ه باشند.
دربـاره ايـن كه قريش و بنى هاشم ساكن مدينه ـ كه يزيد نامه رابراى آنها نوشت ـ چه كسانى بودند در اين روايت چيزى نيامده است. ولى ابـن عـسـاكـر مـى نـويـسد: ((يزيد نامه را براى عبدالله بنعـبـاس فـرسـتـاد)). وى اشـعـار را نـيـز بـا انـدكـى تـفـاوتنقل كرده است .(119)
تـاءمل در ابيات يزيد و پاسخ امام (ع ) نشان دهنده تكرار سنت هاىالهـى در رويارويى ميان انسان هاى خدايى و طاغوتيان است . يزيددر اشـعـار خـود بـا مـنـطـق طـاغـوت ، امـام (ع ) را بـه فـشـار وقتل دنيوى يعنى نهايت كارى كه از طاغوتيان برمى آيد تهديد مىكـنـد. ولى امـام (ع ) بـا مـنـطـق انـسـانى خدايى به عدم ارتباط ميانرفتار هدايت شدگان و گمراهان و بيزارى اين دو گروه از يكديگرتاءكيد مى كند: تاءكيد بر كيفرى اخروى ، آن هم با عذاب پيوستهو بى وقفه الهى براى گمراهان .
پاسخ امام براى يزيد تحقيرآميز است ، زيرا نه از او نام مى بردو نه به او لقبى مى دهد؛ و حتى بر او سلام هم نمى كند؛ و اين خودنـشـان آن اسـت كـه يـزيـد مـلعـون مـصـداقكامل تكذيب كنندگان دين و پيامبران و اوصياست .سفارت قيس بن مسهر براى بار دوم
از گزارش هاى تاريخى چنين بر مى آيد كه امام حسين (ع ) قيس بنمـسـهر صيداوى را دو بار به كوفه فرستاده است . بار نخست وىرا هـمـراه مـسـلم بـن عـقـيـل فـرسـتـاد؛ پـس از ورود بـه كـوفـه(120) مـسـلم او را نـزد امام حسين (ع ) فرستاد؛ و امام (ع )بـار دوم او را بـه كـوفـه بازگرداند تا از وضعيت مسلم كسب خبركند؛ ولى او در راه دستگير شد؛ و آن ماجراهايى كه برايش پيش آمد.
ابـن جـوزى در تـذكـره گـويـد: ((آنـگـاه مـسـلم بـنعـقـيـل را فـراخـوانـد و هـمـراه قـيـس بـن مـسـهـر صـيـداوىگسيل داشت ...))(121) همچنين در آن كتاب آمده است : ((حسين(ع ) قـيـس بـن مـسـهـر صـيـداوى را بـه سـوى مـسـلم بـنعـقـيل فرستاد تا پيش از پيوستن به او، درباره وضعيتش كسب خبركند؛ ولى ابن زياد او را دستگير كرد و گفت : در ميان مردم بايست ودروغگوى پسر دروغگو را دشنام ده ـ منظورش حسين (ع ) بود ـ !
قيس بر منبر ايستاد و گفت : اى مردم ، من در منطقه حاجز حسين (ع ) راتـرك گـفـتـه ام ؛ و پـيـك او هستم كه مرا نزد شما فرستاده است تاياريش كنيد؛ لعنت خدا بر ابن زياد، دروغگوى پسر دروغگو.
آنـگـاه وى را از كـاخ بـه زيـر انـداخـتـنـد؛ كـه جـانسپرد)).(122)
قيس بن مسهر صيداوى كيست ؟
بـا وجـود پـى جـويـى و بـررسـى هـاى فـراوان بـه زنـدگـيـنامهكـامـل ايـن قـهـرمـان بـزرگ دسـت نـيـافـتـه ايـم . هـمـه كـسـانى كهزنـدگينامه وى را نوشته اند تنها به بيان اين اندازه بسنده كردهانـد؛ كـه وى حـامـل نامه اى از اهل كوفه براى امام حسين بود و همراهمـسلم به كوفه بازگشت . آنگاه در راه كوفه نامه مسلم را نزد امامحـسـيـن (ع ) برد و بار ديگر نامه امام را براى كوفيان آورد كه درراه دستگير و در قادسيه زندانى شد؛ و موضعى سرسختانه از خودنـشـان داد كـه نـشـان شـجـاعـت ، دوسـتـى [وى بـهاهل بيت و بزرگى [مقام ] اوست .
قـيـس بـن مُسَهَّر بن خالد بن جندب ... اسدى ، از تيره صيدا از قبيلهبنى اسد است .
قـيـس از بـزرگان بنى صيدا و مردى شجاع و از دوستداران مخلصاهل بيت (ع ) بود.
