ز گرداند:جابر بن عبدالله گفته است : ((با حسين سخن گفتم و اظهار داشتم :از خـدا بـترس و مردم را به جان هم مينداز. به خدا سوگند، بر اينكردار، شما را نخواهند ستود. ولى او با من مخالفت كرد!)).
بـر كـسـانى كه اندك شناختى نسبت به جابر بن عبدالله انصارىدارنـد پـوشـيـده نـيـسـت كـه اگـر اصـل ايـن ديـدارمـحـتمل باشد، هيچ راهى براى پذيرش محتواى آن وجود ندارد. زيراايـن بـسيار بعيد است كه صحابى اى چنين بلند مرتبه و آگاه بهمقام اهل بيت اينگونه بى ادبانه سخن بگويد.
گـمـان بـسـيار قوى مى رود كه محتواى اين خبر از ساخته هاى جيرهخواران اموى و براى بدگويى و تخطئه قيام حسينى بوده باشد.
آنچه جعلى بودن اين خبر را تاءييد مى كند اين است كه ابن كثير آنرا به طور مرسل و بدون ذكر هيچ سلسله سندى ذكر كرده است .
آرى ، عـمـادالديـن ابـوجـعـفر محمد بن على طوسى (522)مـعـروف بـه ابـن حـمـزه در كـتـاب ((الثاقب فى المناقب )) خويش ،خبرى درباره ديدار جابر بن عبدالله انصارى (رضى ) با امام (ع )نقل كرده است كه بُوى حسن ادب در گفت و گوى با امام و معرفت بهحـق اهـل بـيـت (ع ) و راسـتـى در دوسـتـى و مـحبت و پيروى از آنان درسرتاسر آن به مشام مى رسد.
جابر بن عبدالله انصارى گويد: چون حسين بن على (ع ) آهنگ رفتنبـه عـراق كـرد، نزد وى رفتم و گفتم : تو فرزند پيامبر(ص ) ويكى از دو سبط او هستى . من نظرى جز اين ندارم كه تو نيز همانندبرادرت حسن صلح كنى ؛ چرا كه او موفق و راه يافته بود.
فرمود: اى جابر برادرم اين كار را به فرمان خدا و پيامبرش (ص) كـرد. مـن نيز اين كار را به فرمان خدا و پيامبرش (ص ) مى كنم .آيـا دوست مى دارى كه هم اينك رسول خدا(ص ) و على و برادرم حسن(ع ) را برايت گواه بياورم !
بـنـاگـاه ديـدم كـه درهـاى آسـمـان گـشـوده شـد ورسـول خـدا(ص )، عـلى (ع )، حـسـن (ع ) حـمـزه و جـعـفـر وزيـد(523) فـرود آمـدنـد تـا بر زمين استقرار يافتند. منسرآسيمه و وحشت زده به سوى آنان دويدم !
آنگاه رسول خدا(ص ) به من فرمود: ((اى جابر آيا درباره كار حسن، پيش از حسين نگفتم كه مؤ من نيستى مگر آنكه نسبت به امامان خويشتـسـليـم بـاشـى و به كارشان اعتراض ‍ نكنى ؟ آيا مى خواهى كهجـايـگـاه مـعـاويـه و جـايـگاه فرزندم حسين و جايگاه يزيد ملعون رانـشانت دهم . گفتم : بلى ، اى رسول خدا(ص ). آنگاه حضرت پايشرا بـر زمـيـن زد زمين شكافت و دريايى پديدار شد و شكافت . سپسپا بر زمين كوفت و همين طور شكافت تا هفت زمين و هفت دريا باز شددر زير همه اينها آتش را ديدم درون آن آتش ديدم كه وليد بن مغيره، ابـوجـهـل و مـعـاويـه سـركـش و يزيد در زنجير بسته اند و ديگرشـيـاطـيـن سـركـش نـيـز هـمـراهـشـان بـسـتـه انـد و از هـمـهاهل جهنم عذاب اينان بيشتر است .
سپس فرمود: سرت را بلند كن !
مـن سـرم را بـلند كردم و ديدم كه درهاى آسمان باز است و بهشت دربـالاى آن اسـت . آنـگـاه رسول خدا(ص ) و همراهانش به آسمان بالارفـتـنـد. چـون در هـوا قـرار گـرفت حسين (ع ) را صدا زد و فرمود:فرزندم به من بپيوند. حسين (ع ) به او پيوست و آن دو بالا رفتندتا در بالاترين جاى بهشت قرار گرفتند.
