ه فرموده اميرالمؤ منين (ع ) نه پيش از آنها كسى مرتبه بلند آنهارا داشـتـه اسـت و نـه آيـنـدگـان بـدان دسـت خـواهـنـد يـافـت.(442) بنابر اين كسانى كه به امام نپيوستند، معذور وغير معذورشان ـ از حيث نتيجه عملى نه از حيث حساب و پاداش ـ از اينشرافت دست نايافتنى محروم مانده اند؛ و سزاوار است كه هر مؤ منى(بجز ياران حسين (ع )) بر محروميت از اين رستگارى بزرگ حسرتبـخـورد و بـگـويد: اى كاش با شما همراه بودم و به خدا سوگندبه رستگارى عظيمى دست مى يافتم .
بـا وجـود ايـن ، شـمـارى از عـلمـاى مـا روايـت ونقل كرده اند كه سرور ما، محمد حنفيه ، در هنگام خروج امام حسين (ع )بـيـمـار بـود، بـه طـورى كـه يـاراىحمل شمشير را نداشت . پيشاپيش اين بزرگان سيد بن طاووس قراردارد كه در كتاب خويش آورده است : ابى مخنف گويد: محمد بن حنفيه(انـگـشـتانش آسيب ديده و)بيمار بود، چرا كه يكى از زره هاى ساختداود بـه بـرادرش حـسين (ع ) هديه داده شد. وقتى آن را پوشيد بهانـدازه يـك گـز و چـهـار انـگـشـت بـلنـد بـود آنگاه محمد حنفيه مقداراضـافـه را در دسـت گـرفـت و پيچيد و آن را بريد. در نتيجه چشمزخـمـى بـه او رسيد و براى مدتى از انگشتانش خون مى آمد. از اينرو در واقعه كربلا همراه حسين (ع ) بيرون نيامد، زيرا ياراى آنكهقبضه شمشير و يا گره نيزه را بگيرد نداشت .(443)
ديـگـر از ايـن عـالمـان بزرگوار علامه حلى است . وقتى از وى سؤال شـد: ((نـظـر سـرور مـا دربـاره مـحـمـد حـنـفـيـه چيست ، آيا او امامتبرادرش و امام زين العابدين را باور داشت ؟ و آيا از ديدگاه يارانمـا او بـراى نـپـيوستن به امام حسين (ع ) عذرى داشت يا نه ؟ و اگرنـپـيـوستن او بدون عذر بوده باشد وضعيت چگونه خواهد بود؟ همينطـور عـبـدالله جـعـفـر و امـثـال آن ؟)) وى پـاسـخ داد: ((دراصـول امـامـت ثـابـت شـده اسـت كـه اركـان ايـمـان : تـوحـيـد،عـدل ، نـبـوت و امـامـت اسـت و مـحـمـد حـنـفـيـه و عـبـدالله جـعـفـر وامـثـال آن بـلنـد مـرتـبـه تر از آنند كه اعتقادى بر خلاف حق داشتهباشند و از ايمانى كه ثواب هميشگى و رهايى از عذاب بدان وسيلهكسب مى شود، بيرون رفته باشند. اما درباره اينكه چرا حسين (ع )را هـمـراهى نكرد، نقل شده است كه بيمار بود. درباره افراد غير ازايـشـان ، احـتـمـال مى رود كه نسبت به وقايعى كه براى حسين (ع )پـيـش مـى آيـد، از قـتل و امثال آن ناآگاه بودند؛ و آنان بنابر نامههايى كه خائنان كوفه به امام (ع ) نوشتند، بر اين پندار بودندكه حضرت را يارى خواهند كرد)).(444)
هـمـچـنـيـن دربـنـدى در ((اسـرار الشـهـاده )) بـهنقل از ابى مخنف ، گفت و گوى ميان امام و برادرش محمد در مدينه راآورده اسـت كـه در آنجا محمد مى گويد: ((به خدا سوگند دورى تومـرا انـدوهـگين مى سازد و مرا چيزى جز بيمارى شديد از همراهى باتو باز نمى دارد. اى برادر به خدا سوگند توان گرفتن قبضهشمشير و كعب (445) نيزه را ندارم . به خدا سوگند، پساز تـو هـرگـز شـادمـان نـخواهم شد. آنگاه به شدت گريست ، بهطـورى كـه غـش كـرد و چـون به هوش آمد گفت : اى برادر، اى شهيدمظلوم تو را به خدا مى سپارم !))(446)
شـيـخ حـبـيـب الله كـاشـانـى نيز اين موضوع را يادآور گشته ، مىگـويـد كـه پـسـر حـنـفـيـه بـيـمـار بـود و تـوانـايـىحمل شمشير و جهاد نداشت .(447) حتى وى يادآور مى شودكه محمد حنفيه در مدينه بيمار بود.(448)
