ى شنود؛و آن كه دشنام مى شنود روزى ستايش مى گردد. سود و زيان تو ازآن خـودت ، تـو بـه هـمه منصب هاى دلخواه خويش رسيده اى چنان كهپيشينيان گفته اند:
رُفِعْتَ فَج اوزْتَ السحاب برفعة
فما لك الامقعد الشمس مقعد
[بالا رفتى و از ابرها گذشتى ، سزاوار كسى چون تو جز جايگاهخورشيد نيست ]
روزگـار تـو از مـيـان روزگـاران و سرزمين تو از ميان سرزمين ها،بـه وسـيـله حـسـيـن گـرفـتـار آزمايش شدند. طرفدارانم در كوفهگـزارش داده انـد كـه مـسـلم بـن عقيل در آن شهر سرگرم جمع آورىمردم براى ايجاد تفرقه ميان مسلمانان است و شمار زيادى از شيعيانابوتراب بر او گرد آمده اند. همين كه نامه ام به تو رسيد و آن راخـواندى به كوفه برو و مرا از كارش ‍ آسوده خاطر ساز كه من آنشـهـر را بـه تـو دادم و بـر قـلمـرو تـو افـزودم . پـس مـسـلم بـنعـقـيـل را همانند دانه تسبيح بجوى [از زير خاك ] و چون بر او دستيـافـتـى از او بيعت بگير و اگر بيعت نكرد وى را بكش ؛ و بدان ،در انجام ماءموريتى كه به تو داده ام هيچ بهانه اى پذيرفته نيست. پس ، عجله ، عجله ، شتاب ، شتاب ، والسلام .))(214)
پدرم در كتاب ((مقتل الامام الحسين )) خويش از كتاب ناسخ التواريخنـقـل مـى كـند كه يزيد در نامه اش خطاب به ابن زياد چنين نوشت :شـنـيـده ام كـه كـوفـيـان براى بيعت با حسين گرد آمده اند. نامه اىبرايت نوشته ام تا به كار او بپردازى ، زيرا من تيرى بى باكتـر از تو براى پرتاب به سوى دشمنانم نمى يابم . چون ايننامه را خواندى بى درنگ و بدون هر گونه كندى و سستى رهسپارو دسـت بـه كـار شـو و از نسل على بن ابى طالب يك تن را باقىمـگـذار. مـسـلم بـن عـقـيـل را بـجـوى و سـرش را نـزد مـن بـفـرسـت.(215)
درنگ و نگرش
1 ـ سرجون مسيحى ... و پيشنهاد مورد انتظار:
شـاخـه مـنـافـقـان اهـل كـتـاب ـ پـس از وفـاترسول خدا(ص ) ـ در چارچوب جريان نفاق دريافتند كه علت وجودىو سـبـب تـاءسـيـس شـان ، پـشـتـيـبـانـى كـردن از خـط انـحـراف درمـقـابـل اهـل بـيـت (ع ) اسـت . نظرى گذرا بر روش كسانى چون كعبالاحـبـار؛ تـميم دارى ؛ وهب بن منبه ؛ نافع بن سرجس ، غلام عبداللهبن عمر؛ سرجون ، مشاور معاويه و يزيد؛ و ابى زبيد مشاور وليدبن عقبه ، دليلى روشن بر روش خصومت آميز اين شاخه در رفتار وبرخورد با اهل بيت (ع ) است .
بـا تـوجـه بـه پيشينه عبيدالله و آگاهى سرجون از روحيات وى ،بسيار مورد انتظار بود كه سرجون براى آرام ساختن كوفه ، او رابـه عـنـوان فـرمـاندار آن شهر به جاى نعمان بن بشير به يزيدپـيـشـنـهـاد كـند. وى از كينه و دشمنى شديد عبيدالله زياد نسبت بهاهـل بـيـت آگـاه بـود؛ و ايـن بـزرگ تـريـن مـزيـت عبيدالله در نظرسـرجـون بـه شمار مى رفت . او همچنين مى دانست كه عبيدالله مردىاست بيدادگر كه دست از هيچ ظلم و قتلى باز نمى دارد و مديريت اوبـر پـايـه فـريب و نيرنگ استوار است ؛ و در آن شرايط پيچيده واسـتـثـنـايـى ، از هـر كس ديگرى براى اداره امور كوفه سزاوارتراست .
ولى سـرجـون ايـن را نـيـز مـى دانـسـت كـه مـمـكـن اسـت يـزيـد بـهدليـل دشـمنى شديد(216) يا خشمگينى (217)نـسـبـت بـه عـبـيـدالله ايـن پـيـشنهاد را نپذيرد. از اين رو به منظورتـقـويـت ايـن پـيـشـنـهـاد از نـامه اى كه معاويه اندكى پيش از مرگدسـتـور نـوشتن آن را داده بود ـ مبنى بر گماردن عبيدالله بن زيادبـر كـوفه ـ كمك گرفت ؛ و تاءكيد كرد كه نظر او در اين مساءلهبر نظر معاويه منطبق است (يا بر عكس ).
