عنى كينهاى كـه از يـزيـد بـه دل داشـت ، ايـن پـيـوند نيز در سستى موضعنعمان نسبت به انقلابيون مؤ ثر بود.(204)
در ايـنـجـا مـى تـوان يـك عـامـل ديـگـر را نـيـز بـهعـوامـل سستى موضع نعمان بن بشير نسبت به انقلابيون افزود؛ وآن ايـن اسـت كـه نـعـمـان بـا وجـود انـصارى بودن ، يكى از اعضاىجـريـان نـفـاق بـود. مـشـهـور است كه وى به عثمان گرايش داشت وشـيـفـتـه بـنى اميه بود و به طور كامل از سياست معاويه در رهبرىجـريـان نـفـاق پـيـروى مـى كـرد. از جـمـلهاصـول ايـن سياست پرهيز معاويه از رويارويى آشكار با امام حسين(ع ) بـود؛ و ايـده اش ايـن بـود كه چنانچه روزى ناچار شد كه باامـام (ع ) بـجـنگد و در آن جنگ پيروزى نصيب او گردد از آن حضرت(ع ) درگـذرد. ايـن نه به خاطر دوستى با امام (ع )، بلكه به ايندليل بود كه معاويه ـ اين نابغه سياست هاى پليد و شيطانى ـ مىدانـسـت كـه ريـخـتـن آشـكاراى خون امام ، با آن قداست والايى كه دردل امـت اسـلامى دارد، موجب خواهد شد كه امويت از اسلام جدا گردد؛ وهمه تلاش هاى جريان نفاق به ويژه حزب اموى و از آن ميان تلاشهـايى كه شخص معاويه در به هم آميختن امويت و اسلام در انديشه واحـسـاسـات امـت بـه خـرج داده بود به باد رود. اين به هم آميختگىچـنـان بـود كـه مـردم جـز اسـلام امـوى را نـمى شناختند و تفكيك مياناسلام و امويت چنان دشوار شده بود، كه جز با ريختن خون مقدس امامحسين (ع ) به دست حكومت اموى امكان پذير نبود.(205)
معاويه به روشنى اين موضوع را بيان مى داشت و حتى يك بار بهشـخـص امـام حسين (ع ) گفت : ((... اى برادرزاده ، گمان كردم كه درسـر انديشه بد مى پرورى ! من دوست دارم كه اين كار در روزگارمن باشد كه قدر تو را بشناسم و از آن درگذرم . ولى بيم آن دارمگرفتار كسى شوى كه به اندازه فواق (206) شتر همتو را مهلت ندهد.))(207)
او در سفارشى خطاب به پسرش يزيد درباره امام حسين (ع ) گفت :عراقيان او را وانخواهند گذاشت تا خروج كند. چنانچه او قيام كرد وبـر او پيروز شدى ، از او درگذر كه او خويشاوندى نزديك است وحقى بزرگ دارد و از نزديكان محمد(ص ) است .(208)
نعمان بن بشير به درستى نظريه معاويه در اين باره ايمان داشتو مـى خـواسـت كـه اين موضوع را خود به يزيد يادآور شود. از اينرو هنگامى كه پس از قتل امام حسين (ع ) و نصب سر مبارك آن حضرتدر دمشق وى را به كاخ فراخواند؛ پرسيد: كار عبيدالله بن زياد راچـگـونه ديدى ؟ نعمان گفت : [پيروزى در] جنگ نوبتى است ! يزيدگـفـت : خـداى را سپاس كه او را كشت ! گفت : اميرالمؤ منين ـ معاويه ـبه كشتن او راضى نبود.(209)
بـدون شك معاويه ـ چنان كه گفتيم ـ راضى به كشتن امام حسين (ع )در يـك رويـارويى آشكار نبود. ولى چه بسيار كسانى كه پنهانىبـه دسـت وى مـسـمـوم يـا تـرور شـدنـد،مـثـل امـام حـسن مجتبى (ع ). بنابر اين اگر احساس ضرورت مى كردبـه انـدازه سـرسـوزنـى در مـسـمـوم سـاخـتـن يـاقتل پنهانى امام حسين (ع ) نيز ترديدى به خود راه نمى داد.
از آنـچـه گـذشـت چـنين استنباط مى شود كه موضع نعمان بن بشيرنـسـبـت بـه انقلابيون ، در آغاز نهضت ، به ظاهر نرم و مسامحه آميزبـود. دليـلش هـم ايـن بـود كـه طـبـق نـظـريه معاويه معتقد بود كهرويارويى آشكار با امام حسين (ع ) به نفع حكومت اموى نيست .
بـنـابـر ايـن نـعـمـان بـن بـشير ناتوان نبود، بلكه او سر نيرنگبـازى و حـيله گرى خود را ناتوان وانمود مى كرد؛ و معتقد بود كهبـايـد بـراى پـايـان دادن انـقـلاب و رهـا شـدن از دسـت مـسـلم بـنعـقيل و حتى شخص امام حسين (ع )، از شيوه هاى پنهانى و نيرنگ آميزبهره گرفت .
