 داشته و يا ازايمان بيرون رفته باشند...))(475)
آقـاى خـويـى (ره ) مـى نـويسد: ((منزلت والاى عبدالله جعفرطيار درمـرتـبـه اى اسـت كـه نـيـازى بـه تـعـريـف و سـتـايـشندارد...))(476)
ذهبى مى نويسد: ((عبدالله بن جعفر، سيّد دانشمند... منزلتى بزرگداشـت بـزرگـوار و بـخـشـنـده و شـايـسـتـه پـيـشـوايـىبود...))(477)
بـدون تـرديـد پـژوهـشـگـرى كه به سيره و اخبار عبدالله جعفر ومـواضـع شـجـاعـانـه اش در دفـاع از حـق و كـوبـيـدنبـاطـل و طرفدارى او از عمويش اميرالمؤ منين ، على (ع )، و پس از اواز حـسـنـيـن (ع ) و بـه مـعرفت وى نسبت به امامان واجب الاطاعه و بهارتباط دوستانه او با امام حسين (ع ) و نزديكى به آن حضرت آگاهباشد،(478) يقين مى كند كه اين سيد هاشمىِ امامىِ شجاعو آگـاه ، طـرفـدار امـام حـسـيـن بـود و مـى دانـسـت كـهامـتثال فرمان امام (ع ) و يارى آن حضرت بر وى واجب است . بنابرايـن نـاگـزيـر در نـپـيـوسـتن به كاروان حسينى عذرى داشته است ؛چـگـونـه مـى تـوانـد نـپـيـوسـتـن او بـدون عـذر بـوده بـاشـد وحال آنكه همسر و دخترعموى بزرگوارش زينب كبرى ، دختر على (ع) و دو پـسـرش ـ يـا پـسـرانش ـ حسين (ع ) را در سفر پيروزى ، باشهادت همراهى كردند!؟
آرى ، كـسـى كـه عـزيـزتـريـن افراد خاندانش را با حسين همراه مىسـازد، نـاچـار نـپيوستن شخص او به امام ، از روى اجبار و به سببعذرى بوده است .
مـامـقـانـى مى نويسد: ((او حسين (ع ) را به وسيله فرزندانش عون ،مـحـمد و عبدالله يارى داد. آنان در كربلا با آن حضرت به شهادترسـيـدنـد؛ و او خـود از رفـتـن هـمـراه حـسـيـن (ع ) مـعـذوربود.)).(479)
ولى دربـاره ايـن كـه عـذر عـبدالله براى نپيوستن به امام (ع ) چهبـوده است ـ با وجود تتبع فراوانى كه انجام داده ايم ـ به ماءخذىكـه نـوع آن را مـشـخـص كرده باشد دست نيافته ايم . مگر آنچه دركـتـاب ((زيـنـب الكـبـرى )) نـوشته آقاى شيخ جعفر آمده است . او مىگويد: ((درباره همراهى نكردن او با امام حسين (ع ) در سفر كربلا،گفته شده است كه وى نابينا بوده است .))(480)عبدالله بن زبير و نصايح متناقض !
تـحـمـل وجـود امـام حـسـيـن (ع ) بـراى عـبـدالله زبـيـر، پـس از جـنـگجمل ، در هيچ جاى ديگرى همانند حضور امام (ع ) در مكّه مكرمه ، پس ازنـپـذيـرفـتـن بـيعت ، دشوار نبود؛ زيرا پسر زبير از همان آغاز نيتكـرده بـود كـه مكه مكرمه را پايگاهى براى شورش بر ضد بنىامـيـه و در صورت پيروزى ، مركز ادارى ديگر شهرها قرار دهد. ازاين رو بسيار نيازمند بود كه مكه از هر رقيبى خالى باشد و از هرمزاحمى پاك گردد. به ويژه آنكه آن رقيب و مزاحم كسى باشد كهبـا وجـود او، مـردم هـيـچ توجهى به عبدالله بن زبير نكنند و او راچيزى به حساب نياورند؛ و تا هنگامى كه اين شخصيت والا در شهرحضور دارد، حضور يا غياب او براى آنها تفاوتى نداشته باشد!
با حضور امام حسين در مكه ، زمين با همه فراخى اش بر پسر زبيرتنگ بود و چنان گلويش را مى فشرد كه گويى به آسمان بالا مىرود. ولى از روى نـاچارى طى اين مدت با تظاهر به آرامش و صبرسـاخـتـگـى ، مـدارا مى كرد و كينه و رشك و نيات خود را به سختىپنهان مى ساخت .
