تباطى ميان خود و پسرزبير را نفى كند؛ و به روشنى پيداست كه هرگاه احساس مى كردكـسـى در اثناى گفت و گو آنها را مى بيند و به سخنانشان گوشفـرا مـى دهـد، نظرات و پيشنهادهاى ابن زبير را براى آنان آشكارمى فرمود. مثل اينكه فرمود: ((اين مرد به من مى گويد: كبوترى ازكـبـوتران حرم باش ...)) و يا اين سخن حضرت كه كاشف از آرزوىابـن زبـيـر است : ((بدانيد كه بزرگ ترين آرزوى اين مرد آن استكه من به عراق بروم ...)).
4 ـ هـمـچـنـيـن مـلاحـظـه مى شود كه امام (ع ) به پسر زبير و ديگركسانى كه سخنش را مى شنوند تاءكيد مى ورزد كه او بناچار كشتهخواهد شد؛ آنجا كه فرمود: ((به خدا سوگند اگر در لانه جنبنده اىاز ايـن جـنـبـندگان باشم ، مرا بيرون خواهند كشيدتا درباره من بهمـقـصـودشـان بـرسند! به خدا سوگند كه آنان بر من ستم روا مىدارنـد هـمـان طـورى كـه يـهود درباره شنبه ستم روا داشتند.)) همانطور كه با كنايه به محل قتل خويش اشاره كرد و فرمود: ((اگر درطـف (كـربـلا) كـشـتـه شـوم نـزد من محبوب تر از آن است كه در حرمكـشـتـه گـردم !)) و فـرمـود: ((اى پـسـر زبـيـر، چـنـانـچـه درسـاحـل فـرات دفـن شوم نزد من محبوب تر از آن است كه در آستانهكـعـبـه دفن گردم !)) شايد مراد امام از اين سخنان ، اين بود كه مىخـواسـت بـا ابـن زبير و ديگر كسانى كه گفت و گوى ميان آنها رامـى شـنـيـدنـد، اتمام حجت كند كه براى يارى و جهاد در ركاب وى ،رهسپار عراق گردند.
5 ـ از جـمـله چـيـزهـايـى كـه ـ بـر آنها كه اندك آگاهى بر تاريخنـهـضـت حـسـيـنـى دارنـد ـ پـوشـيـده نـيـسـت ، ايـن است كه نصايح وپـيـشـنـهـادهـاى مـتـنـاقـض پـسـر زبـيـر ـ هـر چـنـد كـه امـام (ع ) بـاكـمـال ادب و احـتـرام بـه آنـهـا گـوش فـرا مـى داد ـ هـيـچ گـونـهتـاءثـيـرى بر آن حضرت ، كه نسبت به حقيقت دشمنى قلبى پسرزبـيـر نسبت به آل محمد و دروغ بودن دوستى و خيرخواهى وى نسبتبـه آنـان آگـاه بـود، نـگـذاشـت . از اينرو ديدگاه پسر زبير هيچگـونـه تـاءثـيـرى ، كـم يـا زيـاد، بـر روند حوادث نهضت حسينىنداشته است .
ايـنـجاست كه خواننده دقيق ، از سستى سخن ابن ابى الحديد كه مىگـويد: ((حسين بر اساس عمل به پيشنهاد خائنانه پسر زبير بهعراق رفت )) بسيار شگفت زده مى شود.
ابن ابى الحديد مى نويسد: ((حسين (ع ) در مكه درباره خروج از آنشـهـر بـا عـبـدالله زبـيـر مشورت كرد؛ و به گمان اينكه عبداللهخيرخواه او هست رهسپار عراق گشت . عبدالله به امام خيانت كرد و گفت: در مـكـه نـمـان زيـرا در ايـن شهر كسى نيست كه با تو بيعت كند.ولى به عراق برو؛ زيرا هرگاه كه تو را ببينند هيچ كدامشان بهتـو پـشـت نـخواهد كرد. در نتيجه حسين (ع ) به عراق رفت تا آنكهكارش همان شد كه ديديم !))(496)
سـخـيـف تر از سخن ابن ابى الحديد، گفته محمد الغزالى در دفاعاز پـسر زبير و بعيد شمردن اينكه او براى راحت شدن از دست امامبـه حـضـرت پـيـشـنـهاد رفتن به عراق را داده باشد، است . وى مىگـويـد: ((عـبـدالله زبير پارساتر و ديندارتر از آن است كه بهاين فرومايگى تن داده باشد!)).(497)عبدالله بن عمر و مشورت مغرضانه
مـوضـع گيرى عبدالله عمر با همه بزرگان و سرانى كه با امامحـسـين (ع ) در مكه ديدار و گفت و گو كرده پيشنهاد دادند و رايزنىكـردنـد تـفـاوت دارد. زيـرا وى بـا اصل قيام امام مخالف بود؛ و ازحـضـرتـش مـى خواست كه به مردم بپيوندد و با يزيد بيعت كند! وبر اين كار همانند دوران معاويه شكيبايى ورزد.
