ه دشـمنان آن حضرت از امويان و مزدوران وجاسوسانشان را بيرون كنند و اداره شهرشان را به دست بگيرند.در چـنـيـن شـرايـطى رفتن امام (ع ) چشم انداز روشنى دارد؛ وگرنهرفـتـن امـام ـ درحـالى كـه هـيـچ حـركـتـى انجام نداده اند ـ كارى استمخاطره آميز كه نتيجه اى جز آشوب و كشت و كشتار ندارد.
از جـمـله ابـن عـبـاس در ايـن بـاره چنين گفت : خدايت رحمت كند، به منبـگـو، آيا نزد مردمى كه اميرشان را كشته اند، اداره امور شهر خودرا بـه دست گرفته اند و دشمنان خود را بيرون رانده اند مى روى؟ اگـر چـنـيـن كـرده انـد، بـه نـزد آنـان برو؛ وگرنه اگر تو رادرحـالى دعـوت كـرده انـد كـه امـيـرشـان بـر آنـان مـسـلّط اسـت وكـارگـزارانـش از مردم ماليات مى گيرند، بدان كه تو را به جنگدعـوت كـرده اند و از اين كه تو را بفريبند و تكذيب كنند و با تومـخـالفـت بـورزنـد و رهـايـت كـنند و در هيبتِ سختگيرترين مردم بهسوى تو بيايند، بر تو ايمن نيستم .(374)
او هـمچنين گفت : اگر عراقيان ، آن طور كه مى پندارند، خواهان توهـسـتـنـد، براى آنان بنويس كه [ابتدا] دشمنانشان را بيرون كنند وسـپـس نـزد آنـان بـرو؛ و اگـر در هـرحـال از رفتن ناگزيرى ، به يمن برو كه دژ و دره فراوان دارد وسرزمينى است گسترده . آنگاه دعوتگران خويش را اين سو و آن سوبـفـرست ، اميدوارم كه در اين صورت به سلامتى به مقصود خويشنايل گردى .(375)
ايـن سـخـنـان ، مـهـم ترين نظرِ عبدالله بن عباس است كه در گفت وگـوهـاى وى بـا امـام (ع ) آشـكـار مـى شود و نشان مى دهد كه محورانـديـشـه وى قـيام امام (ع ) را تاءييد مى كند و تنها اعتراض او بهرفتن آن حضرت به عراق ، پيش از تحرك و قيام مردم آنجاست . اينيـكـى از تـفـاوت هـاى مهم ميان موضعگيرى ابن عباس و موضعگيرىعـبـدالله بـن عـمر است كه با اصل قيام بر ضد حكومت ستمگر اموىمخالف است .
ولى اين نظر، به خودى خود كاشف از انتساب ابن عباس به مجموعهنـصـيـحـتـگـران و دلسـوزانـى كـه بـا عينك پيروزى به قضيه مىنگريستند نيز مى باشد. و اين نگرش چيزى نبود كه خواسته هايش، در صـورت تحرك عملى براى رسيدن به چنين پيروزى اى ، برامام پوشيده باشد.
در ايـنـجـا مـجـمـوعـه گـفـت و گـوهـاى مـيـان ابـن عباس و امام (ع ) رانقل مى كنيم .
گفت و گوى نخست
ايـن گـفـت و گـو، سـه جانبه بود و عبدالله بن عمر نيز به عنواننـفـر سوم در آن شركت داشت و در دوران نخست اقامت امام حسين (ع ) درمـكـه مكرمه ، كه ابن عباس و ابن عمر (كه قصد بازگشت به مدينهرا داشـتـنـد) نـيز در آنجا حضور داشتند، صورت پذيرفت . از آنجاكه ما در اينجا در مقام تشخيص ابعاد موضعگيرى و تحرك ابن عباسهـسـتـيـم ، تـنـهـا مـتـن گـفت و گوهاى ميان او و امام (ع ) را مورد دقت وبررسى قرار مى دهيم .
ابن عمر سخن خود را با برحذر داشتن امام از دشمنى با خاندان اموىو ستمگرى هاى آنان و گرايش مردم به دنيا آغاز كرد و بيم خود رااز كـشـتـه شـدن آن حـضـرت آشـكـار كـرد و عـنـوان كـرد كـه ازرسـول خـدا(ص ) شـنـيـده اسـت كـه فـرمـود: حـسـين كشته مى شود وچـنـانـچـه او را بـكـشـنـد و رهـايش كنند و از يارى او دست بردارند،خـداونـد تـا روز رسـتـخيز آنان را وا مى نهد.(376) سپسبـه امـام (ع ) پـيـشنهاد كرد كه او نيز همانند ديگر مردم از در صلحدرآيد و همانند دوران معاويه شكيبايى پيشه سازد.(377)
امـام حسين (ع ) در پاسخ وى فرمود: اى اباعبدالرحمن ، آيا با وجودآن سخن پيامبر(ص ) درباره او و پدرش باز هم با يزيد بيعت كنمو با او از در صلح درآيم ؟!
