(146)
بـنابراين چنانچه امام (ع ) با بنى اميه از در آشتى در مى آمد و باآنـها بيعت هم مى كرد، باز به خاطر شدت دشمنى و گستاخى ، وىرا بـه حال خود نمى گذاشتند و با هر حيله ممكن ترورش مى كردندو از سـر راه بـرمـى داشـتند. در آغاز هم از آن رو به ايشان پيشنهادبـيـعت دادند كه مى دانستند با آنها موافقت نخواهد كرد. مگر نديديمكـه چـگونه مروان حكم پيش از ارائه پيشنهاد بيعت به امام (ع ) بهوالى مدينه پيشنهاد قتل حضرت را داد. مگر اين ابن زياد ملعون نبودكه مى گفت : به او پيشنهاد كنيد كه به فرمان ما گردن نهد، سپسدربـاره اش ‍ تـصـمـيم مى گيريم . مگر نديديم كه چگونه مسلم رانخست امان دادند و بعد كشتند!
امـا مـعـاويـه بـا نـهـايـت دشـمـنـى و كـيـنـه اى كـه نـسـبـت بـهاهـل بـيـت (ع ) داشـت ، فـردى بـاهـوش ، زيـرك و با اراده بود و مىدانست كه آشكارا كشتن شان موجب روى گرداندن مردم از وى و از دسترفـتـن حـكـومـت و قيام مردم مى شود. از اين رو با آنان مدارا مى كرد.بـه همين دليل امام حسن با او صلح كرد و امام حسين (ع ) نيز متعرضاو نـشد. او پسر ملعونش را نيز سفارش مى كرد كه متعرض حسين (ع) نـشـود زيـرا مـى دانست كه اين كار موجب از دست رفتن حكومت خودشمى گردد... .(147)
تحليل شيخ جعفر شوشترى
شيخ شوشترى درباره راز پافشارى امام بر ترك مكه در ايام حجو رفتن به سوى عراق ، سخنى ژرف دارد و مى گويد:
((امام حسين (ع ) دو وظيفه داشت : واقعى و ظاهرى .
وظـيـفـه واقـعـى او را وادار سـاخـت تا به شهادت تن دهد و آگاهانهزنـانـش را در مـعـرض ‍ اسارت و كودكانش را در معرض كشتار قراردهد. دليلش هم اين بود كه سركشان بنى اميه معتقد بودند كه آنهابـر حـق و عـلى و فـرزنـدان و شـيـعـيـانـش بـربـاطـل انـد.(148) تـا آنجا كه دشنام بر وى را از اجزاىنـمـاز جمعه قرار دادند. كار به جايى رسيد كه يك تن از آنان لعنخطبه جمعه را فراموش كرد و چون در سفر به ياد آورد قضايش راانـجـام داد؛ و مـسـجـدى سـاختند و نام آن را ((مسجد الذكر)) گذاشتند.چـنـانچه حسين (ع ) با يزيد بيعت مى كرد و كار را به او مى سپردديـگـر از حـق نـشـانـى نـمـى ماند. زيرا بسيارى از مردم هم پيمانىحـضـرت با بنى اميه را نشان صحت نظر و نيكى سيرتشان تلقىمى كردند. اما پس از جنگ حسين (ع ) با آنان و به خطر افكندن وجودمـقـدس خـود و عـيـال و كـودكـانـش و آن بلاهايى كه بر سرشان آمدبـراى مـردم روزگـار خـودش و نـسل هاى آينده ، شايستگى او براىحكومت و گمراهى كسانى كه او را مورد ستم قرار دادند روشن گشت.