نـعـمان نه آن طور كه طبرى مى گويد بردبار و پارسا و آسايشطـلب بـود و نـه چـنـان كه دينورى مى گويد ((عافيت طلب و سلامتخواه )). بلكه شيطانى بود كه گام جاى گام معاويه مى نهاد ـ هموكـه تـرسـيم نقشه هاى نيرنگ آميز را به اينان آموخته بود ـ ولى ،چـنـان كه از گزارش هاى ارسالى مزدوران و جاسوسان حكومت اموىبـرمى آيد، اين بار در محاسباتش اشتباه كرد. زيرا در آن هنگام كهزمـانـه بـه نـفـع نـهـضت حسينى در جريان بود، نعمان ناچار بايدعزل مى گشت و كارگزارى بيدادگر، چون عبيدالله زياد، بر سركار مى آمد تا اقدام هاى لازم را براى تغيير روند رويدادها را هر چهزودتر به نفع حكومت اموى به اجرا درآورد؛ و او به خوبى از عهدهاين كار برآمد.
بـا وجـود اين ، منكر تاءثير دشمنى نعمان با يزيد و وجود پيوندخـويـشـاونـدى مـيـان او و مـخـتار در موضعگيرى وى عليه انقلابيوننـيـسـتـيـم ؛ ولى آنـچـه را كـه در ايـنـجـا بـيـان كرديم ، مهم ترينعامل مى دانيم .تلاش حكومت مركزى بنى اميه در شام
ايـنك روند حوادث را به حسب توالى تاريخى آنها پى مى گيريمتـا بـبـيـنيم گزارش هايى كه از كوفه به وسيله اموى هايى چونعـمـارة بـن عـقـبـه و مـزدورانـى چون عمر بن سعد بن ابى وقاص وجـاسـوسـانـى چـون عبدالله بن مسلم بن سعيد حضرمى براى يزيدفرستادند، در دمشق چه بازتابى داشت .
طـبـرى در ادامه نقل داستان مى گويد: چون نامه ها به يزيد رسيد،مـيـان نـامـه هـاشـان بـيـش از دو روز فـاصـله نـبـود. وى سـرجـون،(210) غلام معاويه را فراخواند و گفت : چه نظر دارى ،حـسـيـن رهـسـپـار كـوفـه شـده اسـت و مـسـلم بـنعـقـيـل در آن شهر برايش از مردم بيعت مى گيرد. از نعمان بن بشيرسستى در كار و سخنان ناروا شنيده ام ـ و نامه ها را داد تا بخواند ـچـه بـايد كرد؟ چه كسى را بر كوفه بگمارم ؟ اين در حالى بودكه يزيد از عبيدالله دل خوشى نداشت و به او بد مى گفت .
سرجون گفت : آيا اگر معاويه زنده بود نظرش را مى پذيرفتى ؟
گفت : آرى .
گفت : پس فرمان ولايتدارى كوفه را براى عبيدالله زياد بنويس ؛و در ادامه پيمان معاويه را [از لباس خود] بيرون كشيد و گفت : ايننـظـر مـعاويه است كه در هنگام مرگ به نوشتن چنين نامه اى فرمانداد. يزيد نيز نظر او را پذيرفت و هر دو شهر را به عبيدالله داد؛فرمان ولايت كوفه را براى او ارسال داشت .(211)
آنـگـاه طـبـرى در ادامـه روايـت مـى نويسد: سپس مسلم بن عمرو باهلى(212) را كـه در نـزدش بـود طـلبيد و او را همراه فرمانخـويـش بـه بـصـره نـزد عبيدالله فرستاد و به او چنين نوشت : امابـعـد، طـرفـدارانـم از كـوفـه گـزارش داده انـد كـه ابـنعـقـيـل در كـوفـه سـرگرم جمع آورى مردم براى ايجاد تفرقه ميانمـسلمانان است . همين كه نامه ام را خواندى ، به سوى او رهسپار شوتا نزد كوفيان برسى ؛ آنگاه چنان كه دانه هاى تسبيح را از درونخـاك مـى جـويـنـد او را بـجوى و دستگير كن و سپس زندانى ساز يابكش يا تبعيد كن ، والسلام .
مسلم بن عمرو رفت تا در بصره نزد عبيدالله رسيد. وى فرمان آمادهبـاش صـادر كـرد و فـرداى آن روز رهـسـپـار كـوفـهشد.(213)
مـوسـوى كـركـى نـيـز در كـتاب ((تسلية المجالس )) خويش ، نامهيـزيـد بـه ابـن زيـاد را نـقـل كـرده است كه با روايت طبرى بسيارتفاوت دارد؛ و متن آن چنين است :
سـلام عليك ، اما بعد: آن كه ستايش مى شود روزى دشنام م