در ايـن هـنـگـام ابـن عـبـاس گـفـت : راسـت گـفـتـى اى ابـاعـبـدالله ،رسـول خـدا(ص ) در دوران زندگى خويش فرمود: مرا با يزيد چهكـار، خـداونـد در يـزيـد مـبـاركـى قرار مدهاد! او فرزندم و فرزنددخترم يعنى حسين را مى كشد. به آن كه جانم به دست اوست سوگندكـه اگـر حـسـيـن در نـزد مـردمـى كـشـتـه شـود و ازقـتـل وى جـلوگـيـرى نـكـنـنـد، خـداونـد مـيـاندل و زبانشان دوگانگى مى افكند.
آنگاه پسر عباس گريست امام حسين (ع ) نيز با او گريست و فرمود:اى پـسـر عـبـاس ، تـو مـى دانـى كـه مـن فـرزنـد دخـتـررسـول خـدا(ص ) هـسـتم ! ابن عباس گفت : آرى به خدا سوگند، مىدانـيـم و مـى شـنـاسـيـم كـه در دنـيـا هـيـچ كـس جـز تو فرزند دختررسـول خـدا(ص ) نيست و يارى تو همانند نماز و زكات كه هيچ كدامبدون ديگرى پذيرفته نيست ، بر همه مردم واجب است !
حسين (ع ) فرمود: اى پسر عباس ، چه مى گويى درباره مردمى كهپـسـر دخـتـر رسـول خـدا(ص ) را از خـانـه و زاد بـومـش و از حـرمپـيـامـبـر(ص ) و مـجاورت با قبر و زادگاه و مسجد او و هجرتگاه اوبـيـرون رانـده اند و او را ترسان و بيمناك رها كرده اند كه نه مىتـوانـد در جـايـى اسـتـقـرار يـابـد و نـه در مـحـلى مسكن بگزيند وقصدشان اين است كه او را بكشند و خونش را بريزند، در حالى كهنـه بـه خـداونـد شـرك ورزيـده و نـه كـسـى جـز او را بـه دوستىگرفته و نه سنت پيامبر(ص ) را تغيير داده است ؟!
ابـن عـبـاس گـفـت : نظر من درباره آنها اين است كه ((آنان به خدا ورسـول او كـفـر ورزيـده انـد و جـز بـا كـسـالت بـه نـمـاز نـمـىايـسـتـنـد))(378)، ((نـزد مـردم خـودنـمـايـى مى كنند و جزانـدكـى خـدا را يـاد نمى كنند ميان كفر و ايمان سرگردانند، نه باايـنـان و نـه بـا آنـان ، آنـكـه خـدا گـمـراهش كند هيچ راهى براى اونـخـواهـى يـافـت ))(379) و چـنين كسانى سزاوار بلايىبـزرگ انـد. امـا تـو اى پـسـر دخـتـر رسـول خـدا(ص )، سـرآمـدافـتـخـاركـنندگان به رسول خدايى ، تو فرزند زهراى بتولى ،تـو يـقـيـن دارى كـه خـداونـد از كـردار سـتـمـكـارانغـافـل نيست ، و من گواهى مى دهم كه هر كس از تو دورى جويد و درجـنـگ تو و پيامبرت ، محمد(ص )، طمع بندد، در آخرت خيرى نخواهدديد.
حسين (ع ) گفت : بار پروردگارا تو گواه باش .
ابـن عباس گفت : اى پسر دختر رسول خدا، جانم به فدايت ، گويامرا به سوى خود مى خوانى و از من اميد يارى دارى ! به خداى بىهـمتا سوگند، چنانچه در مقابل چشمانت گردن زده شوم تا آنكه همههـسـتـى ام از كـف بـرود، يـك صـدم حـق تو را ادا نكرده ام ! اينك من درحضور شمايم هر امرى داريد بفرماييد.
در ايـن هـنـگـام پـسـر عـمـر احـسـاس كـرد كـه امـام بـا گـفـتـن جـمـله((پـروردگارا تو آگاه باش )) حجت را بر مخاطب تمام كرده است وابـن عباس با درك مفهوم اين سخن ، قصد يارى امام (ع ) را دارد و مىخـواهـد كـه در قيام بر ضد حكومت اموى به او بپيوندد و بر او نيزواجـب اسـت كه فرمان امام (ع ) را امتثال كند. لذا خطاب به ابن عباسگفت : اى پسر عباس ، اجازه بده از اين سخن درگذريم !
سـپس روبه امام (ع ) كرد و از او خواست كه به مدينه باز گردد واز قـيـام دسـت بردارد و او نيز همانند ديگر مردم از در صلح درآيد وتـا مـرگ يـزيـد صبر كند! او همچنين در اينجا مدعى شد كه چنانچهامـام دسـت از قـيـام بـردارد، اگـر بيعت هم نكند، دست از او برخواهندداشت !
در ايـنجا امام (ع ) مخالفت خويش