ست به خون آنها نيالودهبـودند رساند كه آنها را در كفن بپوشانند؛ و تو اى يزيد، بر منو آنان فخر فروختى و به مجلس نشستى .
مـن چـيـزى را از يـاد نـمـى بـرم . من از ياد نبرده ام كه زناكار پسرزنـاكـار و دور از خـويـشـاوندى و مروت را، كه پدر و مادرش هر دوپـسـت بـودنـد، بـر آنـان چـيـره ساختى ، كسى كه پدرت با ادعاىبـرادرخـوانـدگـى او، جـز نـنـگ و خوارى و پستى دنيا و آخرت و درزنـدگـى و مـرگ چـيـزى بـه دسـت نـيـاورد.رسـول خـدا(ص ) فـرمـود: فرزند از آن شوهر است و زناكار بايدسـنـگـسـار شـود. امـا پـدر تـو او را بـه پـدر خودش ملحق كرد همانگـونـه كـه فـرزنـدى رشـيد به پدرى پاكدامن و پاكيزه ملحق مىگـردد. پدرت از روى نادانى سنت را ميراند! و از روى عمد، بدعت وكارهاى گمراه كننده را زنده ساخت .
مـن هـر چـيزى را فراموش كنم ، اين را از ياد نمى برم كه تو حسينبـن عـلى را از حـرم رسـول خدا(ص ) به سوى حرم خداوند راندى ومـردانـت را وادار كـردى كـه او را غـافـلگـيـرانـه بـهقتل رسانند. سپس او را از حرم خداوند به كوفه كوچاندى ؛ و او باتـرس و نـگـرانـى از آن شـهـر بـيـرون رفـت ؛ در حـالى كـه او ازگـذشـته دور و حال ، عزيزترين مردم سرزمين بطحا بود؛ چنانچهدر حـرمـيـن شـريـفـين اقامت گزيند و جنگ در آنجا را روا بشمرد، مردمفـرمـان او را بـيش از همه خواهند برد. ولى شكستن حرمت خانه خدا وحريم خانه رسول خدا(ص )، خوشايند او نبود. بالاتر از اين ، توكسانى از جاسوسانت را گماردى تا در حرم امن الهى با او بجنگند؛و نـيـز كـار پـسـر زبـيـر كـه حـرمت كعبه را از ميان برد و آن را درمعرض ‍ سنگ و تير قرار داد.
و تـو، آرى تو، در نظر من حرمت شكنى مى كنى و بدون شك منحرفكـنـنـده اى آگـاه ، همنشين زنان و اهل لهو و لعب هستى و حسين نيز چونبـدسـيـرتى تو را ديد به عراق كوچيد، بى آنكه بخواهد با توبجنگد و ((امر خدا فرمانى انجام يافته بود)).
تـو آن كـسـى هـسـتـى كـه بـا پـسـر مـرجـانـه مكاتبه كردى و از اوخواستى كه بدون فوت وقت به جنگ حسين برود و با او كنار نيايدو بـر مـبـارزه بـا او پـافـشـارى كـند تا آنكه او و بنى عبدالمطلبهـمـراهـش را بكشد؛ همان اهل بيتى كه خداوند پليدى را از آنان دور وآنـهـا را پـاك و پـاكـيـزه گـردانـيـده اسـت ! آرى مـا،اهـل بـيـت هـسـتـيـم و مـانـنـد پـدران تـو سـبـك مـغـز،سـنگدل و شرور نيستيم . آنگاه كه حسين بن على (ع ) درخواست كردكـه او را بـه حـال خودش بگذارند(425) تا باز گردد،تـو و يـارانـت ، انـدك بـودن شـمـار يـارانـش و درمـانـدگـىاهـل بـيتش را غنيمت شمرديد و با او به جنگ درآمديد و آنان را كشتيد،گـويـى كـه خـانـدانـى از شـرك و كـفـر را كـشته ايد! چيزى شگفتانـگـيـزتر از اينكه خواهان دوستى و يارى من شده اى ، وجود ندارد!تـو فرزندان پدرم را كشته اى و خونشان از دم شمشير تو مى چكدو خون تو، يكى از خواسته هاى من است ؛ و اگر خدا بخواهد خون مننـزد تـو پامال نخواهد شد و از خونخواهى من نخواهى رهيد. اگر همدر دنـيـا خـون مرا ربودى ، پيش از ما پيامبران و پيامبرزادگان بهشـهـادت رسـيـده انـد. وعـده گـاه ما نزد خدا است و او خود مظلومان رايارى خواهد داد و از ستمگران انتقام خواهد گرفت . اگر امروز بر ماپـيـروز شـدى [از خـوشـحالى ] شگفت زده مباش كه به خدا سوگندروز پيروزى ما نيز خواهد رسيد.
