ش دهد و فرمود: اى پسر عباس ، تو پسر عموى پدرمنى ، و از آن هنگام كه تو را شناخته ام ، پيوسته به نيكى امر مىكنى . تو با پدرم همراه بودى و پيشنهادهاى هدايتگرانه مى دادى ،او پـيوسته از تو طلب خيرخواهى مى كرد و با تو به مشورت مىپـرداخـت و تـو نـيز نظر درست را به او پيشنهاد مى دادى ، در پناهخـداونـد بـه مـديـنـه بـاز گـرد و چيزى از اخبارت را از من پوشيدهمدار.(416)
مسعودى در مروج الذهب آورده است : (([ابن عباس ] به سبب گريه برعـلى ، حـسن و حسين ، بينايى اش را از دست داده بود)). اين سخن بهيقين ما خدشه اى وارد نمى سازد. چرا كه ضرورتا از اين روايت برنمى آيد كه او پس از شهادت امام حسين (ع ) نابينا شده است . بلكهاز ظـاهـر آن چـنـيـن بـرمـى آيـد كـه سـبـب نـابينايى وى گريه هاىفراوان او در فقدان اميرالمؤ منين على (ع )(417)، حسن (ع) و حـسـيـن (ع ) بـوده اسـت . مـفـهوم اين سخن اين است كه گريه هاىفـراوان از انـدوه شـهـادت امـيرالمؤ منين على (ع ) و سپس امام حسن (ع)(418) و سپس درگذشت امام حسين (ع ) اندك اندك چشمانشرا كـم سو كرده بود. ناگفته نماند ابن عباس به خاطر اينكه ـ باوجـود آگـاهـى بـر سرنوشت حضرت و رنج هايى كه مى كشد ـ باوى همراه نشد و در ركابش به شهادت نرسيد، بسيار مى گريست ؛و اين ادعا دلايل تاريخى بسيارى دارد.نامه هاى ابن عباس به يزيد
در برخى كتاب هاى تاريخى آمده است كه هنگام فرود آمدن امام حسين(ع ) در مكه ، يزيد نامه اى به ابن عباس نوشت (419) واز وى خـواسـت كه ميان او و امام (ع ) ميانجيگرى كند و او را از قيام وخـروج بـر حكومت بنى اميه باز دارد. وى در اين نامه چنان از فريبهـاى دنـيـوى اسـتـفـاده كـرد كـه تـنها با ضعف هاى نفسانى و معنوىخودش تناسب داشت .
اين منابع مى گويند: سپس ابن عباس به او نوشت : ((اما بعد، نامهات رسـيـد و يـادآور شده بودى كه حسين و ابن زبير به مكه رفتهاند. اما ابن زبير مردى است كه انديشه و خواست او از ما جداست و دردلش از مـا كـيـنـه پـنهانى دارد و پيوسته مى كوشد آتشى عليه ماروشن شود و از آن سوء استفاده كند؛ خداوند هيچ گرهى را از كار اونگشايد! درباره اش هر طور خواهى رفتار كن .
امـا حسين ، هنگامى كه حرم جدش و خانه هاى پدرانش را رها كرد و درمـكـه فـرود آمـد، از او سـبـب ايـن كـار را جـويـا شـدم . او گـفـت كـهكارگزارانت در مدينه با او بدرفتارى كرده سخن ناروا گفته اند؛و او نـيـز بـه حـرم الهى پناه آورده است . من به زودى درباره آنچهنـوشـتـه اى بـا او ديـدار خـواهـم كـرد و از هـيـچ نـصـيحتى كه موجبخـاموشى و فرونشستن آتش فتنه باشد و از ريخته شدن خون مردمجلوگيرى شود خوددارى نخواهم كرد. تو نيز در پنهان و آشكار ازخـدا بـتـرس . مبادا شبى بر تو بگذرد كه بخواهى براى مسلمانىغـائله بـه پـا كـنـى يا درباره اش ستمى روا دارى و در راهش چاهىحفر كنى كه چاه كن هميشه در چاه است ؛ و چه آرزوهايى كه به گوررفـتـه اسـت . تـا مى توانى به تلاوت قرآن و نشر سنت بپرداز،پـيـوسـتـه روزه بـدار و نـمـاز بـه پـاى دار؛ مـبـادا لهـو وبـاطـل دنـيـا تـو را از آنـهـا باز دارد. چرا كه هر چيزى كه به جاىخـداوند تو را به خود مشغول سازد زيان آور و فناپذير است و باهـر چـيـزى كه اسباب سفر آخرت را فراهم آورى سودمند و ماندگاراست ، والسلام )).(420)
مـزّى پـاسـخ ابـن عـبـاس را بـه اخـتـصـار ايـن گـونـهنقل كرده است : آن گاه عبدالله بن عباس نوشت : ((اميدوارم كه خروجحـسـيـن ، بـه خاطر كارى نباشد كه ناخوشايند تو است . من نيز درآنـچـه خـداونـد بـدان وسـيله ايجاد الفت مى كند و آشوب و فتنه رافرو مى نشاند كوتاهى نمى كنم .))(421)
از مـتـن نـامـه ابن عباس ـ به فرض درستى اين روايت ـ پيداست كهپـس از ديدار نخست ابن عباس با امام حسين (ع ) در مكه كه پس از آنوى (پـس از انـجـام عـمـره ) بـه مـديـنه بازگشت نوشته شده است .هـمـچـنـيـن طـبـق ايـن نـامـه ابـن عـبـاس پـذيرفت كه ميان امام و يزيدمـيـانـجـيـگرى كند؛ و باز از همين نامه استفاده مى شود كه ابن عباسروشـى نـرم و مـسالمت آميز را در پيش گرفت و حتى در منع يزيد ازارتكاب ظلم و انجام گناه درشت سخن نگفت .
