مـسـلم رفـت تـا بـه كـوفـه واردشـد(594) و در خـانـه مـختار بن ابى عبيد، كه امروز بهنام خانه مسلم بن مسيب موسوم است ، فرود آمد. شيعيان پيوسته نزداو در رفـت و آمـد بودند. پس از آنكه گروهى از آنها اجتماع كردند.نامه حسين را برايشان خواند و آنان آغاز به گريستن كردند. آنگاهعـابـس بـن ابـى شـبيب شاكرى (595) برخاست و پس ازسـپـاس و سـتـايش خداوند گفت : من درباره مردم چيزى نمى گويم ونمى دانم كه در دلشان چه مى گذرد و تو را به آنها نمى فريبم. بـه خـدا سوگند من از آنچه خود بدان اعتقاد دارم سخن مى گويم .به خدا سوگند هرگاه مرا فرابخوانيد دعوت شما را اجابت مى كنمو بـا دشمنان شما مى جنگم و آن قدر در راه شما شمشير مى زنم تاخـداى را ديدار كنم و از اين كار قصدى جز آنچه در نزد خداوند استندارم !
سـپـس حبيب بن مظاهر فقعسى برخاست و گفت : خدايت رحمت كند آنچهرا كـه در دل داشتى در كوتاه سخنى بيان كردى ! آنگاه گفت : بهخداى بى همتا سوگند كه من نيز اعتقاد اين مرد را دارم !... سپس حنفىنيز همين سخن را تكرار كرد.(596)
اشاره
ايـن روايـت تـتـمـه اى دارد كـه از فـضـاى ديـگـرى ، بـجـز فضاىحـمـاسـى حـسـيـنـى كـه در گـفـتـه هـاى شـمـارى از مـردان خـدا،امثال عابس بن ابى شبيب شاكرى ، حبيب بن مظاهر اسدى ، سعيد بنعبدالله حنفى (رضى ) تجلى يافت ، خبر مى دهد.
فضاى ديگر با شرمسارى خود را در فضاى حماسى پنهان مى كردو آشـكـار نـمـى شـد؛ هـر چـنـد كـه در تـرسـيـم مواضع بسيارى ازكـوفـيـان آن روز بـيـشـترين تاءثيرگذارى را داشت ؛ و آن فضاىضـعـف روحى بود كه به همه مردم در آن روز سرايت كرده بود. اينروحـيـه به اندازه اى بر مردم چيره شده بود كه ديدگان حقيقت بينخـويـش را بـسـتـنـد و بـه جـاى هـدايـت ، كـورى را بـرگـزيـدند. ودل و زبـانـشـان دوگانه شد و شمشيرهاشان در خدمت كسى كه نمىخـواسـتند درآمد؛ و عزيزترين كسانى را كه دوست داشتند كشت . ايننبود مگر به خاطر ترس از مرگ و دوستى دنيا كه از بيم مرگ درپـسـتـى فـرو افتادند و در نتيجه شخصيتى دوگانه پيدا كردند وظـاهـر و باطنشان متناقض گشت . آرى شيطان بر كسانى كه دنيا رابر آخرت برمى گزينند اين گونه چيره مى شود.
حـجـاج بـن عـلى ـ كـه ابـومـخـنـف داسـتـان ايـن اجـتماع را از زبان اونـقـل مـى كـنـد ـ گويد: به محمد بن بشر همدانى ـ كه در اين اجتماعحـضـور يـافته بود و داستانش را نقل كرد ـ گفتم كه آيا تو هم درآنـجـا سخنى گفتى ؟ گفت : من دوست داشتم كه خداوند يارانم را باپيروزى عزت بخشد و دوست نداشتم كه كشته شوم و از دروغ گفتنخوشم نمى آمد!!(597)كوفه در انتظار حسين (ع )
در كـشـاكـش گـرد آمـدن مـردم اطـراف مـسـلم بـنعـقـيل ، و بى توجهى به والى وقت شهر يعنى نعمان بن بشير كهدر برابر موج قيام امت ناتوان بود يا خود را به ناتوانى مى زد ـچـشـمـان مـردم مـراقـب راه كـاروان هـايـى بـود كـه از حـجـاز مى آمد ودل هـاشـان در انـتـظـار قـدوم مـبـارك امـام حـسـيـن (ع ) مـى تپيد تا آندل هـا را فـرش راه گـام هـاى مـبـارك فـرزنـدرسول خدا(ص ) كنند.
