قام خسارات و تلفات خود را بگيرند.
على صدايش را بلند كرد:
((سلامم بر تو باد اى اباعبداللّه ! اينك اين جدم رسول خداست كه مرا با جام خود نوشاند كه پس از آن تشنه نمى شوم ، در حالى كه مى گفت : براى تو نيز جامى ذخيره شده است )).
باد، اين كلمات را به پدرش رساند، قلبش پاره پاره شد. بند دلش از هم گسيخت ، نيرويش فرو ريخت ، قدرتش را از دست داد. در آستانه مرگ قرار گرفت و شتابان خود را به فرزند رساند، گونه بر گونه اش گذاشت . پيكر پاره پاره فرزند بى حركت بود، امام با صدايى كه پاره هاى قلبش را در خود داشت و چشمانى خونبار مى گفت :
((خداوند قومى را كه تو را كشتند، بكشد، پسرم ! چقدر آنان بر خداوند و هتك حرمت پيامبر، جسارت دارند! پس از تو، خاك بر سر دنيا باد)).(104)
عباس ( عليه السّلام ) در كنار برادرش بود، با قلبى آتش گرفته و پاره پاره از رنج و درد از مصيبتى كه بر سرشان آمده بود. چرا كه پسر برادرش كه يك دنيا فضيلت و افتخار بود به شهادت رسيده بود. چقدر اين فاجعه هولناك و چقدر مصيبت دهشتناكى است !
نواده پاك مصطفى ، زينب ( عليها السّلام ) شتابان خود را بر سر پيكر پسر برادر رساند، خود را بر آن انداخت و در حالى كه با اشك خويش شستشويش مى داد، بانگ مويه سر داده بود و مى گفت :
((آه اى پسر برادرم ! آه اى ميوه دلم !)).
اين صحنه حزن آور در امام تاءثير كرد، پس شروع كرد به تسليت گفتن به خواهر، در حالى كه خود امام در حالت احتضار بود و دردمندانه مى گفت :
((پسرم ! پس از تو خاك بر سر دنيا)).
يا اباعبداللّه ! خداوند بر اين حوادث دهشتبارى كه صبر را به ستوه آوردند و كوهها را لرزاندند، پاداشت دهد. در راه اين دين مبين كه گروهى جنايتكار اموى و مزدورانشان آن را به بازى گرفته بودند، شرنگ به كامت رفت و مصيبتها كشيدى .

شهادت آل عقيل

رادمردان بزرگوار از آل عقيل براى دفاع از امام مسلمين و جانبازى در راه او تمسخر زنان بر زندگى و تحقيركنندگان بر مرگ ، بپاخاستند. امام شجاعت و شوق آنان را به دفاع از خود دريافت ، پس فرمود:
((پروردگارا! قاتلان آل عقيل را بكش ، اى آل عقيل پايدارى كنيد كه وعده گاه شما بهشت است )).(105)
آنان به دشمن زيانهاى جبران ناپذيرى وارد ساخته و چونان شيران شرزه به قلب دشمن زدند و با عزم نيرومند و اراده استوار خود بر تمام بخشهاى سپاه دشمن سر بودند. نُه تن از آن رادمردان پاك و افتخار خاندان نبوى به شهادت رسيدند. شاعر درباره آنان مى گويد:
((اى چشم ! خون ببار و ناله سر ده و اگر مويه مى كنى بر خاندان رسول مويه كن . هفت تن از فرزندان على و نه تن از فرزندان عقيل به شهادت رسيدند)).(106)
ارواح پاك آنان به ملكوت اعلى پيوست و به فردوس برين كه جايگاه پيامبران ، صدّيقان و صالحان است . و چه خوب همراهانى هستند وارد شد.

شهادت فرزندان امام حسن (ع )

