بـن عـلى بـا وى بيعت كرده اند. اگر به كوفه نياز دارى ،مـردى نـيـرومـند را به اين شهر فرست كه فرمان تو را اجرا و بادشـمـنـان تـو چون خودت رفتار كند؛ چرا كه نعمان بن بشير مردىضعيف است يا خود را ضعيف وانمود مى كند.
او نـخـسـتين كسى بود كه به يزيد نامه نوشت و پس از او كسانىهـمـچـون عـمـارة بـن عـقـبه (193) و عمر بن سعد بن ابىوقـاص (194) نـيـز نـامـه هـايـى بـه هـمـيـن مـضـمـونارسال داشتند.))(195)
در روايـت ديـنـورى آمـده اسـت كـه چـون مـسـلم بـنعقيل به كوفه رسيد، در خانه مختار فرود آمد. شيعيان نزد وى آمد وشـد مـى كـردنـد و او نـامـه امـام حـسـيـن (ع ) را بـرايشان مى خواند.مـوضـوع در كوفه پيچيد تا به گوش فرماندار شهر، نعمان بنبـشـيـر رسيد؛ و او گفت : ((من با كسى كه با من سرجنگ ندارد نمىجـنـگـم و تـا كـسى به من حمله نكند به او حمله نمى كنم . من شما رانـاسـزا نـمـى گويم ، تحريكتان نمى كنم و به سعايت و گمان وتـهـمـت اعـتـبـار نـمى نهم ، ولى اگر باطنتان را آشكار كنيد و بيعتبشكنيد، تا هنگامى كه قبضه شمشير در كفم باشد، با آن به شماضـربـت مـى زنـم ، هر چند كه ميان شما تنها و بى ياور باشم .))وى مردى عافيت طلب بود و سلامت را غنيمت مى شمرد.
سـپـس مسلم بن سعيد حضرمى و عمارة بن عقبه ـ جاسوسان يزيد بنمـعـاويـه ـ بـه وى گـزارش دادنـد كـه مـسـلم بـنعقيل به كوفه آمده و به نفع حسين بن على دعوت مى كند؛ و مردم رانـسـبت به تو بددل كرده است چنانچه به سلطنت خود نيازى دارى ،كسى را بفرست تا فرمانت را درباره او به اجرا درآورد و نسبت بهدشمنان تو مانند خودت عمل كند؛ زيرا كه نعمان بن بشير مردى استضـعـيـف و يـا آن كـه خـودش را ضـعـيـف وانـمـود مـى كـنـد. والسـلام.))(196)
بلاذرى در روايت خويش گفته است : بزرگان كوفه مانند عمر بنسعد بن ابى وقاص ‍ زهرى ، محمد بن اشعث كندى (197)و ديگران به يزيد نوشتند كه حسين بن على مسلم را پيشاپيش بهكـوفـه فـرسـتاده است ؛ و نيز ضعف و ناتوانى و سستى اى را كهنـعـمـان بـن بـشـيـر در كـار خـود نـشـان داده بـود بـه او گـزارشدادند.(198)
درنگ و نگرش
1 ـ آرامش قبل از طوفان در كوفه
ورود مـسـلم بـه كوفه ، به عنوان دعوتگر امام حسين (ع )، زندگىسـيـاسى اين شهر را دستخوش تحولى شگفت ساخت . ((شيعيان بهسـوى مـسـلم هـجـوم مـى آوردنـد و بـراى حسين با او بيعت مى كردند،صيغه بيعت ، دعوت به كتاب خدا و سنت پيامبر(ص )، يعنى جهاد باسـتـمـگـران ، دفـاع از مـسـتضعفان و بخشيدن به بينوايان ، تقسيممـسـاوى غـنـايـم مـيـان مـسـلمـانـان ، بـازگـردانـدنامـوال غـصـب شـده بـه صـاحـبـانـشـان ، يـارىاهـل بـيـت و در صـلح بـودن بـا دوسـتـان و دشـمـنـى بـا دشمنانشانبـود.(199) شـمـار بـيـعـت كـنـنـدگـان از هـجـده تـاچهل هزار نفر برآورد شده است .
گـويـى ـ بـا ايـن دگـرگـونـى ظاهرى ـ كوفه از نظر سياسى ونظامى ، به دست سفير امام حسين (ع ) در آستانه سقوط قرار گرفت؛ و براى عملى شدن اين سقوط، تنها منتظر وزيدن طوفان انقلاب ودگـرگـون شـدن بـا فـرمـان مـسـلم بـود. ولى پـايـبندى مسلم بهاختياراتى كه امام براى وى تعيين كرده بود، مانع تندبادى شد كهمـى تـوانـسـت كـوفـه را از چـنگ حكومت اموى بيرون آورد. كوفه اينروزها را در آرامشى به سر مى برد كه هر لحظه ممكن بود بر اثرعاملى دور از انتظار، دستخوش طوفانى سهمگين گردد.