شـايـان ذكـر اسـت كـه مـحـمـد بـن يـزيـد مـبـرد در كـتـاب((الكـامـل )) خـويـش ، داسـتـان مـحـمـد حـنـفـيـه و زره رانـقـل مـى كـنـد و مـى گـويـد: عـبـدالله زبير نسبت به پسر حنفيه وخـانـدانـش كينه داشت و درباره زورمندى او رشك مى ورزيد. گويند:روزى عـلى (ع ) زره بـلنـدى را داد و فـرمـود كـه ايـن انـدازه از آنكوتاه شود، محمد حنفيه آن زره را گرفت و با دست ، زيادى آن را ازجايى كه پدرش تعيين كرده بود، پاره كرد! هرگاه اين داستان نزدابـن زبير نقل مى شد خشمگين مى گرديد و حالت رعشه به او دستمى داد.(449)
شايد اموى بود
ابن عساكر در تاريخ خويش ، و پس از او مزّى و ذهبى مدّعى شده اندكه پسر حنفيه هنگامى كه در مكه از تغيير اراده امام حسين (ع ) و بازداشـتـن وى از رفتن به عراق نوميد گشت ، از پيوستن پسرانش بهامـام (ع ) نيز جلوگيرى كرد. آن ها چنين نوشته اند: ((حسين (ع ) بهمـديـنـه [نامه ] فرستاد و به دنبال آن باقى مانده بنى عبدالمطلبكـه نـوزده مـرد و زن و كـودك بـودنـد وشامل برادران ، دختران و زنانش مى شدند، نزد وى آمدند. محمد حنفيهنـيـز آنان را همراهى كرد. وى در مكه ضمن ديدار با حسين به اطلاعاو رسـانـد كـه امروز نظرش بر خروج نيست . ولى حسين نظر او رانـپـذيـرفـت . مـحمد نيز پسرانش را از رفتن با او باز داشت . و هيچكـدام را بـا آن حـضـرت نـفـرستاد، به طورى كه حسين (ع ) از محمددلخـور شـد و گـفـت : آيا پسرانت را از رفتن به جايى كه من در آنكشته مى شوم بازمى دارى ؟
مـحـمـد پـاسخ داد: مرا چه نيازى است كه تو كشته شوى و آنها نيزبـه هـمـراهـت كـشـتـه شـونـد، هـر چـنـد كـه مـصيبت تو از آنان بر ماناگوارتر است )).(450)
ولى ايـن مـوضـوع كـه مـحمد فرزندانش را از پيوستن به امام (ع )بـاز داشته باشد، نه در كتاب هاى ما، و نه در كتاب هاى ديگران ـجـز آنـچـه ابـن عـسـاكـر و پـس از او مـزّى (451) و ذهـبى(452) نـقـل كـرده اند ـ نيامده است . ذهبى و همچنين مزّى اينروايـت را بـه گونه مرسل نقل كرده اندو شايد آن را از ابن عساكرروايـت كـرده بـاشـنـد. در سـنـد روايـت نـيـز بـيـش از يـكمجهول وجود دارد؛ و در سلسله روايت كسى ديده مى شود كه خود ابنعـسـاكـر او را بـه سـسـت ديـنـى مـتـهـم مـى كـنـد،مـثـل بزاز(453). ديگرانى نيز هستند كه حديث شان قوىنيست ، مانند ابن فهم .(454)
از ايـن گـذشـته ، چنين امرى كار نكوهيده اى بود و در صورتى كهوقـوع آن صـحت داشت بعدها بر ابن حنفيه و پسرانش خرده گرفتهمى شد و نشانه هاى آن در كتاب هاى تاريخى و روايى به چشم مىخورد. مثلا محمد حنفيه و فرزندانش به وسيله يك يا چند تن از ائمهيـا يـكـى از بـنى هاشم و يا ديگر مردم نكوهش مى شدند و از سوىديگر محمد و فرزندان او از موضع خويش مبنى بر نپيوستن به امامدر مـقـام دفـاع بـرمـى آمـدنـد؛ و چـنـين نكوهش و دفاعى در كتاب هاىچاپى و يا نسخه هاى خطى به ثبت مى رسيد.
ولى مـا نـه بـر صـفـحـات تـاريـخ و نـه احـاديـثمـنـقـول از ائمـه دربـاره قـيـام حـسـيـنـى و يـانـقـل هـاى مـربـوط به خود محمد حنفيه و پسرانش در اين باره چيزىنديده ايم .
از ايـنـرو، مـى بـيـنـيـم كـه آنـچـه ابـن عـسـاكـر در ايـن بـارهنقل مى كند، يك افزايش دروغين تاريخى است ؛ و هيچ بعيد نيست كهيـكـى از راويـان ايـن سـنـد تمايلات اموى داشته ،(455)خـواسته باشد كه يكپارچگى صفوف بنى هاشم را در موضعگيرىنـسـبـت بـه قـيام حسينى مخدوش سازد؛ و به ويژه از محمد حنفيه كهبـه امـامـت حسنين (ع ) و زين العابدين (ع )، به عنوان امام عصر خودپس از اميرالمؤ منين (ع )، اعتقاد داشت 