كـسـى كـه بـا ابـن عـبـاس و دوسـتـى او نـسـبـت بـهاهـل بـيـت و جراءتى كه در پشتيبانى از آنها داشت و نيز با شدت وقـاطـعـيتى كه در گفت و گوهايش با بنى اميه ، در حمايت از خاندانپـيـامـبـر بـه خـرج مـى داد آشـناباشد، شك نخواهدكرد كه اين نامهانشاى خود واقدى است .(422) (كه سبط بن جوزى نيز دركـتـاب تـذكرة الخواص آن را نقل كرده است ). چرا كه اين جواب بهطـور كـلى بـا مـواضـع اتـخـاذ شـده از سـوى ابـن عـبـاس درقبال بنى اميه مغايرت دارد.
مـگـر همين ابن عباس نبود كه در دربار معاويه با نشان دادن پوچىگـفـتار كسانى چون معاويه ، عمروعاص ، مروان حكم ، عتبة بن ابىسفيان ، زياد بن سميه ، عبدالرحمن بن ام حكم و مغيرة بن شعبه آنانرا خـامـوش سـاخـت ؟ مـگر او نبود كه خطاب به يزيد بن معاويه دركـاخ پدرش گفت : ((يزيد آرام باش ! به خدا سوگند دشمنى شماهـنـوز از دل هـاى مـا پـاك نشده است ؛ و از آن روزى كه كينه شما دردل ما جاى گرفته ذره اى از محبت شما در آن راه نيافته است ! من برخـشـم پيشين خود نسبت به كارهاى شما پابرجايم و به رفتارتانرضـايـت نـداده ام . بـا دگـرگون شدن روزگار آنچه را از ما بازداشـتـه ايـد دوبـاره فراچنگ مى آوريم و آنچه از ما دزديده شده استبه همان اندازه و بى كم و كاست بازپس مى گيريم . اگر هم چنيننشد، ما را همين بس كه خداوند ما را دوست بدارد و داد ما را از كسانىكه بر ما ستم روا داشته اند بستاند)).(423)
ابـن عـبـاس در پاسخى كوبنده به يكى از نامه هاى يزيد نوشتهاست :(424)
((از عـبـدالله بـن عـبـاس بـه يـزيـد بن معاويه ؛ نامه اى كه در آنمـوضـوع دعـوت ابـن زبـيـر و خـوددارى مـن از پذيرش خواست او رايـادآور شـده بـودى ، دريـافـت كـردم . اگـر چـنان كه تو گفته اىباشد، من اين كار را براى خوشايند و دوستى تو نكرده ام ، خداونداز نـيـت مـن آگاه است . به گمان خودت دوستى مرا از ياد نبرده اى .به خدا سوگند از حقوقى كه از ما در دست داريد جز اندكى را ندادهايد؛ و تو ميزان هنگفتى از آن را از ما گرفته اى . از من خواسته اىتـا مـردم را تـشـويـق كـنـم كه ابن زبير را رها كنند و به تو روىآورنـد، من هرگز از سر شادمانى و خوشدلى چنين نخواهم كرد. چراكـه تو حسين بن على را كشته اى ، خاك بر سرت ، خاك بر دهانت .اگر هواى نفس چنين اميدى را به تو داده است ، بدان كه اشتباه كردهاى و اينها از ناتوانى و بى باكى توست .
اى بـى پـدر!، فـكـر نـكـنـى كه من قتل حسين و جوانان عبدالمطلب وچـراغ هاى نورانى و ستارگان درخشان را از ياد برده ام ! سپاهيانتپـيـكـرهـاى پـاك و خـاك آلودشـان را بـر زمـيـن افـكـنـدند و رفتند.پـيـكرهاى برهنه و بى كفنى كه در زير وزش باد افتاده بودند وگـرگـان آنـهـا را دست به دست مى گرداندند و كفتاران آنها را مىبوييدند، تا آنكه خداوند گروهى را كه 