2 ـ ((بيدادگرى ))، راه بيرون آمدن امويان از بحران هاى بزرگ!:
امويان و مزدوران و جاسوسانشان از همراهى مردم كوفه با مسلم بنعـقـيـل سـرآسـيـمـه شـدنـد؛ و دريافتند كه حكومت محلى كوفه بايدتـدابـيـر لازم را بـراى بـاز گـردانـدن اوضـاع بـهحـال پـيـشـيـن بـه عـمـل آورد و از سـقـوط شـهـر بـه دست انقلابيونجـلوگـيـرى كند؛ وگرنه طولى نخواهد كشيد كه زمام امور به دستاينان خواهد افتاد.
امـويـان بـا آگـاهـى از ((ويژگى هاى روحى كوفيان )) و تجربهفـراوانـى كـه در بـرخورد با آنان داشتند، به اين نتيجه رسيدندكه بيرون آمدن از اين بحران بزرگ راهى جز بيدادگرى ندارد؛ وحـكـومـت كـوفـه بـايـد بـه دست چنان كسى باشد كه از هر گونهسـتـمى بر مردم باك نداشته باشد و هر چه را بخواهد به زور ازآنان بستاند.
آنـان مى خواستند كه آن حاكم ستمگر نعمان بن بشير باشد كه دررفـتـار بـا اهـل بـيـت پـيـشـينه اى بد دارد؛ و پس از گوشزد كردنسـسـتـى وى در بـرخـورد بـا حـوادث جـديـد(200)، از اوخواستند كه كوفيان را بترساند و سركوب كند.
امـا پـس از سـخنرانى وى براى كوفيان ضعفش آشكار گشت و مردمسـازمـانـدهـى و آمادگى خود را براى انقلاب استمرار بخشيدند. درنـتـيـجه اموى ها و مزدورانشان از او احساس ‍ نوميدى كردند و از بيمحـوادث بـد روزگـار، بـه فـرسـتـادن گـزارش هـايشان به حكومتمـركـزى مـبـادرت ورزيـدنـد؛ و طى آنها از يزيد خواستند كه هر چهزودتـر نـعـمـان بـن بـشـيـر را از كـار بـركنار كند و حاكم ستمگرديـگـرى را بـه جاى او بگمارد تا براى سركوب مردم كوفه بههر نيرنگ و نيرو و قدرتى دست بيازد.
3 ـ موضع گيرى ضعيف نعمان بن بشير:
نـعـمـان بـن بـشـيـر بن سعد خزرجى و پدرش ، بشير، در كمك بهجريان نفاق ، پس از وفات رسول خدا(ص )، پيشينه اى دراز و سياهدارند. پدرش ، بشير بن سعد خزرجى ، به سبب حسادتى كه نسبتبه موقعيت ممتاز سعد بن عباده ميان مسلمانان ، به ويژه انصار، داشت؛ و نيز كينه اى كه نسبت به اهل بيت مى ورزيد، نخستين كس بود كهدر سقيفه به ابوبكر دست بيعت داد؛ و در شمار دوستان حزب سلطهو دشـمنان خاندان نبوت درآمد. پسرش ، نعمان ، به وسيله معاويه ،پـس از عبدالرحمن بن حكم (201) ولايت كوفه يافت . وىطرفدار عثمان بود و آشكارا با على دشمنى مى ورزيد و از وى بدمـى گـفـت . در جـنـگ هـاى جـمـل و صفين با آن حضرت جنگيد؛ و در راهاسـتـوارى بـنـيـاد حـكـومـت مـعـاويـه از جـان ودل مى كوشيد؛ و در يك نوبت ، فرماندهى گروهى را بر عهده داشتكه با حمله به عراق مردم را به وحشت انداخته بودند. پژوهشگرانمـى گـويـنـد: ((او بـا يـزيـد دشـمـن بـود و آرزوىزوال حكومتش را داشت ، ولى به شرط آن كه خلافت به خاندان على(ع ) باز نگردد...))(202)
گـويـنـد: سـبب دشمنى او با يزيد اين بود كه يزيد به شدت باانصار دشمنى مى ورزيد و شاعران را به هَجوْ آنان ترغيب مى كرد.ايـن مـوضوع خشم نعمان بن بشير را برانگيخت و از معاويه خواستتـا زبـان اخـطـل ، شـاعـر مسيحى ، را كه هجوشان كرده بود ببرد.مـعـاويـه تـقـاضـايـش را پـذيـرفـت ، ولى يـزيـد ازاخـطـل نزد پدرش شفاعت كرد و به او پناه داد و معاويه هم با ادعاىايـن كـه ((راهـى بـر پـنـاه ابـى خـالد ـ يـعنى يزيد ـ نيست )) از اودرگـذشـت . ايـن مـوضوع بر نعمان گران آمد و پيوسته با يزيددشمنى مى ورزيد.(203)
در تـاريـخ آمـده اسـت كـه عمرة ، دختر نعمان بن بشير زن مختار بنابـى عـبـيـده ثـقـفى بود كه مسلم بن عقيل بر او وارد شد. برخى ازپـژوهشگران بر اين باورند كه علاوه بر آن سبب مهم ، 