تا آنكه روزى ، چشمان مردم كوفه به مردى نقاب زده با عمامه اىسياه با جامه اى يمانى باز شد كه تنها و پياده مى آمد و زمام استرخـويـش را بـه دسـت داشـت . مـردم پـنـداشتند كه حسين (ع ) است ـ چهگـمـان ابـلهانه اى ! ـ ((زنى فرياد برآورد، الله اكبر! به خداىكـعـبـه سـوگـنـد، پـسـر رسـول خـدا! مردم نيز فرياد برآوردند وگـفـتـنـد: مـا بـيش از چهل هزار مرد با توايم و آن قدر بر او ازدحامكـردند كه دم چارپايش را گرفتند و مى پنداشتند كه او حسين (ع )است ...))(598)
بـر هـر گروهى از مردم كه مى گذشت بر او سلام مى كردند و مىگـفـتـند: خوش آمديد اى فرزند رسول خدا! قدمتان خير باد! از كنارنگهبانان كه مى گذشت . نگاهش مى كردند و ترديد نداشتند كه اوحـسـيـن (ع ) اسـت و مـى گـفـتـنـد: خـوش آمـديـد اى فـرزنـدرسـول خـدا! ولى او هـيـچ سخن نمى گفت : همه مردم از خانه هايشانبـه سـوى او رفتند و در راه كاخ امارت او را همراهى مى كردند و اونه سلامى مى داد و نه چيزى بر زبان مى راند.
چون صداى همهمه مردم در خيابان به گوش نعمان بن بشير رسيد،درب كـاخ را بـه روى خـود و نزديكانش بست . او نيز هيچ شك نكردكه اين كسى كه آمده حسين است و مردم همراهش دور او را گرفته و دادو فـريـاد مـى كـنـند. چون به نعمان رسيد وى گفت : تو را به خداسوگند پيش ميا! كه من نه امانتم [حكومت ] را به تو مى سپارم و نهبه جنگ تو تمايلى دارم !
ازه وارد بازهم چيزى نگفت . نعمان ميان دو كنگره كاخ ايستاده بود.عـبـيـدالله بـه او نزديك شد و گفت : چرا در را باز نمى كنى ! شبتـو طـولانـى شده است ! يكى از كوفيانى كه پشت سرش بود باشـنـيـدن صـدايـش در حـالى كـه تـرس او را برداشته بود فريادبرآورد: اى مردم ! پسر مرجانه ! به خداى بى همتا! مردم ترسيدندـ بـا هـمـان سـادگـى گـذشـتـه ـ گـفـتند: واى بر تو، او حسين است.(599) در روايت ابن نما آمده است : ((... نقاب را كنار زد وگفت : من عبيدالله هستم ! مردم پشت سرهم فرو ريختند و يكديگر رالگـدمـال مـى كـردنـد؛ و او بـه كـاخ امـارت واردشد...))(600)
و بـديـنـسـان مـعـلوم شـد كه تازه وارد امام نبود، بلكه عبيدالله بنزياد و پسر مرجانه ملعون بود. حكمرانى كه حكومت مركزى شام بهپيشنهاد سرجون مسيحى او را به كوفه فرستاد تا تحولات حركتامـت را در ايـن شـهـر مـهـار كـنـد. زيرا كه او با ويژگى هاى روحىكوفيان آشنا بود. تجربه ادارى شيطانى داشت و بر ستم و بيدادتوانا بود.كوفيان و اقدام مناسب
بـراى پـيـروزى هـر حركت انقلابى كه قصد ايجاد دگرگونى دراوضـاع سـيـاسـى هـر سـرزمـيـنـى را داشـتـه بـاشـد، بـهعـوامـل و شـرايـط چندى نياز است ؛ كه شايسته است رهبرى آن حركتبـدانـهـا تـوجـه داشته باشد و براى موفقيت اين حركت در راستاىرسـيـدن بـه هـدف هـاى از پـيـش تـعـيـيـن شـده بـر اسـاس آنـهـاعمل كند.
نـگـرش در تحرك اهل كوفه پس از مرگ معاويه ـ نپذيرفتن خلافتيزيد بن معاويه و مكاتبه با امام حسين در مكه و اظهار فرمانبردارىكردن و خواهان آمدن حضرت شدن ـ نشان مى دهد كه در آنجا مجموعهاى از شـرايط وجود داشت كه لازم بود بزرگان و اشراف كوفه ،كه تصدى اين كار را عهده دار بودند، براى تحقّق و فراهم ساختنآنـها بكوشند تا اين قيام و نهضت به اهداف از پيش تعيين شده خودبرسد.
نـخـستين و مهم ترين كارى كه كوفيان مخالف بايد انجام مى دادنداين بود كه نيروهايشان را بسيج كنند و هر چه زودتر، پيش از آمدنامـام ، اوضـاع كـوفـه را بـه دسـت گـيـرنـد. بـه اين منظور براىمـثـال بـايـد حـاكـم امـوى و مـعـاونان و اركان ادارى و جاسوسانش راشـنـاسـايـى و دسـتـگـيـر مى كردند. براى اينكه حكومت اموى براىمـدتـى طـولانى از اخبار كوفه بى اطلاع بماند و پيش از آمدن امام(ع ) بـا قـيام مردم مقابله نكند خروج از كوفه را جز با مجوز ويژهمـمـنـوع مـى كـردند. امام پس از آمدن ، زمام امور را به دست بگيرد وانقل