بر گرد شمع وجودش حلقه مى زدند. زيرا كه امام حسين (ع ) تنهايادگار رسول خدا(ص ) در ميان امت و سرور همه جهان اسلام ، و بهويـژه اعراب و حجاز به شمار مى رفت ، و هيچ كس از مردم را ياراىآن نبود كه بتواند با اين مرتبه بلند و مقام عالى و منزلت شريفِامام (ع ) در دل مسلمانان ، به منازعه بپردازد.
ابـن كـثـيـر گـويـد: پـس از شنيدن خبر مرگ معاويه و خلافت يزيدگروه هاى گوناگون مردم نزد امام حسين (ع ) مى آمدند و پيرامونشحـلقـه مـى زدنـد و پـاى سخن آن حضرت مى نشستند و به گفتارشگـوش فـرا مـى دادنـد. ولى ابـن زبـيـر در اين مدت پيوسته ملازممـصـلاى خـود نـزد كعبه بود و همانند ديگر مردم ، طى اين دوره خدمتامـام (ع ) مـى رسـيـد. وى ، بـا وجـود امـام (ع ) امكان اجراى هيچ يك ازنـقـشه هايش را نداشت . زيرا مى دانست كه مردم حسين (ع ) را بزرگمـى شـمـارنـد و آن حـضـرت را بر وى مقدّم مى دارند... سبب گرايشمـردم بـه حـسين (ع ) [همانطور كه گفتيم ] اين بود كه وى سرورىبـزرگ و پـسـر دخـتر رسول خدا(ص ) بود؛ و در آن روز كسى برروى زمـيـن بـه پـاى مـنـزلت او نـمـى رسيد و با او برابرى نمىكرد.(371)
ديـنـورى گـفته است : مردم نزد او در آمد و شد بودند و بر گردشحـلقـه مـى زدنـد. آنـان عبدالله زبير كه پيش از آن با او مجلس مىكردند، ترك گفتند. پسر زبير از اين موضع ناراحت شد و دريافتكـه به سبب حضور حسين (ع ) در شهر، مردم به مجلس او نمى آيند.در نتيجه او نيز بامداد و شام نزد حسين ـ رضى الله عنه ـ آمد و شدمى كرد.(372)
بزرگان امت ... مشورت ها و نصايح
امام حسين (ع ) در طول مدت اقامت خويش در مكه مكرمه ، با مجموعه اىاز بـزرگـان و سـرشـنـاسـان امت اسلامى ، با گرايش ها، افكار ومـشـرب هـاى گـونـاگـون ديدار كرد. هر كدام از اينان به فراخورمشرب ، گرايش و نحوه تفكر خويش ، به آن حضرت پيشنهاد دادند،نـصـيـحـت كـردنـد و يـا اعـتـراض نـمـودند. هر چند كه جزئيات اين ،پـيـشـنـهـادهـا، نصايح و اعتراض ها با هم متفاوت است ولى در زمينهتـفـكـر و نگرش به موضوع ، همه با هم مشتركند. چرا كه همه آنهابـه دسـت آوردن حـكومت و سلامت ، عافيت و امنيت دنيوى را رستگارى وپيروزى مى ديدند، و قتل و آوارگى و گرفتارى و در معرض فشارقـرار گـرفـتـن را مـوجب زيان و شكست مى دانستند و خاستگاه همه آناعتراض ها، پيشنهادها و نصايح ، همين منطق بود.
به راستى چه اندازه ميان اين منطق و منطق دورانديشى كه سرنوشتاسـلام و امـت اسلامى را پايه محاسباتش قرار داده است تفاوت وجوددارد؟! اين منطق پيوسته روند رويدادهاى سياسى جامعه را زير نظرداشـت و مـى ديـد كـه معاوية بن ابى سفيان ، رهبر وقت حركت نفاق ،بـيـشـتـر امت اسلامى را به بيراهه كشانده است . معاويه ياد و نام وفـضـايـل اهـل بـيـت را در پـرده كـتـمـان نـهـاده و بـه وسـيـلهجـعـل احـاديـث دروغين از زبان پيامبر(ص )، قداست دروغينى را براىخودش و شمارى ديگر از صحابه كه حركت نفاق را رهبرى و يا درركـاب وى حـركـت مـى كـردنـد و در راسـتـاى غـصـب حـقـوق الهـىاهل بيت وى را پشتيبانى مى كردند، دست و پا كرده بود. معاويه باتاءسيس فرقه هاى دينى مانند ((جبريون )) و ((مرجئه )) كه براىخـدمـت بـه امويان و توجيه كارهايشان تفسير دينى ارائه مى دادند،مـردم را از قـيـام و نـهـضـت بـر ضد ظلم و ستم باز داشته بود. اينگـروه ها در تلاش هاى فراوان معاويه براى متفرق ساختن قلبى وطـبـقاتى و زير فشار قرار دادن هر چه بيشتر شيعه ، وى را يارىمى دادند.