سـرجـون ، نماينده شاخه منافقان اهل كتاب در دربار اموى بود و درايـن مـسـاءله بـدون نظر نبود. بلكه ـ به طور غير مستقيم ـ پيشنهادخـود را در چـارچـوب نـظـر مـعـاويـه ارائه داد. چـه مى دانيم ، شايداصل پيشنهاد نوشتن آن نامه به معاويه را هم او داد و مورد پذيرشقـرار گـرفـت ، سـپـس در هـنـگـام مناسب به عنوان اين كه نظر پدريزيد است به وى ارائه داد؛ خداوند بهتر مى داند!
2 ـ چرا معاويه عبيدالله را بر كوفه گماشت ؟
معاويه اندكى پيش از مرگ احساس كرد كوفيان عليه بنى اميه آمادهشـورش انـد. زيـرا عـمـوم اهـل عـراق به گونه اى خاص ، بر اثربـيـداد فراوانى كه از سوى امويان بر آنان رفته بود كينه بنىامـيـه و دوسـتـى اهـل بـيـت (ع ) را بـه مـنـزله ديـن خـويـش قـرار دادهبودند.(218)
بنابر اين لازم بود زمام امور كوفه به دست مديرى توانا باشد:چـيـزى كـه نـعـمـان بـن بشير، والى وقت ، موفق به انجامش نگشت .مـعـاويـه از رويـدادهـا پـيـشـى گـرفـت و واليـگـرى كـوفه را بهعـبـيدالله زياد سپرد تا سررشته كارها را به دست گيرد، اما پيشاز به اجرا درآوردن اين تصميم از دنيا رفت و نامه در دست مشاورش، سـرجـون ، كـه شايد خود او معاويه را بر گرفتن چنين تصميمىوادار كرده بود، باقى ماند.
يـك نـظـريـه ديـگـر مـى گـويـد كـه تـصـمـيم معاويه ـ با مشورتسـرجـون ـ مـبـنـى بـر تـعـيـين عبيدالله زياد به واليگرى كوفه ،نـخـستين گام عملى در راستاى كشتن امام حسين (ع ) به شمار مى آيد؛زيـرا مـعـاويـه مـى دانـسـت كـه امام (ع ) ـ پس از مرگ او ـ هرگز بايـزيـد بـيـعـت نـمـى كـنـد؛ و بـه نـاچـار قـيام مى كند و مردم كوفهناگزير او را تاءييد و از او دعوت مى كنند. بنابر اين رويارويىآشكار با امام (ع ) اجتناب ناپذير است .
مـعـاويـه مـى دانـسـت كـه يـزيـد و عـبـيـدالله زيـاد بـهدليـل كـيـنـه شديد نسبت به اهل بيت و روش ‍ بيدادگرانه اى كه درپـيـشـبـرد امـور دارنـد و نـيـز بـه دليل نابخردى و نداشتن هوش وشـكـيـبـايـى كـافـى ، بـه زودى اقـدام بـهقـتـل امـام حـسين خواهند كرد. حتى او در يكى از نامه هايش به امام اينموضوع را گوشزد كرده بود.(219)
بـنـابـر ايـن مـعـاويـه از مـتـهـمـان اصـلى وفعال شهادت امام حسين (ع ) است .
نگاهى به حوادث بعدى نيز اين موضوع را تاءييد مى كند. معاويهدر دوران زنـدگـى خـود بـه اين موضوع پى برده بود، از اين روبراى گرفتن بيعت ولايتعهدى براى يزيد پاى فشرد و روشن استكـه گـمـاردن وى بـر سرزمين هاى اسلام ، از گماردن عبيدالله بركوفه مهم تر است . معاويه مى دانست كه يزيد ـ جنايتى را كه خوداز انـجـام آن پرهيز كرد ـ به زودى پس ‍ از وى مرتكب خواهد شد. اومـى دانست كه كشتن امام (ع ) در يك رويارويى آشكار، به زودى بهحـكـومـت امـويـان و هـمـه تـلاش هـاى جـريـان نـفـاق از هـنـگـام وفاترسـول خـدا(ص ) تـا مـرگ مـعـاويـه پايان خواهد بخشيد. از اين روهـنـگـام انديشه به پايان كار خويش بر ناتوانى خود در برابراحـسـاس و تـمـايـل خـود نسبت به يزيد حسرت مى خورد و مى گفت :((اگـر تـمـايل به يزيد نبود، هدايت خويش را در مى يافتم و هدفخويش را مى شناختم ...))(220)
مـعـاويـه پـيـش از مـرگ احـتـيـاط لازم را بـهعـمـل آورد تـا از حـمـاقـت يـزيـد بـراى كـشـتـن امـام حـسين (ع ) در يكرويـارويـى آشكار جلوگيرى كند؛ و سفارش هاى لازم را نيز به اوكـرد.(221) ولى بـا آن كـه از چـنـدين راه اين موضوع رامورد تاءييد قرار داد، تلا