اه امام قلمداد مى كردند و امر را بر بيشتر مردم مشتبهمـى سـاخـتـنـد و فـاجـعـه اسـلام هـمـچـنـان بـهحـال خـود بـاقى مى ماند و حتى مصيبت استوارتر و شديدتر هم مىگشت .
7 ـ در پـايان اين گفت و گو در برابر اين سخن امام (ع ) قرار مىگـيريم كه مى فرمايد: ((هر چه خداوند مقدر كند همان مى شود، باوجـود ايـن از خـداوند طلب خير مى كنم و درباره آينده مى انديشم )).عبارت ((از خداوند طلب خير مى كنم )) در برخى گفت و گوهاى امام(ع ) با ابن زبير و ابن مطيع و در پاسخ به نامه مسور بن محزمهنيز تكرار شده است .
آيـا مـقصود امام از استخاره درخواست آگاهى نسبت به امور آميخته باخـيـر و نـيـكـى اسـت ؟ آيا مفهوم طلب خير اين است كه امام (ع ) براىرونـد قـيـامـش نـقـشـه از پـيـش تـعـيين شده اى نداشت ؟ و نمى دانستسـرنوشت و آينده كار او چه خواهد بود؛ و آن چيزى كه به حركت اوجهت مى بخشيد طلب خير از خداوند بود؟
آيـا كـار را بـا اسـتـخاره پيش بردن با اعتقاد به شرايط لازم امامتِتـجسم يافته در شخصيت امامان اهل بيت ، پس از پيامبر اكرم (ص )،به ويژه در زمينه علم امام (ع ) منافاتى ندارد!؟
و آيا ميراث روايى فراوان به جا مانده از پيامبر(ص ) و امامان (ع )در اخبار از پيشامدهاى آينده تا روز قيامت ، به ويژه اخبار رسيده ازپـيـامـبـر(ص ) و از على (ع ) و حسن (ع ) و حسين (ع ) درباره حماسهعاشورا چنين چيزى را تاءييد مى كند؟
پـيـش از پرداختن به پاسخ لازم است كه در اينجا معناى استخاره رادر لغت و اصطلاح روشن كنيم .
معناى استخاره
اسـتـخاره در لغت به معناى طلب خير كردن در چيزى است و ((استخارالله )) يـعـنـى از خـداونـد طـلب خير كرد و ((اللهم خِرْ لى )) يعنىخداوندا نيكوترينِ دو كار را برايم برگزين .(391)
و در اصـطـلاح ـ چـنـان كـه در روايـات آمده است ـ به معناى زير مىباشد:
1 ـ بـه مـعـنـاى طـلب خـيـر كـردن از خداوند، به اينكه دعا كند و ازخداوند بخواهد كارى را كه در پيش دارد برايش خير گرداند و او رادر انجامش موفق سازد.
2 ـ بـه مـعـنـاى آنـچه را كه خير است پيش آرد؛ و اين معنا، به معناىنخست نزديك است .
3 ـ طـلب اراده كـردن در آنـچـه خـير است ؛ به اين معنا كه از خداوندبخواهد عزم او را بر آنچه خير است جزم كند.
4 ـ طـلب شـنـاخـت آنـچـه خـيـر در آن اسـت ؛ و ايـن در عـرفمتداول است .(392)
اينك به اصل مساءله باز گرديم ...
بـدون شـك مـقـصـود امـام از اسـتـخـاره ، مـعـنـاىمتداول امروزى آن يعنى طلب درك آنچه در آن خير است و اينكه امام درپـى كـشـف امـرى پـنـهـان بـه طـريـق امـيـد و نه قطع و يقين باشد،نبود!(393)
زيـرا ايـن موضوع با اعتقاد حق به اينكه خداوند علم به گذشته وحال و آينده را به پيامبر(ص ) بخشيده است . و همچنين با روايت هاىفـراوانـى كـه در بـاره پـيـش آمـدهـاى آيـنـده از آن بـزرگـواراننقل شده است ـ و حاكى از علم ـ آنان به حوادث و رويدادهاى روزگارتـا روز رسـتـخـيز مى باشد ـ ؛ به ويژه اخبار مربوط به حماسهعـاشـورا كه به وسيله پنج تن آل عبا ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـكـه آيـه تـطـهـيـر دربـاره شـان نـازل شـده اسـت مـنـافـاتدارد.(394)
بـنـابـر ايـن مـمـكـن اسـت ، اسـتـخـاره در اينجا به مفهوم دعاى امام درپـيـشـگـاه پـروردگـار بـاشـد؛ براى اينكه تلاش او را قرين خيرفرمايد و در كارى كه قصد انجامش را دارد، موفقش ‍ سازد. يا آنكهبا كوچك ساختن دشوارى ها و برداشتن موانع از سر راه آن حضرت ،در راستاى نهضت مقدسش آنچه را كه خير است فراهم آورد. يا اينكهاستخاره امام به معناى درخواست اراده و تصميم بيشتر بر كارى استكه خير است و پاداش فراوان دارد.
