ش او سودى نبخشيد!
3 ـ سلاح يزيد
مـعـاويـه در راسـتـاى تـثـبيت حكومتش و نيز براى ترسانيدن مردم وبـرحذر داشتن و سست كردن آنان در قيام عليه خود احاديث فراوانىرا از زبـان رسـول خـدا(ص ) بـه نـفـع خـودش ‍جـعـل كـرد. مـزدورانـى كـه وى را در ايـن راه يارى دادند، صحابه وتابعانى بودند كه به نفاق مشهور بودند و دينشان را به دنياىاو فـروخـتـه بودند؛ مانند ابوهريره ، عمرو بن عاص ، عبدالله بنعـمر، مغيرة بن شعبه ، سمرة بن جندب و ديگر سودجويانى كه بادروغ هاى گوناگون ، امت اسلامى را به شكيبايى در برابر ستمحـاكـم و فـرمـانـبـردارى از او و نيز پرهيز از قيام عليه او فرا مىخـوانـدنـد. براى نمونه پسر عمر از زبان پيامبر(ص ) چنين روايتمى كند:
((هر كس قصد تفرقه افكنى ميان اين امت متحد را داشته باشد، او رابـا شمشير بزنيد، هر چه بادا باد!)) و مى گويد: ((هر كس از اميرخويش امرى ناخوشايند ببيند بايد بر آن شكيبايى ورزد، پس ، هركـس بـه انـدازه وجـبـى از جـمـاعت فاصله بگيرد و بميرد، به مرگجـاهـليت مرده است !)) و ((حق حكمرانان را به آنها بپردازيد و حق خودرا از خـداونـد بـطـلبـيـد.))(222) وامثال آن .
يزيد هنگام ارسال نامه به عبيد الله همين نغمه را ساز مى كند و مىگـويـد: ((طـرفـداران مـن در كـوفـه گـزارش داده انـد كـه مسلم بنعقيل مردم را گرد مى آورد تا ميان امت تفرقه بيفكند.)) گويى يزيدمى خواهد به ابن زياد يادآور شود كه در مبارزه تبليغاتى با مسلم، تـهمت ((تفرقه افكنى ميان مسلمانان )) را به كار گيرد؛ و به اوبـفـهـماند كه كيفر تفرقه افكنى مرگ است و روشن است هر اتهامىكه ازسوى امويان بر مسلم وارد آيد، ناگزير بر سرورش ، حسين(ع )، نـيـز وارد اسـت . هـنـگـامـى هـم كـه قـصـد داشتند امام (ع ) را ازبيرون آمدن از مكه باز دارند و آن حضرت نپذيرفت نيز، همين اتهامرا بـر او وارد ساختند و گفتند: ((اى حسين ، از خدا پروا نمى كنى ؟از جـمـاعـت بـيـرون مـى روى و مـيـان مـسـلمـانـان تـفـرقـه مى اندازى؟!))(223)
ابـن زيـاد بـراى تـبـليـغ عـليـه مـسـلم بـنعقيل و انقلابيون كوفه و براى آن كه مردم را از گردشان پراكندهسـازد، از ايـن تـهـمـت فـراوان اسـتـفـاده كـرد؛ و بـلافاصله پس ازدستگيرى مسلم و آوردن او به كاخ خطاب به وى گفت : اى نافرمان، اى تـفـرقـه افكن ، تو بر پيشواى خود شوريدى و ميان مسلمانانتـفـرقـه افـكـنـدى و بـذر فـتـنـه افـشـانـدى !)) ولى مـسـلم بـنعـقـيـل آن مرد شجاع و قهرمان در پاسخش گفت : اى پسر زياد، دروغگـفـتـى . آنـهاكه ميان مسلمانان تفرقه افكندند، معاويه و پسرش ،يـزيـد، بـودنـد و بـذر فـتـنـه را هـم تـو و پـدرت ، زيـاد،افشانديد...))(224)
4 ـ عبيد الله بن زياد كيست ؟
زيـاد بـن ابـيه ، پيش از آن كه معاويه وى را به خود منسوب كند ومـدعـى شـود كـه بـرادر پـدرى اش مـى بـاشد، خود را از موالى مىدانست ، چرا كه در فراش عبيد رومى (225) زاده شده بود.زيـاد نـسـبـت بـه مـوالى دلسـوزى و از آنـهـا دفـاع مـى كـرد و درزايل ساختن بدبختى هايشان كوشا بود؛ چنان كه عمر بن خطاب رااز اجـراى فـرمـانـش مـبـنـى بـر كـشـتـن مـوالى و عـجـمـان مـنـصـرفكرد.(226)
شايد قوى ترين عامل انتساب ابن زياد به جناح اميرالمؤ منين ، على(ع )، و فـعـاليـت در زيـر پـرچـم آن حـضـرت ، هـمـيـنعامل روانى بود.
