فرموده بود براى شمارشروزهـا، شـب هـا را بـيـدار ماندم )). بنابر اين امام (ع ) بايد در روزدوشـنـبـه كـشـتـه شـده بـاشـد! و ايـن چـيـزى است كه با روايت هاىمـشـهـورى كـه مـى گويد روز عاشورا، جمعه يا شنبه بود، توافقندارد.(509)
يا اينكه امام (ع ) مى خواست به اوزاعى بگويد: من تا روز دوشنبهدر مـكـه هـسـتـم و پـس از آن (يعنى روز سه شنبه ) روز سفر من بهعراق است !؟
مـى بـيـنـيـم كـه قـوى تـرين احتمال همين است . چرا كه امام (ع ) بهدليـل سـخـن خـودشـان در آخـريـن نـامـه اى كـه هـمـراه قيس بن مسهرصـيـداوى به كوفه فرستاد، روز سه شنبه از مكه بيرون آمد. درآن نامه آمده است : ((... من روز سه شنبه هشت روز گذشته از ذى حجه، روز تـرويـه ، از مـكـه بـه سـوى شـمـا حـركـت كـردم...)).(510)
بـر اسـاس ايـن تـقـويـم ، اگـر مـاه ذى حـجه 29 روز بوده باشد،عـاشـورا جـمـعـه مـى شـود؛ و اگـر سى روز بوده باشد، شنبه مىشـود؛ و ايـن بـا آنـچـه دربـاره روز عـاشـورانقل شده است سازگار مى باشد.نام کتاب : زندگانى حضرت زينب سلام اللّه عليها

نویسنده : دكتر مصطفى اوليائى

منبع : مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتنعمر بن عبدالرحمن مخزومى و نصايح صائب !
طـبـرى از عـمـر بـن عـبـدالرحـمـن بـن حـارث بـن هـشـام مـخـزومـىنـقـل مـى كـنـد كـه گفت : ((هنگامى كه حسين (ع ) آماده رفتن به عراقشـد، نـزد او رفـتـم و بر او وارد شدم . پس از حمد خدا و ستايش آنحضرت گفتم : اما بعد، اى پسرعمو، من براى حاجتى نزد شما آمده امكه مى خواهم خيرخواهانه آن را بگويم . اگر مرا خيرخواه خويش مىدانى مى گويم وگرنه دَم فرو مى بندم !
حسين (ع ) فرمود: بگو، از نظر من تو نه كژانديشى و نه اين كار(مشورت ) زشت است . گفت : شنيده ام كه مى خواهى به عراق بروى. مـن از ايـن رفـتـن بـر تـو بـيـمـناكم . تو به شهرى مى روى كهكـارگـزاران و امـيـرانـش در آن حـاضـرنـد و بـيـتالمـال را در اخـتـيـار دارند، مردم نيز بنده درهم و دينارند! من بيم آندارم ، هـمـانـهـايـى كـه بـه تـو وعده يارى داده اند و كسانى كه ازدشمنت نزد آنها محبوب ترى با تو به جنگ درآيند!
حسين (ع ) فرمود: اى پسر عمو، خدا به تو پاداش خير دهاد! به خداسـوگـنـد مـى دانـم كـه تـو بـراى خـيـرخواهى گام برداشته اى وخـردمـندانه سخن مى گويى ، هر چه مقدر باشد همان مى شود، خواهبـه نظرت رفتار بكنم يا رفتار نكنم ؛ و تو نزد من ستوده ترينمشاور و خيرخواه ترين خيرخواهانى !)).(511)
درنگ و نگرش
1ـ ايـن گـفـت و گـو نـمـايـانـگـر مـنزلت نيكوى عمر بن عبدالرحمنمـخـزومـى نـزد امـام حـسـيـن (ع ) اسـت . زيرا وى را به نيكى ستود وفرمود: ((بگو، از نظر من تو نه كژانديشى و نه اين كار (مشورت) زشـت است !)) در تعبير ديگرى آمده است ((تو نه نيرنگ بازى نهمـتـهـم ، پـس بـگـو!))(512) در تـعـبيرى ديگر آمده است :((بگو، به خدا سوگند من تو را نه فريبكار مى دانم و نه دربارهات گـمـان هـواپـرسـتـى دارم !)).(513) در پايان گفت وگـو نـيـز بـه او فـرمـود: ((تـو در نـزد مـن ، ستوده ترين مشاور وخيرخواه ترين خيرخواهانى !)) و در تعبيرى ديگر: ((و از سر هواىنـفـس سـخـن نـمـى گـويـى !)).(514) هـمـه ايـن سخنان وتعابير كاشف از وقار، راستى و درستى مخزومى نسبت به امام حسين(ع ) است .