در تاريخ آمده است : ((اين موضوع براى پسر زبير بسيار گرانمى آمد، چرا كه اميدوار بود مردم مكه با او بيعت كنند. هنگامى كه [امام] حـسـيـن (ع ) بـه مـكـه رفـت بـسـيار ناراحت شد. ولى سخن دلش رابراى آن حضرت آشكار نمى كرد و به جاى آن ، به نزد آن حضرتمى رفت و در نماز وى شركت مى جست . درحضور آن حضرت مى نشستو بـه سـخـنانش ‍ گوش فرا مى داد. او به خوبى مى دانست كه باوجـود حسين بن على در مكه ، هيچ يك از مردم شهر با او بيعت نخواهدكـرد؛ زيـرا حـسـيـن نزد آنها منزلتى بزرگ تر از ابن زبير داشت.))(481)
((امـا ابـن زبير پيوسته ملازم مصلاى خويش در نزديك كعبه بود ودر طـول ايـن مـدت هـمراه ديگر مردم نزد حسين مى رفت . با وجود امامحسين (ع ) توان عملى ساختن هيچ يك از اهداف خويش را نداشت . زيرامـى دانـسـت كـه مـردم ، امـام را بـزرگ مـى شمارند و بر وى مقدم مىدارنـد... بـلكـه مـردم بـه حـسـيـن تـمايل (قلبى ) داشتند؛ زيرا او،آقـايـى بـزرگ و فرزند دختر رسول خدا(ص ) بود؛ و آن روز هيچكـس در روى زمـيـن بـه پاى حسين نمى رسيد و با او برابرى نمىكرد...))(482)
بنابر اين همه همت و نهايتِ آرزوى پسر زبير اين بود كه امام حسيناز مـكـه بـيـرون رود تـا صحنه براى او خالى شود. ابن زبير مىپنداشت كه نيّت و اراده او بر امام و ديگر بزرگان و سرشناسانامـت پـوشـيـده اسـت . ولى كـار او آشـكـارتـر از آن بـود كـه بـراىمثال بر هوشمندانى چون ابن عباس پوشيده بماند، تا چه رسد بهامام (ع )!
طـبـرى نقل مى كند كه ـ پس از رفتن ابن عباس از نزد امام (ع ) ـ ابنزبـيـر نزد امام حسين (ع ) آمد و ساعتى با وى گفت و گو كرد. سپسگـفـت : نـمـى دانـم چرا مردم ما را رها كرده اند و از ما دست برداشتهانـد؛ و حال آنكه فرزندان مهاجران و اولى الامر، ما هستيم و نه آنها!به من بگو كه مى خواهى چه كنى ؟
امام حسين (ع ) فرمود: به خدا سوگند من با خود عهد كرده ام كه بهكـوفـه بـروم . شـيـعـيان من و اشراف و بزرگان شهر به من نامهنوشته اند؛ و من از خداوند طلب خير مى كنم .
ابن زبير گفت : اگر من شيعيانى چون شيعيان تو مى داشتم ، از آنشهر چشم نمى پوشيدم ! سپس از بيم آنكه مبادا متهم شود گفت : اماچـنـانچه شما در حجاز بمانى و در همين جا اين كار را اداره كنى ، انشـاءالله با تو مخالفتى نخواهد شد! آنگاه برخاست و از نزد امام(ع ) رفت .
بـعـد از رفـتـن او، امام حسين (ع ) فرمود: نزد اين مرد، در دنيا چيزىمحبوب تر از خروج من از حجاز نيست . او فهميده است كه با وجود منكـارى از وى برنمى آيد و مردم او را با من برابر نمى دانند ازاينرو دوسـت دارد كـه من از شهر خارج شوم تا صحنه براى وى خالىگردد.(483)
ابـن عـساكر از معمر از مردى نقل مى كند كه او از امام حسين (ع ) شنيدكـه بـه ابـن زبـيـر مـى گـويـد: بـه مـن خـبـر رسـيـده اسـت كـهچـهـل هـزار تن از مردم كوفه ـ يا عراق ـ با من بيعت كرده و سوگندطلاق و عتاق خورده اند.
آنـگـاه عـبـدالله زبـير گفت : ((آيا نزد مردمى مى روى كه پدرت راكشتند و برادرت را بيرون راندند!؟)).(484)
هـمـچـنـيـن طـبـرى از عـبـدالله بـن سـليـم و مـذرى بـنمشمعل ، هر دو از قبيله بنى اسد،
نـقـل مـى كـند كه آن دو در روز ترويه ، امام حسين (ع ) و عبدالله بنزبـيـر را ديـدنـد كـه هـنـگام بالا آمدن آفتاب ميان حجر و درب كعبهايـسـتـاده بـودنـد؛ و شـنـيدند كه ابن زبير به امام (ع ) مى گويد:((اگر مى خواهى در اين شهر بمان و حكومت را به دست گير ما نيزتو را كمك و پشتيبانى مى كنيم . و برايت خيرخواهى و با تو بيعتمى كنيم .
حسين (ع ) به او فرمود: پدرم برايم حديث كرد كه قوچى حرمت حرمرا مى شكند و من دوست نمى دارم كه آن قوچ باشم !
ابـن زبير گفت : اگر [هم ] مى خواهى ، در اين شهر بمان و مرا بهحـكـمـرانـى بـرگـزين ، كه در آن صورت از تو فرمانبردارى مىشود و كسى از تو سر نخواهد پيچيد!