ه فرمود: ((حسن و حسين ،سـرور جـوانـان بـهـشتند)). اين اشكال سست و ضعيف است . زيرا كهرفـتـن امـام (ع ) بـه كـربلا براى او محرز نشده بود و اگر هم مىدانـسـتـه معلوم نيست كه عذرى نداشته است . اين طور هم نيست كه هركـس بـا آن حـضـرت شركت نكرده باشد هلاك شده است . آرى البتهبه درجات والاى آن حضرت نمى رسد؛ و ما در فوائد مقدمه به اينموضوع پرداخته ايم ))(545)گفتار مامقانى در فايده بيست و ششم
خوب است كه در اينجا گفتار مامقانى در فايده بيست و ششم را موردمطالعه قرار دهيم . او مى نويسد: ((آنگاه كه حُسن وضعيت شخص ياعدالت و وثاقتش ثابت شد، نمى توان به [حسن سابقه و پيشينه ]زنـدگـى او در روزگـار واقـعه كربلا و خوددارى از حضور براىيـارى سـيـد مـظـلومـان (ع ) خـدشـه وارد سـاخـت . بـه حكم اينكه عدمحـضـور، فـعـل مـجـمـل اسـت و حـمـل بـر فـسـادعمل نمى شود، مگر آنكه جهت فساد در آن محرز گردد.
سـبـب حـمل بر صحت در اينجا واضح و پيدا است . زيرا اگر شخصكـوفـى بـوده اسـت ، [مى دانيم ] كه ابن زياد 450 تن از شيعيان ودوستداران [اهل بيت ] را زندانى كرد تا نتوانند در يارى حسين شركتجويند! و شايد ابوسعيد نيز در ميان آنها بوده است .
او همچنين راه را بست تا كسى به كربلا نرسد!
حـاضـران در كـربـلا نـيـز دو دسـتـه بـودنـد: يـك دسته با خود آنحـضـرت بـودند و دسته ديگر با لشكر عمر سعد آمدند و چون بهكربلا رسيدند به حسين (ع ) پيوستند.
شـايـد كـسـانـى كـه نپيوستند، به امكان چنين نيرنگ خوبى ، يعنىبـيـرون آمـدن بـه عـنـوان لشـكـر ابـن سـعد و پيوستن به حسين دركربلا، پى نبرده بودند.
اگـر شـخـص از اهـل كـوفـه نـبوده است ، علاوه بر مراقبت از راه ها،قـضـيـه طـولى نـكـشـيـد و ابـن زيـاد فرصت نداد كه خبر به آنانبـرسـد. در آن روزگـار وسـايـل انـتـقـال اخـبـارمـثـل پـسـت و تـلفـن فراهم نبود و مراقبت راه ها موجب تاءخير رسيدناخـبـار مـى گـشـت . از اين رو بيشتر مردم پس از وقوع واقعه خبردارشـدنـد. بـنـابـر ايـن پـس از احـراز وثـاقـت يـا حـُسـنحال كسى ، عدم شركت موجب انتقاد از او نمى تواند باشد. مگر آنكهآگـاهـى او بـه وضعيت و قدرتش ‍ بر حضور و خوددارى از اين كاربه اثبات برسد. چنان كه روشن است .
امـا كسانى كه از مدينه حضرت را همراهى نكردند، از آنجا كه حسين(ع )، هـر چند كه او و گروهى از آگاهان به اخبار پيامبر امين (ص )بـه مـقـتـضـاى خـبـر آن حـضرت كه حسين در عراق كشته مى شود، ازقضيه آگاه بودند، ولى ظاهر حال چيزى نشان نمى داد كه حضرتبـراى جـنـگ مى رود تا بر همه مكلفان واجب باشد كه از او پيروىكـنـنـد. بـلكـه آن حـضـرت بـه مـقـتـضـاى درخـواسـتاهـل كـوفـه ، براى امامت مى رفت . بنابر اين متخلّفان به چيزى مؤاخـذه نـمـى شـونـد! بـلكـه كـسانى مؤ اخذه مى شوند كه در كربلاحضور داشتند يا به گونه اى نزديك بودند كه مى توانستند خودرا بـرسـانـنـد و در عـيـن حـال چـنـيـن نـكـردنـد و در يارى آن حضرتكوتاهى ورزيدند. بنابر اين كسانى كه در حجاز ماندند، موظف بهحـركت با او نبودند تا آنكه تخلّف آنها موجب فسق گردد. از اين روگـروهـى از نـيـكـان و آنـهـايـى كـه خداوند رسيدن به اين شرافتدايـمى را مقدر نساخته بود، در حجاز باقى ماندند؛ و هيچ كس هم درعـدالت آنـان شـك نـكـرده اسـت . مـانـنـد ابـن حـنـفـيـه وامثال او)).(546)
مناقشه در گفتار مامقانى
