من اميد يارىدارى ! بـه خـداى يگانه سوگند، چنانچه با اين شمشير در حضورشما زده شوم تا آنچه را دارم از دست بدهم هنوز يك صدم حق شما راادا نكرده ام . اينك من در حضور شمايم . هر امرى داريد بفرماييد!))
بنابر اين ، آيا گذشت عمر او را از يارى حسين (ع ) ناتوان ساختهبود؟
مـى دانـيم كه ابن عباس در سال 68 يا 69 هجرى در سن 70 يا 71سـالگـى بـدرود حـيـات گـفـت .(408) بـنـابـر ايـن درسـال شـصـت هـجـرى 62 يـا 63 سـال داشـتـه اسـت . او حـدود پـنـجسـال از امام حسين (ع ) بزرگ تر بود. بنابر اين از نظر سلامت وقـدرت بـدنـى تـوان جـهـاد هـمراه امام (ع ) را داشت . به ويژه آنكهچـيـزى مـبـنـى بـر ايـن كـه او نـيـز مـانـنـد مـحـمـد حنفيه بيمار بودهنقل نشده است .
بنابر اين سبب خوددارى وى چه بود؟
پيش از پرداختن به موضوع سبب خوددارى ابن عباس از پيوستن بهنـهـضت مقدس امام حسين (ع ) به دو نكته مهم و اساسى كه به معذوربودن وى كمك مى كند اشاره مى گردد.
1ـ در همه آنچه درباره ديدارها و گفت و گوهاى ابن عباس و امام (ع )در مكه نقل شده است ديده نمى شود كه امام به طور مستقيم همان طوركـه خـواسـتـار يـارى ابن عمر شد از وى نيز يارى خواسته باشد.حـتـى هنگامى كه امام (ع ) در گفت و گوى نخست خود با ابن عباس وابـن عـمـر فـرمود كه ((خداوندا تو گواه باش ))،(409)ابن عباس جانِ كلام امام (ع ) را دريافت و آمادگى خود را براى يارىو جـهـاد در راه امام (ع ) اعلام كرد. جز اين هيچ اشاره دور يا نزديكىنمى توان يافت كه بر تقاضاى امام (ع ) از ابن عباس براى يارىخود دلالت داشته باشد.
2ـ تـا آنـجـا كه ما تتبع كرده ايم ، هيچ روايتى در تاريخ نيست كهنشان دهد، ابن عباس از ديدگاه اهل بيت (ع ) به سبب نپيوستن به امامحـسـيـن (ع ) مـقـصر دانسته شده باشد يا وى را نكوهش كرده باشند.بـلكـه از امـام صادق (ع ) نقل شده است كه امام باقر(ع ) به شدتابن عباس را دوست مى داشت .(410) تنها ابن شهر آشوبدر يك روايت مرسل گويد: ((هنگامى كه ابن عباس را به خاطر تركيارى حسين نكوهش كردند، گفت : ياران حسين نه يك تن زياد شدند ونـه كـم . مـا پـيـش از ديـدنـشـان آنـان را بـه نـام مـى شـنـاخـتـيـم!)).(411) از ايـن روايـت بـرمـى آيـد كه ابن عباس براىتـرك امـام عـذرى نـداشـتـه اسـت . ولىمـرسـل بـودن خـبـر و نـاشـنـاس بـودن سرزنش كننده و معلوم بودندوسـتـى ابـن عباس نسبت به اهل بيت ، روى هم رفته ، بخش آغاز اينخبر، يعنى عبارت ((ابن عباس ‍ را به خاطر ترك يارى حسين نكوهشكردند)) را غير قابل اطمينان مى سازد.
نـيـز بـايـد يادآور شويم كه به اتفاق همه مورخان ، ابن عباس درواپـسـيـن روزهـاى زنـدگـى نابينا شده بود؛ و سعيد بن جبير او راراهنمايى مى كرد.(412) ممكن است كه اين كم سويى چشمتا نابينايى پيش رفته باشد؛ و آن طورى كه از گفتار ابن قتيبهدر المـعـارف بـرمـى آيـد اين كم سويى در اواخر دوران معاويه آغازگـرديـده بـود. او مـى گـويـد: چـشـم هـاى سـه تـن از يـكنـسـل كم سو بود: عبدالله بن عباس ، پدرش عباس بن عبدالمطلب وپدر او عبدالمطلب بن هاشم ... از اين رو معاويه به ابن عباس گفت: شـمـا بـنـى هـاشـم از ناحيه چشم بيمار مى شويد؛ و ابن عباس درپـاسـخ گـفـت : و شـمـا بـنـى امـيـه دلتـان بـيـمـار مـىشود.(413) روشن است كه چنانچه ديدگان ابن عباس بهجدّ ضعيف نشده بود، مناسبت و انگيزه اى براى معاويه وجود نداشت .
