 كه در وجودم نهاده شده ودانشى كه به من بخشيده اند!)).(397)
اشاره
از مـجـموعه آنچه به عنوان گفت و گوهاى عبدالله عباس و امام حسين(ع ) نقل كرديم ، اين حقيقت روشن مى شود كه اساس تفكر ابن عباسبـر ايـن بود كه با قيام امام (ع ) مخالفتى نداشت ولى نظرش اينبود، پيش از يارى عملى مردم از رفتن خوددارى ورزد.
تـا آنـجـا كـه ما به منابع تاريخى دسترسى داشته ايم در جايىنديده ايم كه ابن عباس با قيام امام (ع ) مخالف بوده و يا امام را ازرفتن منع كرده باشد تنها كتاب ((اسرار الشهاده )) (دربندى ) بهنـقـل از كتاب ((فوارح الحسينيه ))(398) نوشته است كهابـن عـبـاس در پـايـان يـكـى از گفت و گوهايش ، پس از آن كه بهشدت گريست ، گفت : پسرعموجان ، به خدا قسم كه دورى تو برمـن گـران اسـت ، آنـگاه رو به حسين (ع ) كرد و از او خواست كه بهمكه بازگردد و با بنى اميه صلح كند!
حـسـيـن (ع ) فرمود: ((هيهات هيهات ، اى پسر عباس ، اين مردم مرا رهانـمـى كنند و هر كجا باشم مرا خواهند جست تا به زور با آنها بيعتكـنـم ؛ و مرا مى كشند. به خدا سوگند اگر در لانه هر يك از جنبندههـاى زمـيـن بـاشـم مـرا بيرون مى آورند و مى كشند. به خداسوگندايـنـان بـر مـن سـتـم مى كنند، همان طور كه يهود در روز شنبه ستمكـردنـد؛ و حـركـت مـن به فرمان پيامبر خدا(ص ) است . انا لله وانااليه راجعون ))(399)
صاحب كتاب معالى السبطين ضمن نقل اين گفت و گو مى نويسد: دربـرخـى كتاب ها آمده است : عبدالله بن عباس نزد امام حسين (ع ) آمد وبـا او بـه گـفـت و گـو پرداخت ، تا آنكه از وى خواست به فرمانيـزيـد درآيـد و بـا بـنـى امـيـه صـلح كـنـد! وى بـهنـقـل دربندى مى افزايد كه پس از آن ابن عباس به امام (ع ) گفت :اى پسرعمو، شنيده ام كه آهنگ عراق دارى . اينان مردمى نيرنگ بازندو تـو را بـه جـنـگ دعـوت كـرده انـد. بنابر اين شتاب مكن و در مكهبمان !
امـام (ع ) فـرمود: به خدا سوگند اگر در فلان جا بميرم ، بيش ازآن دوسـت مـى دارم كـه خـونم در مكه ريخته شود. مردم كوفه به مننامه نوشته اند و بر من واجب است كه خواستشان را اجابت كنم زيراكه آنها نزد خداوند بر من حجت دارند.
عـبـدالله عـبـاس چنان گريست كه محاسنش خيس شد و گفت : واحسينا،افسوس ‍ برحسين .(400)
تاءمل در آنچه نقل شد نشان مى دهد كه :
1 ـ ادعـاى ايـن دو كـتاب مبنى بر اينكه ابن عباس از امام (ع ) خواستكـه با بنى اميه صلح كند و به فرمان يزيد درآيد، نادر و خلافنقل كتاب هاى معتبر است .
2 ـ نـويـسـنـده اسـرار الشـهـاده ايـن موضوع را به كتاب الفوارحالحسينيه نسبت مى دهد (كه اعتبارى ندارد) و نويسنده معالى السبطينآن را بـه بـرخى كتاب ها نسبت مى دهد و روشن است كه اين ارجاع هاضعيف است .
3 ـ عـبـارت اين ادعا گفتار خود ابن عباس نيست ، بلكه انشاى صاحباسرار الشهاده و صاحب معالى السبطين است .
4 ـ عبارت صاحب اسرار الشهاده با معالى السبطين نيز با يكديگرتعارض روشن دارند. اولى مى گويد: ((به او پيشنهاد كرد كه بهمـكـه بـازگـردد))، يعنى اينكه گفت و گو پس از خروج امام (ع ) ازمـكـه صـورت گرفته است ؛ و در كتاب دوم آمده است : ((شتاب مكن ودر مكه بمان ))، يعنى اينكه گفت و گو در مكه انجام شده است .
هـمـچنين روشن است ، اعتقاد به اينكه گفت و گو پس از خروج امام ازمـكـه انـجـام شد، از اصل ادعا نادرتر است . زيرا مشهور و ثابت ايناست كه ابن عباس ، پس از خروج امام (ع ) از مكه مكرمه با وى ديدارنكرده است .