1ـ اخـبـار فـراوان مـنقول از پيامبر(ص ) و اميرالمؤ منين (ع ) و شمارانـدكـى از امـام حـسـن (ع ) و خـود امـام حسين (ع )، زمان شهادت و مكانواقـعـه اى را كـه در آن بـه شهادت مى رسد، تعيين كرده بود. حتىحـاكـمـى كـه فـرمـان قـتلش را مى دهد يعنى يزيد و امير لشكرش ،عـمـرسـعد، را مشخص ساخته بود. حتى ويژگى هاى ماءمور بريدنسر ايشان يعنى شمر بن ذى الجوشن را تعيين كرده بود. اين اخبارفـراوان و جـزئيـات مـفصل آنها در ميان صحابه به طور خاص و درمـيـان عـمـوم امـت بـه طـور عام انتشار يافته بود. بنابر اين بسياربـعـيـد اسـت كه صحابه بااخلاص ـ سواى آنهايى كه در خط نفاقحـركت مى كردند، نمى دانستند ـ يا دست كم توقع نداشتند ـ كه امام(ع ) در خـروج از مـديـنه و سپس خروج از مكه به سوى عراق براىجنگ و پيكار مى رود! بلى ، شايد كسانى كه از مدينه وى را همراهىنـكـردنـد مـعـذور باشند، چرا كه شايد متوجه خروج ايشان از مدينهنـشـدنـد، چـرا كـه بـسـيـار بـا سـرعـت انـجـام شد و جز تنى چند ازنـزديـكـان كـسـى از آن بـاخـبـر نـگـشـت ؛ و يـا بـه ايـندليـل كـه در آن هـنـگـام در مـدينه نبودند. ولى در حالى كه حضرتنـزديـك بـه 125 روز در مكه ماند، عذر مردم براى نپيوستن به آنحـضـرت چه بود؟ به ويژه آنكه در اواخر اين دوران ميان مردم حجازشايع شده بود كه كوفيان با آن حضرت مكاتبه كرده اند و ايشانآهنگ رفتن به عراق را دارد. اين مدت براى كسانى كه قصد پيوستنبـه ايـشـان را داشـتـنـد حتى اگر از مدينه حركت مى كردند، كافىبود.
2ـ از اين رو لازم است كه عذر هر يك از مخلصانى را كه از پيوستنبـه امام خوددارى ورزيدند به طور جداگانه مورد بحث قرار دهيم .اگـر به عذر او در نپيوستن به حضرت پى برديم كه چه بهتر؛و اگر دانستيم كه او در خوددارى از رفتن با امام عذرى نداشته و دريـارى آن حـضـرت كـوتـاهى ورزيده و به طور عمد از جهاد همراه آنحـضـرت بـاز ايـسـتاده است ، در اين صورت نمى توانيم به حَسَنْبودن و عدالت او اعتقاد داشته باشيم .
چـنـانـچـه عـذر يـا عـدم عـذرش را نـدانـيـم ، چـنـانـچـه حـسـنحال شخص يا عدالت يا وثاقت او از مجموعه زندگى اش به اثباتبـرسـد، دربـاره او قـاعـده اسـتصحاب را جارى مى كنيم . به ويژهاگر كه امام زين العابدين (ع ) يا يكى ديگر از امامان پس از او، آنشخص را ستوده باشند.
3ـ هـيـچ كـدام از بـزرگـانـى كـه در حـجـاز مـانـدنـد و به امام (ع )نـپـيـوسـتـنـد از تـاءمـل در عـدالتـشـان در هـنـگـام سـؤال از سـر نـپـيـوسـتن آنها، نرسته اند. شايد بيشتر كسانى كه درمعرض تاءمل در عدالتشان قرار گرفته اند، كسانى از بنى هاشمكه به امام نپيوستند باشند. مانند ابن عباس ، ابن جعفر و ابن حنفيه، شايد وى از كسانى باشد كه از دوران ائمه (ع )(547)تـا كـنـون ، بـيـش از ديـگـران در مـعـرض ايـنتـاءمـل قـرار گـرفـتـه اسـت . بـا آنـكـهنـقـل شـده اسـت كـه سـبـب نـپيوستن ابن حنفيه به امام بيمارى بود ونقل شده است كه ابن جعفر نابينا بود و براى ما ثابت است كه عذرابـن عـبـاس نـابـيـنـايـى يـا كـم سـويـى جـدى چـشمانش در آن هنگامبود.(548)
بـنـابر اين قضيه آن طور نيست كه مامقانى باور دارد و مى گويد:((... هـيـچ كـس در عـدالت ابـن حـنـفـيـه وامثال او تاءمل نكرده است ))!
4ـ امـا در آنـچه به قضيه ابوسعيد خدرى (ره ) ارتباط دارد، از امامصـادق (ع ) و امـام رضـا(ع ) روايـاتـىنـقـل شـده اسـت كـه او را مى ستايد و تمجيد مى كند. امام صادق (ع )دربـاره اش ‍ مـى فـرمـايـد: ((ايـن امـر [دوسـتى ما] بهره او گشته وپـا