اما آنچه از حق شناسى و وفادارى من گفتى ، اگر هم چنين باشد، مندر حـالى بـا پـدرت بـيـعـت كـردم (426) كـه مـى دانستمپسرعموهايم و تمام پسران پدرم براى اين كار از پدرت شايستهتـرند. ولى شما قريشيان بر ما فزونى جستيد و سلطنت ما را از ماربـوديـد و بـه خـود اخـتـصـاص داديد؛ و دستمان را از حقّمان كوتاهكـرديـد. نـفـريـن بـر آن كس كه براى ستم بر ما گام پيش نهاد ونـابـخـردان را بـر ضـد مـا برانگيخت و كار را به جاى ما به دستگـرفـت . پـس هـلاك باد اينان را، چنان كه قوم ثمود و قوم لوط واصـحـاب مـَدْيـَن هـلاك شـدنـد؛ اقـوامـى كـه پـيامبران خود را تكذيبكردند.
هـان ، از شـگـفـت تـريـن شـگـفتى ها ـ و تا زنده باشى از روزگارشـگـفـتـى بـبـيـنـى ـ ايـن كـه دخـتـران عـبـدالمـطـلب و يـتـيـمـانـى ازنـسـل او را بـه اسـارت گـرفتى و به شام كشاندى ، تا به مردمنشان دهى كه ما را شكست داده اى و بر ما فرمان مى رانى . به جانمسـوگـنـد اگـر در صـبـح و شام از زخم دست من آسوده بوده اى ، اماامـيدوارم كه زخم زبانم در شكستن و بستنم بر تو گران آيد و اينشـادمـانـى تـو نـپـايـد و خـداونـد پـس از كـشـتـن عـتـرترسـول خـدا(ص ) انـدكـى بيشتر مهلت ندهد و تو را به گونه اىدردنـاك مـؤ اخـذه كند و نكوهيده و گنهكار از دنيا ببرد! پس ‍ اى بىپدر! زندگى كن ، به خدا سوگند كه كرده هايت تو را نزد خداوندهـلاك سـاخـت و سـلام بـر كـسـى كـه از خـداونـد فـرمـانببرد.)).(427)موضعگيرى محمد حنفيه
مـحـمد حنفيه (428) در موضعگيرى نسبت به قيام امام حسيندر دو محور اساسى زير با عبدالله بن عباس مشترك است .
1ـ تاءييد قيام امام (ع ).
2ـ اعـتـراض نسبت به رفتن امام (ع ) به كوفه ؛ و ترجيح يمن بهعنوان پايگاه صدور انقلاب حسينى به ديگر سرزمين هاى اسلامى .
نـقـطـه اشـتـراك ديگر اين دو، پيشنهادها و مشورت هايى است كه باحـساب پيروزى و شرايط و لوازم آن داده اند؛ به طورى كه هر كسدر گـفـت و گـوهـاى امـام (ع ) بـا هـر يـك از ايـن دوتاءمل بورزد، آن را در خواهد يافت .
مـحـمـد بـن حنفيه در هنگام حضور امام (ع ) در مدينه ديدگاه خويش رانـزد امـام حـسين (ع ) ابراز داشت و گفت : ((برادرم ، من تو را از همهمردم بيشتر دوست مى دارم و از همه نزد من عزيزترى و از خيرخواهىنـسـبـت بـه تـو دريـغ نـمـى ورزم و تـو از هـمـه بـه خـيـرخـواهـىسـزاوارتـرى . تـا آنـجـا كـه مـى توانى از بيعت يزيد بن معاويهخـوددارى كـن و از شـهـرهـا دور شـو، آن گـاه پـيـك هايت را نزد مردمبـفـرسـت و آنـان را بـه خـود دعـوت كـن . اگـر مـردم بـيـعـت تـو راپـذيـرفتند، خداى را سپاس بگزار و اگر بر ديگرى گرد آمدند،خداوند بدين وسيله از دين و عقل ات هرگز نكاسته است و جوانمردىو فضيلت خويش را همچنان دارى . من بيم آن دارم كه به يكى از اينشهرها درآيى و مردم باهم اختلاف كنند و گروهى به تو بپيوندندو گـروهـى ديـگر بر ضد تو باشند. آنگاه با يكديگر بجنگند ونخستين هدف نيزه ها تو باشى ؛ كه در آن صورت آن كس كه خود اوو پـدر و مـادرش از هـمه اين امت بهتر است ، خونش از همه تباه تر وخاندانش از همه خوارتر گردند.(429)
همچنين گفت : در مكه فرود آى ؛ اگر آن شهر را جايى مطمئن يافتى، خـود راهـى اسـت و اگر با تو سر ناسازگارى گرفت ، [بايد]بـه ريـگـزارها و دره هاى كوه ها پناه ببرى و از شهرى به شهرىبروى ، تا ببينى كه راءى مردم بر چه چيز تعلق مى گيرد؛ و تودر هـنـگـام استقبال از پيشامدها نيكوترين راءى ها را برمى گزينى))(430)
و در نقل الفتوح آمده است : ((به مكه برو. اگر آن را سرايى مطمئنيافتى ، اي