بـا تـوجـّه بـه اينكه دوران حكومت معاويه به درازا كشيد، اكثر امّتفـريـفـتـه گمراهى دين اموى گشتند و معتقد شدند كه حكومت معاويهشـرعـى اسـت و تـداوم خـلافـت اسـلامـى پـس ازرسـول خـدا(ص ) اسـت . وى امـام ايـن امـّت اسـت و جـانـشـينان وى نيزجـانـشـيـن شرعى پيامبرند. با كمال تاءسف قاطبه امّت كوركورانهبه اين گمراهى تن دادند و فرمانبردار او شدند. به طورى كه نهتـنـهـا جـز او را نمى شناختند، فكر اين را هم كه ممكن است حقيقت چيزديگرى باشد، نمى كردند!...
مطمئن ترين راه براى شكستن و نابود سازى اين چارچوب دينى اينبود كه مردى با برخوردارى از موقعيّت دينى و پذيرفته شده درنـزد امـّت اسـلامـى ، قـيـام كند. چرا كه قيام او ضامن رسوايى چهرهدروغين بنى اميه بود؛ و واقعيّت جاهليت و فاصله آنان را از تعاليماسلامى آن چنان كه بود روشن مى ساخت . اين مرد كسى جز حسين بنعـلى (ع ) نـبـود؛ زيـرا آن حـضـرت در قـلب اكـثـريت قاطع مسلمانانجـايـگـاهـى بـلنـد داشت و او را دوست مى داشتند و حرمت مى نهادند وتـعظيم مى كردند... اگر واقعه كربلا نمى بود، حكومت امويان باعـنـوان ديـنـى اسـتـمـرار مـى يـافـت و بـا گـذشـت روزهـا وسـال هـا در اذهـان مـردم چنين رسوخ مى كرد كه اسلام جز آنچه بنىاميه مى گويند و بدان عمل مى كنند نيست و فاتحه اسلام خوانده مىشد.
اگـر واقـعـه عـاشـورا نـبود، امكان جداسازى ميان امويت و اسلام نيزوجـود نـداشـت . ايـن سـخـن بـه ايـن مـفهوم است كه اگر روزى امويتزوال پذيرفت ، زوال اسلام نيز حتمى است .
در نتيجه همه قيام ها و انقلاب هايى كه بر ضدّ ستم امويان برپامـى شـد، ضـدّ اسـلامـى تـلقـّى مـى گـرديد. اما پيروزى حسينى درعـاشـورا مـوجب شد كه همه قيام ها و انقلاب هاى پس از عاشورا، بهنام اسلام و بر ضد امويان برپا گردد.(373)
يادآورى
شـايـان ذكـر اسـت كـه امـام حـسـيـن (ع ) در هـمـان هـنـگـامـى كـه درعـمـل بـر پـايـه ايـن منطق ژرف انديشانه ـ يعنى منطق پيروزى بهوسـيـله شهادت ـ رفتار مى كرد، در برخورد با ظاهربينان نيز براسـاس استدلال هاى ظاهرى ، پيشنهادها و نصايح شان را پاسخ مىگفت . همچنين آن حضرت در پاسخ ‌هايى كه ارائه مى داد، به نوع وسطح فكر مخاطب و ميزان خِرد و سطح آگاهى و درجه دوستى و نوعاعـتـقـاد آنـان نسبت به اهل بيت (ع ) و ميزان ارتباطشان با دشمنان آنبزرگواران توجه مى نمود.
از ايـن رو ـ براى مثال ـ پاسخ آن حضرت به ام سلمه رضى اللّ هعنها و محمد بن حنفيه (رضى ) و عبدالله بن عباس ، با پاسخى كهبـه عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير و عبدالله بن مطيع عدوى وامثال آن مى دهد متفاوت است .
ايـن حـقـيقتى است كه بايد در بررسى گفت و گوهاى آن حضرت مدنـظر داشت و آن را فراموش نكرد، تا بتوان رازِ تفاوت هاى ظاهرىپاسخ ‌هاى ايشان را درك كرد.تلاش عبدالله بن عباس
تـاريـخ چـنـدين گفت و گو ميان امام (ع ) و عبدالله بن عباس را ثبتكـرده اسـت . مـجـمـوعـه اين گفت و گوها نشان مى دهد كه پسر عباستلاش داشت امام حسين (ع ) را از رفتن به عراق ـ نه از قيام و انقلابعليه حكومت بنى اميه ـ باز دارد. دليل وى براى اعتراض به رفتنامام (ع ) به كوفه ، اين بود كه مى گفت ، مردم كوفه بايد ـ پيشاز رفـتـن امام (ع ) ـ در عمل مقدمات رفتن وى را فراهم سازند و زمينهحـضـور امـام در شـهـر خـويـش را آمـاده كـنـنـد. بـراىمـثـال امـيـرشـان را بـيـرون بـرانـنـد و يـا بـهقـتـل بـرسـانـنـد؛ و هـمـ