رادمردان از فرزندان امام حسن ( عليه السّلام ) براى دفاع از عموى خود و يارى او با قلبى خونبار از مصايب حضرت ، بپاخاستند. يكى از اين دلاوران ، قاسم بن حسن بود كه مورخان در وصفش گفته اند: چون ماه شب چهارده بود. امام او را تغذيه روحى كرده و پرورش داده بود تا آنكه يكى از نمونه هاى عالى كمال و ادب گشت . قاسم و برادرانش از محنت و مصيبت عمويشان باخبر مى شدند و آرزو مى كردند اى كاش بتوانند ضربات دشمن را با خون و جان خود به تمامى ، دفع كنند. قاسم مى گفت : ((امكان ندارد عمويم كشته شود و من زنده باشم )).(107)
قاسم نزد امام آمد تا اذن جهاد بگيرد. حضرت او را دربرگرفت در حالى كه چشمانش اشكبار بود ولى اجازه نداد به ميدان رود، جز آنكه قاسم همچنان پافشارى مى كرد و دست و پاى امام را مى بوسيد تا اجازه او را دريافت كند. پس ‍ حضرت اذن داد و آن پيشاهنگ فتوت اسلامى ، راه رزمگاه را پيش گرفت و براى تحقير آن درندگان ، زره بر تن نكرد. سرها را درو مى كرد و گُردان را به خاك مى انداخت ، گويى مرگ مطيع اراده اش بود. در حين جنگ ، بند نعلينش كه از آن لشكر باارزشتر بود كنده شد. زاده نبوت ، نپسنديد كه يكى از پاهايش ‍ بدون نعلين باشد، پس ، از حركت باز ايستاد و به بستن بند آن پرداخت و اين حركت در حقيقت تحقير آنان بود. سگى از سگان آن لشكر به نام ((عمرو بن سعد ازدى )) اين فرصت را غنيمت شمرد و گفت :((به خدا بر او خواهم تاخت )). ((حميد بن مسلم )) بر او خرده گرفت و گفت :
((پناه بر خدا! از اين كار چه نتيجه اى خواهى برد؟! اين قوم كه هيچ يك از آنان را باقى نخواهند گذاشت ، براى او كافيست و نيازى به تو نيست )).
ليكن آن پليد توجهى به گفته اش نكرد و پيش تاخت و با شمشير ضربتى بر سر او زد. قاسم چون ستاره اى به خاك افتاد و در خون سرخش غوطه زد و با صداى بلندى فرياد زد:
((اى عمو! مرا درياب !)).
مرگ از اين صدا براى امام سبكتر بود، بند دلش از هم گسيخت و از اندوه و حسرت جانش به پرواز درآمد و به سرعت به طرف پسر برادرش رفت ، پس ‍ قصد قاتل او كرد و با شمشير ضربتى به او زد. عمرو دستش را بالا آورد و شمشير آن را از آرنج قطع كرد و خودش به زمين افتاد. سپاهيان اهل كوفه براى نجات او پيش تاختند ولى آن پست فطرت ، زير سم ستوران به هلاكت رسيد. سپس امام متوجه فرزند برادر گشت و او را غرق در بوسه كرد. قاسم چون كبوترى سربريده دست و پا مى زد و امام قلبش فشرده مى شد و با جگرى سوخته مى گفت : ((از رحمت خدا دور باشند قومى كه تو را كشتند! خونخواه تو در روز قيامت جدت خواهد بود. به خدا بر عمويت گران است كه او را بخوانى و پاسخت ندهد، يا پاسخت دهد، ليكن به تو سودى نبخشد. اين روزى است كه خونخواه آن بسيار و يار آن كم است )).(108)
امام پسر برادرش را بر دستانش بلند كرد. قاسم همچنان دست و پا مى زد.(109) تا آنكه در آغوش امام جان باخت . حضرت او را آورد و پهلوى پسرش على اكبر و ديگر شهداى گرانقدر خاندان نبوت گذاشت ، به آنان خيره شد، قلبش به درد آمد و عليه خونريزان جنايتكارى كه خون خاندان پيامبرشان را مباح كرده بودند، دست به دعا برداشت :
((پروردگارا! همه را به شمار آور، كسى از آنان را فرومگذار و آنان را هرگز نيامرز. اى عموزادگانم ! پايدارى كنيد؛ اى اهل بيتم ! پايدارى كنيد. پس از امروز، هرگز روى خوارى را نخواهيد ديد)).(110)
پس از آن ، عون بن عبداللّه بن جعفر و محمد بن عبداللّه بن جعفر كه مادرشان بانوى بزرگوار نواده پيامبر اكرم زينب كبرى بود براى دفاع از امام و ريحانه رسول خدا بپاخاستند و به شرف شهادت نايل شدند. پس از آنان از خاندان نبوت جز برادران امام و در راءسشان عباس ، كسى باقى نماند. عباس در كنار برادر به عنوان نيرويى بازدارنده عمل مى كرد و ايشان را از هر حمله و تجاوزى حفظ مى نمود و شريك تمامى دردها و رنجهاى برادر بود.فصل هشتم : بر كرانه علقمه 
قلب ابوالفضل از رنج و اندوه فشرده شده بود و آرزو مى كرد كه مرگ ، او را در رُبايد و شاهد اين حوادث هولناك ، كه هر زنده اى را از پا درمى آورد و بنياد صبر را واژگون مى كرد و جز صاحبان عزيمت از پيامبران كه خداوند آنان را آزموده و بر بندگان برترى داده ، كسى طاقت آنها را نداشت نباشد.
از جمله اين حوادث هولناك آن بو