خـلاصـه مـطـلب ايـنـكـه ايـن ادعـاى نـادر هـيـچدليـل معتبر و قابل اطمينانى ندارد، بلكه اصلا دليلى ندارد. آنچهاز مـتون معتبر استفاده مى شود اين است كه ابن عباس قيام امام (ع ) راتـاءيـيـد مـى كـرد ولى با رفتن وى به عراق ، پيش از آنكه مردمشاقـدام عـمـلى كـرده باشند مخالف بود. آرى ، سيد بن طاووس در يكگفتار مبهم مى نويسد: عبدالله بن عباس و عبدالله بن زبير آمدند وبـه امام پيشنهاد كردند كه از رفتن خوددارى ورزد. حضرت فرمود:پيامبر خدا(ص ) به من فرمانى داده است و من در پى انجام آن هستم .سپس ‍ ابن عباس بيرون رفت و مى گفت : واحسينا!(401)
عـبـارت مـبـهـم ((بـه امـام پـيـشنهاد كرد كه از رفتن خوددارى ورزد))دليل بر پيشنهاد ترك قيام امام (ع ) نيست ؛ بلكه دلالتش بر تركورود بـه عراق است و آن حضرت عنوان كرد كه رفتن او به فرمانرسول خدا(ص ) است .چرا ابن عباس همراه امام (ع ) نرفت ؟
عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب بن هاشم ـ رضى الله عنهم اجمعين ـبـه امـامـت امـامـان دوازده گـانـه اهـل بـيـت ، پـس ازرسول خدا(ص ) ايمان داشت ،(402) به حقشان آگاه بودو يـقـين داشت كه يارى دادن آنها و جهاد زير پرچمشان همانند نماز وروزه واجب است .(403) سيره وى نسبت به امام اميرالمؤ منين، امـام حسن و امام حسين (ع ) كاشف از اين ايمان و اين يقين و اين معرفتاست .(404) او به اين كه خداوند دوستى و فرمانبردارىاهـل بـيـت را نصيب او كرده است به خود مى باليد و افتخار مى كردكـه سـر بـه فـرمـان آن بـزرگـواران اسـت .نـقـل شـده اسـت كـه روزى ابـن عـباس براى امام حسن و امام حسين (ع )ركـاب گرفت تا سوار شوند. مدرك بن زياد با مشاهده اين وضعيتبـه ابن عباس اعتراض كرد و گفت : ((تو از آنها سالمندترى ، آيابرايشان ركاب مى گيرى ؟
گـفـت : اى احـمـق آيـا مـى دانـى كـه ايـنها چه كسانى هستند؟ اينان دوفـرزنـد رسـول خـدايند، آيا اين افتخار خدايى نيست كه براى آنهاركاب بگيرم و آنها را پياده كنم ؟(405)
ابـن عـبـاس آنـچـه را كـه از رسول خدا(ص ) و از اميرالمؤ منين (ع )،دربـاره شـهـادت حـسـيـن (ع ) شنيده بود حفظ داشت و مى گفت : هنگامرفـتـن بـه صـفـيـن در ركـاب عـلى (ع ) بـودم ، چـون به نينوا، برسـاحل فرات ، رسيديم با صداى بلند فرمود: اى پسرعباس ، آياايـنـجـا را مـى شناسى ؟ گفتم : يا اميرالمؤ منين ، نه ! فرمود: اگرتـو هـم مـانـنـد من اينجا را مى شناختى از آن نمى گذشتى مگر آنكهچون من مى گريستى !
گـويد: سپس آن قدر گريست كه محاسنش خيس شد و اشك بر سينهاش جارى گشت .
مـا نيز با او گريستيم ؛ و فرمود: آه ، آه ، مرا با خاندان ابوسفيانچه كار؟ مرا با خاندان حرب و حزب شيطان و دوستان كفر چه كار؟يـا ابـاعـبـدالله شـكـيـبا باش ، آنچه از آنان به تو مى رسد، بهپدرت نيز رسيده است .))(406)
ابـن عـبـاس مـى گـفـت : ((مـا شـك نـداشـتيم كه از ميان شمار فراواناهـل بـيـت ، حـسـيـن بـن عـلى (ع ) در كـربـلا كـشـتـه مـىشود!))(407)
بـنـابـراين اين سؤ ال مطرح است كه چرا ابن عباس از پيوستن بهكـاروان حـسـيـنـى و يـارى دادن سـرور مـظـلومان و رسيدن به فيضشهادت خوددارى ورزيد؟
آيا دل بسته زمين شد و پس از عمرى جهاد در راه خدا و يارى حق دنيارا بر آخرت برگزيد!؟
كسى كه با سيره ابن عباس آشنا باشد، حتى فكر چنين پرسشى راهم به خود راه نمى دهد! مگر ابن عباس همان كسى نيست كه در گفت وگـوى نـخـسـت خـود بـا امـام حـسـيـن (ع ) در مـكـه در شـعـبـانسـال شـصـت هـجـرى عـرضـه داشـت : ((فـدايـت شـوم اى فـرزنـدرسـول خـدا(ص ) گـويـى مـرا به خود مى خوانى و از 