مـسروق گويد: هنگامى كه ابن عباس را ديدم گفتم : زيباترين مردم؛ و چـون بـه سـخـن درآمـد گـفـتـم : فـصيح ترين مردم ؛ و چون بهنـقـل حـديـث پـرداخت گفتم : داناترين مردم . عمر بن خطاب او را بهخـود نـزديـك مـى كرد و كنارش مى نشست و همراه همه صحابه با اومـشـورت مـى كـرد. در پـايـان عـمـر چـشـمـانـش كـم سـو شـدهبود.(414)
مـى دانـيـم كـه مـسروق ، در سال 62 يا 63 هجرى درگذشته است ،بـنـابـر ايـن مـى تـوان گـفت كه به احتمال بسيار زياد چشمان ابنعـبـاس پـيش از سال 62 يا 63 كم سو بوده است ؛ چرا كه موضوعكم سويى چشمان ابن عباس در گفتار مسروق نيز آمده است .
در ايـنـجا روايتى وجود دارد كه از ظاهرش برمى آيد كه چشمان ابنعـبـاس در اوايل سال 61 هجرى ، يعنى پيش از آنكه خبر شهادت امامحسين به مدينه برسد، كم سو و يا نابينا بوده است . اين روايت راشيخ طوسى در امالى خويش به سندى كه از ابن جبير ـ راهنماى ابنعـبـاس ـ بـه ابـن عـبـاس مـى رسـد نـقل مى كند: در خانه ام سرگرماسـتراحت بودم كه ناگهان فرياد بسيار بلندى از خانه ام سلمه ،هـمـسـر پـيـامـبـر(ص )، بـلند شد، من بيرون آمدم و راهنمايم مرا بهمـنـزل ام سلمه برد. زن و مرد مدينه نيز به آنجا آمدند. چون به اورسـيـدم گـفـتـم : يـا ام المـؤ منين چرا فرياد ناله و استغاثه برمىآورى ؟ او پـاسـخى به من نداد و نزد ديگر زنان بنى هاشم رفت وگـفـت : اى دخـتـران عـبـدالمـطـلب ، مـرا يارى و همراهى كنيد و همراهمگريه كنيد. به خدا سوگند كه سرور شما و سرور جوانان بهشتكـشـتـه شـد. بـه خـدا سـوگـنـد كـه سـبـطرسول خدا و دسته گل او به شهادت رسيد!
گفتند: يا ام المؤ منين ، اين را از كجا دانستى ؟ گفت : هم اينك پيامبرخـدا(ص ) را در خواب ديدم كه پريشان و وحشتزده بود. چون از اينحـالتـش پـرسـيـدم فـرمـود: ((امـروز پـسـرم حـسـيـن بـااهـل بـيتش كشته شد و من آنان را به خاك سپردم و اكنون از كارشانفراغت يافته ام .))
مـن [ام سـلمـه ] بـرخاستم و در حالى كه هيچ از خود نمى دانستم بهخـانـه رفـتـم و بـه جـست و جو پرداختم . ناگهان چشمم به تربتحـسـيـن افـتـاد كـه جـبـرئيل از كربلا آورد و گفت كه هرگاه اين خاكتـبـديـل بـه خـون شـد پـسـرت كـشـتـه شـده اسـت ؛ ورسـول خـدا(ص ) آن را بـه مـن داد و فرمود: اين خاك را درون شيشهبـگـذار و نـزد خـويـش نـگـهـدار. هـنـگـامـى كـهتـبـديـل بـه خـون شـد بـدان كه حسين كشته شده است ؛ و من اينك آنشيشه را ديدم كه تبديل به خون شده مى جوشد!
سـپـس ام سـلمه از آن خون برگرفت و بر چهره اش ماليد و آن روزرا روز ماتم و نوحه سرايى بر حسين قرار داد. پس از آن كاروانيانآمـدنـد و خـبـر دادنـد كـه حـسـيـن در آن روز كـشـتـه شـده اسـت.(415)
اينكه ابن عباس مى گويد: ((من بيرون آمدم و راهنمايم مرا به خانهام سـلمـه بـرد)). نـشـان مـى دهـد كـه بـهاحـتـمـال زيـاد چـشـم او كـم سـو و يـا نابينا بوده است . آن راهنما همخـودش را راهـنـمـايـى مـى كـرده اسـت و نه مركبش را؛ چرا كه مسافتنزديك بود و او با گوش خود صداى ناله و شيون خانه ام سلمه راشنيد و تشخيص داد كه صدا از خانه اوست .
از آنـچـه گـفـتـه شـد يـقـيـن مـى كـنـيـم كـه ابـن عـبـاس در اواخـرسـال شصتم هجرى ـ وبالطبع روزهاى حضور امام (ع ) در مكه از كمسـويـى و يـا نـابـيـنـايى چشم رنج مى برده است ؛ و همين امر موجبگـشته بود كه نتواند به امام حسين (ع ) بپيوندد و در ركابش جهادكند. او معذور بود و به همين سبب از او براى پيوستن به خود دعوتنكرد و اجازه داد كه به مدينه بازگرددو اخبار دستگاه بنى اميه رابـه او گـزا