ـرجـا بـود)).(549) امـام رضـا(ع ) او را در شـمـاركـسـانى آورده است كه تغيير موضع ندادند و عوض نشدند؛ و اينهابراى حصول اطمينان درباره حسن وضعيت ، وثاقت و عدالت او كافىاست .نامه مسور بن مخرمه
ابـن عـسـاكـر نقل مى كند كه مسور بن مخرمه طى نامه اى خطاب بهامـام حـسـيـن (ع ) چـنـيـن نـوشـت : ((مـبـادا نـامـه هـاىاهـل عـراق و تـاءكيد ابن زبير ـ كه مى گويد: به آنان بپيوند كهيـاوران تـواند ـ تو را بفريبد!؛ چرا كه اگر آنان به تو نيازمندبـاشـنـد. شـتـر مـى تازند تا خود را به تو برسانند و آنگاه بانيرو و قدرت [از مكه ] بيرون بروى .))(550)
((حسين (ع ) برايش آرزوى پاداش خير كرد و گفت : از خداوند در اينكار طلب خير مى كنم ))(551)
تاءمل و درنگ
1ـ مـحـتـواى ايـن نامه كاشف از آن است كه مسور بن مخرمه ، آن را درمـكـه بـراى امـام فـرسـتـاد، چـون مـى گـويـد: مـبـادا فـريـباهـل عـراق را بـخـورى و ابـن زبـيـر بـه تو مى گويد: ((به آنانبپيوند كه ياران تواند)). زيرا نامه هاى كوفيان تنها در مكه بهامـام رسـيـد، همان طور كه ابن زبير نيز فقط در مكه پيشنهاد رفتنبـه عـراق را بـه امـام (ع ) داد. گذشته از اين ، سخن خود او كه مىگويد: ((مبادا حرم را ترك گويى )) مؤ يد اين حقيقت است .
2ـ نـويـسـنـده ايـن نـامـه ، مـسـور بـن مـخـرمـة بـننوفل قرشى زهرى و مادرش عاتكه ، خواهر عبدالرحمن بن عوف استكـه او نـيـز زهـرى مـى بـاشـد. وى دوسـال پـس از هـجـرت بـه دنـيـا آمـد و از صـحـابـهخـردسال بود. او به عنوان پيك عثمان به نزد معاويه در دمشق رفتو از او كـمـك خـواسـت . او از ملازمان و محافظان عمر بن خطاب بود.وى همراه ابن زبير به مكه پناه برد و با فرمانروايى يزيد بهمـخالفت پرداخت . در هنگام محاصره ، سنگ منجنيق به او اصابت كردو چند روز پس از آن درگذشت . خوارج او را پيشواى خود دانسته خودرا بدو نسبت مى دادند.(552)
ولى از ديدگاه شيعه ، او مجهول است . آقاى خويى يادآور شده استكـه شـيـخ در جـايـى او را در زمـره اصـحـابرسـول خـدا(ص ) برشمرده است و در جاى ديگر در زمره ياران على(ع ) دانـسـتـه مـى گـويد: مسور بن مخرمه پيك امام (ع ) نزد معاويهبـود.(553) شـيـخ طـوسـى (ره ) در امـالى روايـتـىنـقـل كـرده اسـت كـه از آن بـوى ضـعـف مـسور بن مخرمه به مشام مىرسـد.(554) قـرشـى از كـتـاب ((الاصـابـه ))نـقـل كـرده اسـت كـه او اهـل فـضـيـلت و ديـانت بود.(555)چـنـانـكـه امـينى به نقل از كتاب انساب الاشراف گويد: ((مسور بنمخرمه صحابى ، از كسانى بود كه نزد يزيد رفت و در بازگشتبه فسق و شرب خمر او گواهى داد. اين موضوع به يزيد نوشتهشـد و او بـه كـارگـزار خـود نـوشـت كـه مـسور را حد بزند. آنگاهابوحره گفت :
اءيشربها صهباء كالمسك ريحها
ابوخالد، والحد يضرب مسور))(556)
آيـا شـراب مـشـكـيـن بـوى را يزيد مى نوشد و حد به مسور زده مىشود.
3ـ از بـرخـى گـفـته هايى كه در نكته دوم آورديم ، چنين برمى آيدكه مسور بن مخرمه تمايل عمرى و گرايش عثمانى داشت . همان طوركـه از نـقـل شـيـخ (ره ) كـه او پـيـك عـلى (ع ) نزد معاويه بود و ازروايـت بـلاذرى كـه او به فسق و شرب خمر يزيد گواهى داد و ازگـفـتـه ذهـبى كه او با حكمرانى يزيد مخالفت ورزيد نيز چنين برمـى آيـد كـه او تـا انـدازه اى اهـل ديـانـت بـوده اسـت . بـنـابـر ايـناحـتـمـال مـى رود كـه او بـا انـگـيـزه دلسـوزى و تـرس خـيـانـتاهـل كـوفـه نـسـبت به امام (ع ) آن نامه را به ايشان نوشته باشد.آنـچـه ايـن احـتـمـال را تـقويت مى كند، روايت ابن عساكر است كه مىگـويـد امـام (ع ) به او پاداشى نيكو داد. البته اين به فرض آناست كه اصل روايت درست باشد.