امـا وظـيـفه ظاهرى امام (ع ) حكم مى كرد كه با هر وسيله ممكن در حفظجـان خـود و فـرزندانش بكوشد، ولى ميسر نشد. آنان دنيا را بر اوتـنـگ كـردنـد. يـزيـد بـه والى مـديـنـه فـرمـانقتل وى را داد و امام ترسان و بيمناك از مدينه بيرون آمد و به حرمالهى كه جاى امن ترسانده شدگان و پناهگاه پناه جويان است رفت. باز هم در صدد برآمدند كه اگر به پرده كعبه هم آويخته باشداو را دستگير كنند يا به قتل برسانند. از اين رو به ناچار احرامشرا عمره مفرده قرار داد و حج تمتع را ترك گفت . سپس رهسپار كوفهگـشـت چـرا كـه بـا او مـكـاتـبـه و بيعت كرده بودند و با تاءكيد واصـرار خواسته بودند كه نزدشان برود و آنان را از شر اموى هابـرهـانـد. وظيفه ظاهرى او را ملزم مى ساخت كه براى اتمام حجت باآنـان مـوافقت كند تا در روز قيامت عذرى نداشته باشند و نگويند مابه او پناه برديم و از ستم ستمگران فرياد دادخواهى برآورديم ،ولى او مـا را بـه تفرقه متهم ساخت و به داد ما نرسيد. گذشته ازايـن ، چـنـانـچـه نـزد كـوفيان نمى رفت ، در حالى كه عرصه زمينفـراخ خـدا را بـر او تـنـگ كـرده بـودند بايد كجا مى رفت ؟ و اينتـفـسير سخن وى به محمد حنفيه است كه فرمود: ((چنانچه به لانههـر جـنـبـنـده اى از جـنـبـنـدگـان روى زمـيـنداخل شوم ، مرا بيرون مى آورند تا بكشند!))(149)
بـدون شـك مـطـالب مطرح شده از سوى شيخ شوشترى ، به ويژهتـوجـه بـه ايـن نـكـتـه كـه امـام دو وظـيفه دارد، يكى ظاهرى و يكىبـاطنى كه در طول يكديگرند و باهم منافاتى ندارند، دقيق است .او جـزئيـات ايـن ديـدگاه را كه نخستين بار به وسيله خود او مطرحشـد بـه خـوبـى روشن ساخت . ولى پذيرش اين بخش از سخن وىكـه مى گويد: ((چنانچه حضرت نزد كوفيان نمى رفت ، در حالىكه عرصه زمين فراخ خدا را بر او تنگ كرده بودند، بايد كجا مىرفـت ؟))، دشـوار اسـت . زيـرا از بـيـشـتـر روايت هاى تاريخى چنينبـرمـى آيـد كـه امـكـان رفـتـن بـه يـمـن و يـا جاهاى ديگر براى آنحضرت وجود داشت . چنان كه محمد بن حنفيه به ايشان گفت :
((بـه مـكـه بـرو، اگـر آنـجـا را مـطمئن يافتى كه به مقصد خويشرسيده اى و اگر چيزى جز اين بود به سرزمين يمن برو. زيرا كهمـردم يـمـن يـاران جـدّ و پـدر تـوانـد. آنـان از هـمه مهربان ترند ودل هـاشـان رئوف تـر اسـت و سـرزمينشان از هر جاى ديگر گستردهتر است . اگر آنجا را مطمئن يافتى كه به مقصود خويش رسيده اىوگـرنـه راه ريـگـسـتان ها و دره ها را در پيش گير و از شهرى بهشـهر ديگر برو، تا ببينى كه كار مردم به كجا مى كشد و خداوندميان ما و قوم تبهكار داورى كند.))(150)
طـرماح نيز به آن حضرت گفت : ((اگر مى خواهى كه در سرزمينىفـرود آيى كه خداوند تو را بدان وسيله حفظ كند تا در كار خويشبينديشى و روشن شود كه چه مى خواهى بكنى ، بيا تا شما را دركـوه بـلندمان به نام ((اءجاء)) ببرم و با تو حركت كنم تا شما رادر ((قُرَيّه )) جاى دهم .))(151)
و در نـقـل ديگرى آمده است : ((چنانچه اراده قطعى براى جنگ دارى دراءجاء فرود آى كه كوهى است بلند و به خدا سوگند كه هرگز تاكـنـون خـوار نـشـده ايـم و هـمـه قبيله ام تو را يارى مى دهند و تا درميانشان باشى از تو دفاع مى كنند)).(152)
بـنابر اين در اين مورد واقعيت امر آن گونه كه شيخ شوشترى مىگويد، كه امام هنگام رفتن از مكه پناهگاهى جز كوفه نداشت ، نيست.
عـلاوه بـر آنـچـه عـلامه مجلسى و شيخ شوشترى گفته اند، شايددرسـت تـر ايـن بـاشـد كـه بـگـويـيـم : قـصـد امـام رهـيـدن ازقتل در مدينه و به ويژه در مكه بود، زيرا با كشته شدن او انقلابدر نـطـفـه خـفـه مـى شـد و حـرمـت خـانه خدا مى شكست . چنان كه خودحـضـرت مى فرمايد: ((اى برادر ترسيدم كه يزيد بن معاويه مراغافلگيرانه در حرم بكشد؛ و من كسى باشم كه حرمت اين خانه بهوسـيـله او مـبـاح گـردد)).(153) زيـرا در ايـن صـورت ،امـويـان در هـمـه اين موارد نسبت به آنچه بر سر امام مى آمد خواه درمـديـنـه يا در مكه و يا در راه ، خود را بى گناه قلمداد مى كردند؛ وبـه ايـن وسـيـله قالب و ظاهر دينى حكومتشان را حفظ مى كردند. ياآنكه مصيبت بزرگترى درست مى شد و خود امويان در مقام خونخواهىامام برمى آمدند و كسى را كه خود به او فرمان كشتن حضرت را دادهبـودنـد، مـى كـشـتـنـد. يـا بـى گـنـاهـى را مـتـهـم مـى كـردند و بهقـتـل مـى رسـانـدنـد؛ و بـا اين ادعا كه صاحب خون امام هستند و قصدگـرفـتـن انـتـقـام وى را دارن