پـژوهـشـگـر انـديـشـمـنـد بـه آسانى در مى يابد، قصد امام در همهمـواردى كـه سخن از استخاره به ميان آورده است ، ساكت كردن مخاطببوده از اصرار بر نهى آن حضرت از كارى كه آهنگ انجامش را داشت.
آنـچـه تـا اينجا گفته شد با آنچه در تاريخ آمده است كه امام (ع )بـراى قـطـع اصـرار طـرف سـخـن خـويـش بـه قـرآن كـريـمتـفـاءل زده اسـت ـ در حـالى كـه نـتيجه از پيش برايش روشن بود ـمـثـل رفـتـارى كـه بـا خـود ابـن عـبـاس داشـت ، مـنـافـاتـى نـدارد.نـقـل شـده اسـت كـه ابن عباس اصرار داشت كه حسين (ع ) را از رفتنبـه كـوفـه بـاز دارد و حـضـرت بـراى مـجـاب كـردنـش بـه قرآنتـفـاءل زد؛ و اين آيه شريفه آمد: ((كُلُّ نَفْسٍ ذ ائِقَةُ الْمَوْتِ وَ اِنَّم اتُوَفَّوْنَ اُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِي امَةِ)).(395) آن گاه فرمود: اِنّا لِلّ هِ وَ اِنّ ا اِلَيـْهِ ر اجـِعـُونَ، خـدا و پـيـامـبـرش راسـت گـفته اند؛ وفـرمود: اى پسر عباس ، از اين پس براى بازداشتن من اصرار مكن ،زيرا قضاى خداى عزوجل جاى بازگشت ندارد.
گفت و گوى سوم
تاريخ مى نويسد: شب يا فرداى آن روز عبدالله عباس نزد حسين آمدو گفت : اى پسرعمو، مى خواهم شكيبايى ورزم ولى تاب نمى آورم .مـن در انـتـخاب اين راه از هلاكت و نابود شدن تو بيمناكم ، عراقيانمـردمـانـى فريبكارند، به آنان نزديك مشو، در همين شهر بمان كهتـو سـرور اهل حجازى ، اگر اهل عراق راست مى گويند و شما را مىخـواهـنـد، بـه آنـها بنويس تا دشمنشان را بيرون برانند و آن گاهسـوى آنـهـا بـرو؛ و چـنـانـچه ناچار بايد بيرون بروى ، به يمنبـرو كـه دژ و دره دارد و سرزمينى پهناور است و شيعيان پدرت درآنـجـايـنـد تـو در آنـجـا از مـردم دورى و مـى تـوانـى بـه آنها نامهبـنـويـسـى و پـيـك بـفـرسـتـى و دعوتگرانت را اعزام كنى ؛ در اينصورت من اميدوارم آنچه را كه مى خواهى به سلامتى فراچنگ آرى .
حـسـيـن (ع ) فـرمـود: پـسرعمو، به خدا سوگند، من مى دانم كه توخيرخواه و مهربانى ، ليكن من آهنگ رفتن دارم و بار سفر بسته ام !
ابـن عـباس گفت : حال كه مى خواهى بروى ، زن و فرزندت را مبر،زيـرا بـيـم آن دارم كـه مـانـند عثمان پيش چشم زن و فرزندت كشتهشوى و آنان نظاره گر باشند!
سپس ابن عباس گفت : اگر تو حجاز را بگذارى و بروى ، چشم ابنزبـير روشن مى شود. امروزه با وجود شما كسى به او توجه نمىكـنـد. بـه خـداى بـى هـمـتـا سـوگـنـد، اگـر مى دانستم هرگاه مو وپـيـشانى ات را مى گرفتم ، به طورى كه مردم بر من و تو گردآيند و تو سخنم را مى پذيرفتى ، اين كار را مى كردم !
گويد: سپس ابن عباس از نزد امام بيرون شد و پيش ابن زبير رفتو گفت : اى پسر زبير چشمت روشن ! سپس گفت :
يا لك من قُبَّرةٍ بِمَعْمَرِ
خَلالكِ الجو فبيضى واصفرى
وَنقرى م ا شئت اءن تنقرى
اى قـبـّره آبـادى بـراى تـو خالى گشت ، پس تخم بگذار و صفيربكش
و هر چه مى خواهى آواز بخوان
ايـن حسين است كه سوى عراق مى رود و حجاز براى تو ماند، نگاهشبدار!(396)
گفت و گوى چهارم
طـبـرى (امامى ) به نقل از ابن عباس مى نويسد: هنگامى كه حسين بنعـلى آهـنگ عراق داشت با او ديدار كردم ؛ و به او گفتم : اى فرزندرسـول خـدا(ص )، بـيرون مرو! فرمود: ((اى پسر عباس ، مگر نمىدانـى كـه جـايگاه شهادت من و قتلگاه يارانم آنجاست ؟! گفتم : توايـن را از كـجـا مـى دانى ؟ گفت : با راز