ابـومـخـنـف گـويـد: پـس از مـرگ مـعـاويـه شـيـعـيـان درمـنزل سليمان بن صرد خزاعى گرد آمدند؛ و به حسين بن على (ع )نـامـه نوشتند و خواستار بيعت با وى گشتند. نامه را همراه عبداللهبن سبع و عبدالله بن وال نزد حسين (ع ) فرستادند. پس از دو روز،نامه ديگرى را همراه قيس بن مسهر صيداوى و عبدالرحمن بن عبداللهارحبى فرستادند و دو روز بعد از آن نامه اى را به وسيله سعيد بنعـبـدالله و هـانـى بـن هـانـى نـزد آن حـضـرتگسيل داشتند.
حـسـيـن (ع ) مـسلم بن عقيل را فراخواند و او را به كوفه فرستاد وقـيـس بـن مـسـهر و عبدالرحمن ارحبى را با وى همراه ساخت . چون بهتـنـگـه واقـع در ((بـطـن خـبـت )) رسـيـدنـد ـ چـنـان كـه گـفـتيم ـ دوراهـنـمـايشان منحرف شدند و راه را گم كردند و از تشنگى بى رمقبـر زمـيـن افـتادند. مسلم با نوشتن نامه اى موضوع را به امام (ع )گزارش داد. چون قيس نامه را نزد امام حسين (ع ) آورد حضرت پاسخنـامـه مـسـلم را نـوشـت و هـمـراه خـود قـيـس بـه كـوفـهفرستاد.(123) گويد: مسلم با مشاهده اجتماع مردم كوفهبـر بـيـعـت بـا حـسين (ع )، موضوع را براى آن حضرت نوشت و آننـامـه را هـمـراه قيس فرستاد؛ و عابس شاكرى و غلامشان شوذب باوى هـمـراه گشتند. اينان در مكه خدمت امام (ع ) رسيدند و با وى همراهگشتند و به كربلا آمدند.
ابومخنف گويد: امام حسين (ع ) پس از رسيدن به ((حاجر)) از ((بطنرمه )) براى مسلم و شيعيان كوفه نامه اى نوشت و آن را همراه قيسارسـال داشـت . حـُصـَيـن بن تميم قيس را دستگير كرد، و اين پس ازواقـعـه قـتـل مـسـلم بـود. عبيد الله سپاه را در منطقه ميان قادسيه تا((قطقطانه ))(124) و ((لعلع ))(125) سازمانداده حـصـيـن را بـه فـرمـانـدهـى آنـان گـمـارده بـود؛ واصل نامه چنين بود:
از حـسين بن على به برادران مؤ من و مسلمانش ، سلام عليكم . سپاسو سـتـايـش خـدايـى را كـه جـز او خـدايـى نـيـسـت . نـامـه مـسـلم كـهدربـردارنـده حـسن نظر و اجتماع توده هايتان بر يارى و طلب حق مابـود بـه من رسيد؛ و از خداوند خواستم كه در حق ما نيكى كند و بهشـمـا نـيـز بـراى اين كار پاداشى نيكو دهد. من در روز سه شنبه ،سـه روز گذشته از ذى حجه ، روز ترويه ، از مكه به سوى شماراه افـتاده ام . چون پيك من به شما رسيد، به كار خويش بپردازيدو جـديـت كـنـيـد و مـن در همين روزها نزد شما خواهم آمد، ان شاء الله ،والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته )).
حـصـيـن پـس از دسـتگيرى قيس ، وى را نزد عبيد الله فرستاد. چونابن زياد درباره نامه از قيس پرسيد، گفت : پاره اش كردم .
گفت : چرا؟
گفت : براى آن كه مضمونش را ندانى .
گفت : نامه به چه كسانى نوشته شده بود؟
گفت : به گروهى كه نامشان را نمى دانم .
گفت : حال كه مرا آگاه نمى كنى ، پس بالاى منبر برو و دروغگوىپسر دروغگو را دشنام ده ؛ و مقصودش حسين (ع ) بود.
قيس منبر رفت و گفت :
اى مـردم ، حـسين بن على بهترين بندگان خدا و پسر فاطمه ، دختررسـول خـداسـت ؛ و من فرستاده او به سوى شمايم و در حاجر از اوجدا شده ام ، پس او را اجابت كنيد.
آنـگاه عبيد الله زياد و پدرش را لعنت كرد و بر اميرالمؤ منين ، على(ع ) درود فرستاد.ابن زياد فرمان داد تا او را بالاى كاخ بردند واز آنجا به زير انداختند كه خرد شد و جان سپرد.
طـبرى گفته است : چون حسين (ع ) به ((عذيب هجانات )) رسيد و حرّاز رفـتـن وى جـلوگـيـرى مـى كـرد؛ چـهـارتن به همراه راهنمايشان ،طـرمـاح بـن عـدى طـائى ،(126) در حـالى كه اسب نافعمـرادى را يـدك مـى كـشـيدند نزد آن حضرت آمدند. حسين (ع ) از آناندربـاره وضـعـيـت مـردم و فـرسـتـاده اش پـرسـيد. آنها درباره مردمپـاسـخش را دادند و عرض ‍ كردند: فرستاده شما كه بود؟ فرمود:قيس ! در اين هنگام مجمع عائذى گفت :
حـصـيـن او را دسـتگي