از ايـن عـمـر بن عبدالرحمن مخزومى در كتاب هاى رجالى ما نامى بهميان نيامده است ؛ ولى او از رجال صحاح ششگانه و يكى از فقيهانهـفـتـگـانـه مـديـنـه اسـت . وى از عـمـار يـاسـر، امّ سـلمـه ، عـايشه ،ابـوهـريـره و مـروان نـقـل روايـت كـرده اسـت . در جـنـگجـمـل بـه دليـل خردسالى بازگردانده شد. ابن سعد گويد: او دردوران خـلافـت عـمـر بـه دنـيـا آمـد و درسال فقيهان و به قولى سال 59 ه‍ درگذشت .(515)
چـون نـماز بسيار مى گزارد به او راهب قريش مى گفتند. او نابينابود؛ و از بزرگان قريش ‍ است .(516)
2ـ پـيـشـنـهـادى كـه عـمـر بـن عـبـدالرحـمن مطرح كرد، درست مشابهپيشنهاد ابن عباس (517) و پيشنهاد عمرو بن لوذان در اينباره است .(518) خلاصه اين پيشنهادها اين است كه درستاين است كه نخست پيش از رفتن امام نزد مردم كوفه ، آنها در اقدامىعملى عليه حاكم شهر شورش كنند و كارگزاران و طرفداران يزيدرا بيرون برانند. و اوضاع را به دست بگيرند. آنگاه امام (ع ) نزدآنان برود. نظر درست از ديدگاه آنها اين بود. ولى اين نظر، برپـايـه مـنـطـق پـيروزىِ نزديك و ظاهرى و به دست گرفتن حكومت ،مبتنى بود. از اين رو مى بينيم كه امام (ع ) اين پيشنهادها را نادرستنـمـى دانـد و پـيـشـنـهاد دهندگان را مى ستايد. با وجود اين با آنهامـخـالفـت مـى كـنـد و به كار نمى بندد؛ زيرا امام بر پايه منطقىديـگـر يـعنى منطق ((پيروزى با شهادت ))، پيروزى آشكار، عميق ،فـراگـيـر و پـيـوسته اى كه تا روز قيامت اسلام ناب محمدى را ازهمه شائبه ها نگه دارد، حركت مى كند.
3ـ شـايـد گـفـتـه شـود كـه آنـچـه در مـتـن ايـن خـبـر ازقول مخزومى آمده است ـ ((هنگامى كه حسين آماده حركت به سوى عراقشـد...)) ـ ضـرورتـا نـشان نمى دهد كه اين ديدار در مكه انجام شدهبـاشـد، زيرا روايت هاى ديگرى نيز از برخى ديدارها با امام وجوددارد كـه در بـردارنده چنين نكته هايى هست ، امّا تاءكيد شده كه آنهادر مـديـنـه انجام شده است ؛ مثل ديدار امام (ع ) با اُم سلمه (رضى )،بـنابر اين آيا دليل ديگرى وجود دارد مبنى بر اينكه ديدار امام بامخزومى در مكّه صورت پذيرفته باشد؟
در پـاسـخ بـه ايـن پرسش بايد گفت : خبر عزم امام بر رفتن بهعـراق در اواخـر دوره تـوقف ايشان در مكه مكرمه منتشر گرديد؛ و درهـنـگـام حـضور ايشان در مدينه منوره هيچ كس از نيّت ايشان در رفتنبـه عـراق خـبـر نـداشـت ، مـگـر چـنـد تـن از خـاصـان وىمـثـل مـحـمدحنفيه (رضى ) و ام سلمه (رضى ). ولى به كسان ديگر،جـز ايـنـان ، اغلب امام (ع ) اشاره مى كرد كه اينك به مكه مى رود وسـپـس در كـار خويش از خداوند طلب خير مى كند. بنابر اين كسانىمـانـنـد مـخـزومـى ، در آغـاز حركت امام از نيّت ايشان براى رفتن بهعراق ، بى اطلاع بودند.
از ايـن گـذشـتـه ايـن خـبـر تـتـمـه دارد كـه طـبـرى آن را ازقول مخزومى نقل مى كند كه گفت : ((آنگاه از نزدش بازگشتم و برحارث بن خالد بن عاص (519) ـ والى مكه ـ وارد شدم . اواز من پرسيد: آيا با حسين ديدار كردى ؟ گفتم : آرى . سپس گفت : اوبـه تـو چـه گـفـت و تـو بـه او چه گفتى ؟ گويد: من چنين و چنانگـفـتـم و او بـه مـن چـنـيـن و چـنـان گـفت . سپس گفت : به خداى مروهخـاكـسترى سوگند، نسبت به او خيرخواهى كردى ! به پروردگارسـوگـنـد، نـظـر هـمـانـى اسـت كـه تـو داده اى خـواه بـپـذيـرد يـاوابگذارد)).(520)
اين روايت دلالت كافى دارد بر اينكه اين ديدار در مكه مكرّمه انجامشده است .ديدار جابر بن عبدالله انصارى با امام (ع )
ابن كثير خبرى مرسلنـقـل كـرده اسـت كـه جـابـر بـن عـبـدالله انـصـارى (رضـى)(521) بـا امـام (ع ) ديـدار كـرد و بـا او سـخن گفت ، تاشـايـد بـتواند نظر او را از قيام و خروج بر يزيد، با