضوع اشاره مى كند و مى فرمايد: هر كس ازشـمـا كـه بـه مـا بـپـيـونـدد بـه شـهـادت مى رسد و هر كس تخلفبورزد، به پيروزى نخواهد رسيد.
مـقـصود امام (ع ) از پيروزى جز آثار مترتب بر قيام و فداكارى آنحـضـرت يـعنى فرو ريختن پايه هاى گمراهى ، پاك شدن خارهاىبـاطـل از راه پـاك شريعت و برپايى ستون هاى عدالت و توحيد وتبيين وجوب ايستادن در برابر منكر براى امت چيز ديگرى نبود.
اين همان معناى سخن امام زين العابدين (ع ) به ابراهيم بن طلحة بنعـبـيـدالله اسـت كـه در هـنـگـام بـازگشت از مدينه از ايشان پرسيد:پيروز چه كسى است ؟ و امام فرمود:
((هـنـگـام نماز كه فرا رسيد، اذان و اقامه بگو، آنگاه پيروز را مىشناسى )).(97)
امـام زيـن العـابـديـن (ع ) در ايـن گـفـتـار بـه تحقق آرمان هايى كهسيدالشهدا جانش را براى آنها فدا كرد و شكست تلاشهاى يزيد رابـراى خـامـوش سـاخـتن نور خداوند و نيز خواست پدرش را در خنثىسـازى مـجـاهـدت هـاى رسـول خـدا(ص ) و از مـيان بردن شهادت بهپـيـامـبـرى آن حـضـرت ، كـه بر امت اسلامى واجب است تا آن را پنجنوبت اعلام دارند، اشاره مى كند.(98)
واژه فتح در دوازده جاى قرآن به شرح زير آمده است :
1ـ ((فـَإِنْ كـَانَ لَكـُمْ فـَتـْحٌ مـِنَ اللّهِ قـَالُوا اءَلَمْ نـَكـُنـْمَعَكُمْ...))(99)
پـس اگـر از جانب خدا براى شما فتحى برسد، مى گويند: مگر مابا شما نبوديم .
2ـ ((فـَعـَسـَى اللّهَُ اءَنْ يـَا