آنگاه رسول خدا(ص ) از آنجا به من نگريست و دست حسين را گرفتو فـرمـود: اى جـابـر، اين فرزندم در اينجا با من است . پس تسليمفرمان او باش و شك به دل راه مده تا مؤ من باشى . جابر گويد:چـشـمـانـم كـور بـاد اگـر آنـچـه را كـه ازرسول خدا(ص ) گفتم نديده باشم .))(524)
امام به دنبال كسب پاداش الهى
ابـن رسـتم طبرى از ابومحمد سفيان بن وكيع ، از پدرش وكيع ، ازاعـمـش نـقـل كـرد كـه گفت : ((ابومحمد واقدى و زرارة بن جلح به منگفتند: سه شب پيش از آنكه حسين بن على (ع ) به عراق برود او راديـديـم و از ضـعـف [ايـمـان ] مـردم كـوفـه و ايـنـكـهدل هاشان با او و شمشيرهاشان بر ضد او است ، به او خبر داديم .حـضـرت بـا دست به آسمان اشاره كرد. درهاى آسمان گشوده شد وشـمـارى از فـرشـتـگـان كـه انـدازه اش را خدا مى داند فرود آمدند.حـضـرت فـرمـود: اگـر نـزديـكى اشيا به يكديگر و از ميان رفتنپاداش نمى بود، به وسيله اينان با دشمن مى جنگيدم ، ولى من بهخـوبـى مـى دانـم كـه محل اوج گرفتن من آنجا است ، يارانم در آنجاكـشـتـه مى شوند و جز پسرم على (ع ) هيچ يك از آنها نجات نخواهديافت !)).(525)
درنگ و نگرش
1ـ واقدى در اين روايت كيست ؟ زراره چه كسى است ؟
واقـدى اگـر هـمـان مـحمد بن عمر بن واقد، ابوعبدالله اسلمى مدنىواقدى باشد؛ وى در سال 120 ه‍ به دنيا آمد و دوران امام حسين (ع )را درك نكرد!(526)
چنانچه واقدى ، واقد بن عبدالله تميمى حنظلى باشد، وى در دورانعـمـر بـن خـطـاب وفات يافت (527) و او نيز دوران قيامحسينى به سال شصت را درك نكرد!
زراره شـخـصـيـت نـاشـنـاخـته اى است ؛ خواه ابن خلج يا حلح (مطابقدلائل الامامة ) يا صالح باشد.
نمازى در مستدركات علم رجال مى نويسد: ابن خلج از ياران حسين (ع) اسـت و مـعـجـزاتـش را ديـد و خبر شهادت حسين (ع ) و يارانش را اززبان خود آن حضرت شنيد. ولى ابن صالح سه روز پيش از رفتنامام به عراق ، به ديدار آن حضرت مشرف شد.(528)
ولى نـمـازى (ره ) پـيـش از روايـت طـبـرى چـيـزىنـقل نكرده و زراره را به خوبى نشناسانده است ! شايد در اين سندحذف و گسستگى صورت پذيرفته باشد و آن كسانى كه با امام(ع ) ديـدار كـردنـد، كـسانى غير از واقدى و زراره بودند و نام هاىشان حذف شده است . والله العالم .
2ـ در متن اين روايت ، نمونه اى از نمونه هاى اراده و قدرت تكوينىديـده مـى شود كه امام معصوم (ع ) از آن برخوردار است و اين ريشهدر اعـتقادات ما دارد. اگر امام (ع ) به كوهى بفرمايد، از جا كنده مىشـود ـ آن طـور كـه در حـديـثـى از امـام صـادق (ع ) آمـده اسـت(529) ـ و هـسـتـى اعـم از عـالم بـالا و پـايـيـن ، با اجازهخـداونـد، در تـصـرف امـام (ع ) اسـت . ائمـه ،مـحـل آمـد و شـد مـلائكـه هـسـتـنـد كـه بـر آنـاننازل مى شوند و طوافشان مى كنند. در قيام حسينى نيز دسته هايىاز ملائكه در راه مدينه ـ مكه نزد ايشان آمدند و آمادگى خود را براىيارى آن حضرت و جنگ در ركاب وى اعلام داشتند.(530)
امـا مـقـصـود حضرت از ((تقارب اشياء)) در جمله ((اگر نبود تقارباشياء و از ميان رفتن پاداش )) اين باشد كه چنانچه بخواهد براىرسـيـدن بـه هـدف هـايـش از راه خـرق عـادت و مـعـجـزه و بـدونتـوسـل بـه عـوامـل طـبـيـعـى بـرسـد، ايـن كـار خيلى زود، آن هم بهنـيكوترين وجه محقق مى شود. ولى خواست خداوند جز اين است ؛ چراكـه مـى خـواهـد بـنـدگـان را از راه عـلل وعـوامـل طـبـيـعـى و عـادى امـتـحـان كـنـد، تـا هـركـس هـلاك مـى شود بادليـل هـلاك گـردد و هـر كـس هـم كـه زنـده مـى شـود بـادليـل زنـده گـردد و خـداونـد بـه طـوركـامـل حـجـت خـويـش را بـر بندگان كامل كرده باشد. ازاين گذشتهاعـمـال و رفـتـارهـاى بـزرگـى كـه هـمـه مـردم مـى توانند به آنهاتـاءسى بجويند، آن اعمال و دلاورى هايى است كه در چارچوب سنتهـاى طـبـيعى و مجارى عادىِ شناخته شده انجام