ايـن نـهـى از قـيـام و خـروج و دعـوت به بيعت يزيد و وارد شدن درآنـچـه مـردم وارد شـده انـد، مـوضع ثابت ابن عمر در ديدارهاى سهگانه با امام حسين از آغاز نهضت مبارك آن حضرت بود.
در دوران مـكـى قـيـام حسينى ، تاريخ درباره موضع ابن عمر، بجزديـدگـاه هـا و مـشـورت هـايـى كـه در ديـدار سـه جـانـبـه اش(498) بـا امـام حـسـيـن و ابـن عـبـاس ابـراز داشـت چـيـزىنقل نشده است .
مـا اين گفت و گو را هنگام بحث درباره تحرك ابن عباس ، با تكيهبـر مـتـن گـفـت و گـوى مـيـان امـام (ع ) و ابـن عـبـاس ،نـقـل كـرديـم و در ايـنـجا آن را با تكيه بر گفت و گوى ميان امام وعبدالله بن عمر نقل مى كنيم .
در تـاريـخ آمـده اسـت : حـسـيـن (ع )، بـاقـيـمـانده ماه شعبان و ماه هاىرمـضـان ، شـوال و ذى قـعـده را در مـكه ماند. در آن روز، عبدالله بنعـباس و عبدالله بن عمر در مكه بودند. آنان كه قصد بازگشت بهمدينه را داشتند نزد حضرت شرفياب گشتند.
ابن عمر گفت : اباعبدالله ، خدايت رحمت كند. از خدايى كه بازگشتتـو بـه سـوى او اسـت پـروا كـن ! تـو نسبت به دشمنى و ستم اينخـانـدان بـر خودتان آگاهى . مردم ، اين مرد ـ يزيد بن معاويه ـ رابـه حكومت برگزيده اند. من ايمن نيستم از اينكه مردم به خاطر اينزرد و سـفـيـدها [زر و سيم ] به او بگروند و تو را بكشند و شماربـسـيـارى در راه تـو، بـه هـلاكـت بـرسـنـد. مـن ازرسول خدا(ص ) شنيدم كه فرمود: ((حسين كشته مى شود، چنانچه اورا بـكشند و از او دست بكشند و يارى اش ندهند، خداوند نيز تا روزقـيـامـت آنان را رها خواهد كرد)). من به شما پيشنهاد مى كنم كه شمانـيـز هـمـانـند مردم با او صلح كنيد و همانند دوران معاويه شكيبايىبورزيد؛ باشد كه خداوند ميان شما و قوم ستمگر قضاوت كند!
حـسـيـن (ع ) گـفت : اباعبدالرحمن ، آيا من با يزيد بيعت مى كنم و درصـلح بـا او وارد مـى شـوم ، در حـالى كـهرسول خدا(ص ) درباره او و پدرش ، گفت آنچه را كه گفت !؟
در ايـنـجـا ابن عباس ، براى تاءييد سخن امام (ع )، وارد گفت و گومى شود و از رسول خدا(ص ) نقل مى كند كه فرمود: ((مرا با يزيدچـه كـار! خداوند در يزيد مباركى قرار مدهاد! او فرزندم و فرزنددخـتـرم ، حسين ، را مى كشد. به آن كه جانم به دست اوست سوگند،فرزندم در نزد هيچ قومى كشته نمى شود كه از كشتن او جلوگيرىنكنند، مگر آنكه خداوند دل ها و زبان هاشان را دوگانه خواهد ساخت.)) سـپـس ابـن عـبـاس مـى گـريـد و امـام نـيز با او مى گريد و مىپـرسـد آيـا آنـان نـمـى دانـنـد كـه او پـسـر دخـتـررسول خدا(ص ) است !؟ سپس ابن عباس بر اين امر گواهى مى دهد وتـاءكـيـد مـى كـند كه يارى امام (ع )، همانند نماز و روزه بر اين امتواجب است !
سـپـس امـام (ع ) نـظـر او را دربـاره امـوى هـا مـى پرسد، همان ها كهحضرت را از حرم جدش (ص ) بيرون رانده اند و بدون آنكه مرتكبجـنـايـتـى شده باشد مى خواهند او را بكشند! و ابن عباس پاسخ مىدهـد كـه اينان مردمى هستند كه به خدا و رسولش كفر ورزيده اند وبـر چـنـيـن كـسـانـى مـصـيـبـتـى بزرگ وارد مى آيد. آنگاه ابن عباسگـواهـى مـى دهـد كـه هـر كـس در جـنـگ بـا امـام (ع ) ورسول خدا(ص ) طمع بندد، [زندگى اش ] پايان خوشى ندارد! درايـنـجـا امـام (ع ) مى فرمايد: ((بار پروردگارا تو گواه باش !))ابن عباس در مى يابد كه قصد كمك گرفتن از او و ابن عمر را دارد!از اين رو پيش دستى مى كند و آمادگى خويش ‍ را براى يارى امام (ع) و جـهاد در ركاب آن حضرت اعلام مى دارد؛ و مى گويد با اين كاريك صدم حق