معاويه خباثت خود و نيز شناختى كه از روحيات زياد داشت ، به اينعامل روانى بسيار مؤ ثر در نوع انتساب فكرى و سياسى زياد پىبرد؛ و به آن ادعاى ساختگى يعنى برادرخواندگى مبادرت ورزيد.مـقصودش اين بود كه ارتباط او را با موالى قطع كند و به خودشيعنى يكى از خاندان هاى مشهور قريش منتسب گرداند. او با اين كارـ بـا تـوجـه بـه شـناختى كه از زياد داشت ـ پيوستن وى به جبههباطل خودش را تضمين كرد.
زيـاد نـيـز پـس از پـيـوسـتـن بـه جـنـاحباطل معاويه و خروج از جرگه موالى ، سخت ترين حمله ها را عليهآنـهـا، كه بيشترشان شيعه بودند صورت داد. شناخت پيشين وى ازافراد، بزرگان و جايگاه هايشان نيز در اين راستا مؤ ثر بود.
در نـامه احتجاج آميز و همه جانبه اى كه امام حسين (ع ) براى معاويهفرستاد، علاوه بر مخالفت اين برادرخواندگى با شريعت اسلامى، بـعد روانى مورد نظر معاويه از اين كار را مورد اشاره قرار داد وفرمود:
آيا تو نبودى كه زياد بن سميه ، زاده شده در فراش عبيد ثقيف ، رابـرادر خـويـش خـوانـدى و پـنـداشـتـى كـه وى از پـدر تـوست ؟؛ وحال آن كه رسول خدا(ص ) فرموده است : ((فرزند ازآن شوهر استو زنـاكـار بـايـد سـنـگـسـار شـود)). تـو از روى عـمـد سـنـترسـول خـدا(ص ) را ترك گفتى و بى آن كه از سوى خداوند هدايتيـافـته باشى ، از هواى نفس خويش پيروى كردى . سپس او را بردو عـراق چـيـره سـاخـتـى ؛ و او دسـت و پـاى مسلمانان را مى بريد وچـشـمـانـشـان را مـيـل مـى كـشـيـد و آنـان را بـر شـاخـه هـاىنـخـل مـى آويـخت . گويى كه نه تو از مسلمانان هستى و نه آنها ازتواند...!(227)
عـبـيـدالله زياد درسايه افتخاربه نسب سفيانى نشو و نما يافت وبدان مباهات مى +++كرد.(228) اين انتساب آتش كينه وىرا نـسـبـت بـه شـيعيان و به ويژه اهل بيت شعله ور ساخت . در نتيجهتاريخ از وى چنان پرونده سياهى ثبت كرد كه الى الابد سياهى آنباقى خواهد ماند.
نـقـل شـده اسـت كـه عـبـيـدالله زيـاد درسـال بـيـسـتـم هـجـرى (229) از مـرجانه مجوسى كه بهبـدكـارى مـشـهـور بـود زاده شـد. زياد از آن زن جدا شد و شيرويهاسـوارى (230) او را به زنى گرفت . زياد عبيدالله رابه مرجانه داد و او در خانه شيرويه (غير مسلمان ) نشو و نما يافت. او لكـنـت زبـان داشـت و واژه هـاى عـربى را نمى توانست درست اداكـنـد. براى مثال به ((حَرورى )) مى گفت ((هَرورى )) و شنوندگانرا به خنده مى انداخت .(231)
زياد، پدر عبيدالله ، در سال 53 ه‍ به هلاكت رسيد و او نزد معاويهرفـت ؛ كـه در سال 54 ه‍(232) وى را واليگرى خراسانداد و در سـال 55 والى بـصـره سـاخـت . عـبـيدالله ، اسلم بن زرعهكـلابـى را در خـراسـان بـه جـاى خـويـش گـمـاشـت و بـه بـصـرهبازگشت (233)؛ و تا مرگ معاويه همچنان والى آن شهربود.
بـا آن كـه كـيـنـه عـبـيـدالله بـن زيـاد نـسـبـت بـهاهـل بـيـت (ع ) بـراى واداشـتـن وى بـر ارتـكـاب جـنـايـتقتل امام حسين (ع ) كافى بود، ولى بيم از خشم يزيد و كينه اى كهاز او بـه دل داشـت و تـمـايل عبيدالله براى جلب رضايت و دوستىيـزيـد، عـزم وى را بر كشتن امام (ع ) به منظور اظهار ارادت به اوچند برابر مى ساخت .(234)
يـزيد هنگام ترغيب عبيدالله در اجراى فرمان كشتن امام حسين (ع )، ازهمان سلاحى كه پدرش عليه زياد به كار گرفت استفاده و تهديدكـرد كـه چـنـانـچـه از اجراى آن سرباز زند، نسب دروغين اموى را ازدسـت داده در شـمار غلامان ثقيف درخواهد آمد! ((خبر يافته ام كه حسينرهسپار كوفه شده است . دوران تو در ميان دوران ها و سرزمين تو ازميان سرزمين ها به او مبتلا گشته است و از ميان كارگزاران ، تو درمعرض آزمون قرار گرفته اى