از مـتـن نـامه ، آن جا كه مى گويد: [و ابن زبير به تو مى گويد]به آنها بپيوند كه ياوران تواند، نيز چنين بر مى آيد كه مسور ازنـيرنگ ابن زبير آگاه بوده است . ولى شگفت اينجاست كه ذهبى مىگـويـد پـس از آن همراه ابن زبير به مكه پناه برد و سنگ منجنيقىكه در محاصره به وى اصابت كرد او را كشت !نامه عمره ، دختر عبدالرحمن
هـمـچـنـيـن ابـن عـسـاكـر نقل مى كند: عمره دختر عبدالرحمن به او نامهنـوشـت و كـارى كـه قـصـد انـجـامـش را دارد [پـذيـرش تـقـاضـاىاهـل كـوفـه ] بـزرگ شـِمـُرد و بـه او فرمان داد كه فرمان ببرد وهـمـراه جـماعت باشد؛ و به او خبر داد كه با پاى خود به قتلگاهشمـى رود؛ او گـفـت : گـواهـى مـى دهـم كـه عـايـشـه ازرسـول خـدا(ص ) بـرايـم نـقـل كـرد كـه فـرمـود: حـسـيـن در زمـيـنبابل كشته مى شود. حسين (ع ) پس از خواندن نامه او گفت : بنابرايـن نـاگـزيـر بـايـد بـه قـتـلگـاه خـويـش بـروم ! و رفـت.(557)
اشاره
عـمـره دخـتـر عـبـدالرحـمـن بـن سـعـد انـصـارى مـدنـى در كـتـاب هاىرجـال و زنـدگـيـنـامـه هـاى شـيـعـى نـام و نـشـانـى نـدارد. ولىاهـل سـنـت ، زندگى نامه مفصل و سراسر تمجيد و ستايش ‍ براى اونـوشـته اند، ذهبى درباره وى مى نويسد: ((فقيهه ، دست پرورده وشـاگـرد عـايشه ، ... وى عالمه و فقيهه و حجت بود و دانش فراوانداشـت . در ديـوان هـاى اسـلامـى از او سـخـن فـراوان اسـت . وى بـهسال 89 درگذشت .))(558)
هـمـيـن جـمـله كـه ذهـبـى دربـاره اش مـى گـويـد: ((او دسـت پرورده وشاگرد عايشه است .))، ما را از هر شرح و توضيحى بى نياز مىسازد!
چـرا كـه نـارضـايـتـى و كـيـنـه عـايـشـه نـسـبـت بـهاهل بيت ، از خورشيد در وسط آسمان روشن تر است . از اميرالمؤ منين(ع ) نقل شده است : ((اما فلانة ، انديشه زنانه او را فراگرفته وكينه ، همانند ديگ آهنگران در دلش مى جوشد!)) عايشه اين ناخشنودىرا در جـاهـاى گـوناگون ابراز داشته است . آيا فراموش كرده ايمكه هنگام جلوگيرى از دفن امام حسن (ع ) در كنار جدش (ص )، گفت :((آيا مى خواهيد كسى را وارد خانه ام كنيد كه نه رغبتى به او دارم ونـه دوسـتـش مـى دارم !)).(559) و گفت : ((پسرتان را ازخانه ام دور كنيد!)).(560)
وقتى كه حال استاد چنين باشد، حال مريد و تربيت يافته اش معلوماست ! آيا از او توقعى جز اين مى رود كه امام را به اطاعت از يزيدو عـدم تـفـرقـه در ميان امت و خوددارى از هرگونه قيامى در برابرطاغوت فرمان دهد؟!حركت امت در كوفه
پـس از شـهـادت امـام حـسـن (ع )، كوفيان با امام حسين (ع ) مكاتبه واظـهـار اطاعت و فرمانبردارى مى كردند؛ و از آن حضرت مى خواستندكـه بـر ضـد مـعاويه قيام كند. بلاذرى مى نويسد: ((پس از وفاتحسن بن على (ع )، شيعيان به همراه بنى جعدة بن هبيرة بن ابى وهبمـخـزومـى (561) و امـّجـعده ، امّهانى دختر ابى طالب ، درسـراى سـليـمـان بن صرد اجتماع كردند و نامه تسليتى براى امامحـسـين (ع ) نوشتند و در آن نامه گفتند: خداوند تو را بزرگ ترينجـانشين گذشتگان برگزيد؛ و ما شيعيان در مصيبت تو مصيبت زده ،در انـدوه تـو انـدوهـگين ، در شادى تو شاد و منتظر فرمان توايم .بـنـى جعده نيز طى نامه اى خوش بينى خود را نسبت به آن حضرتاعلام داشتند و عنوان كردند كه منتظر قدوم و چشم به راه ايشانند؛ وايـنـكـه بـا كـسـانـى از يـاران و بـرادران آن