ب را به سوى هدف هاى كامل آن هدايت كند.
پـى بردن به ضرورت چنين اقدام هايى تازگى نداشت و انديشهاى نبود كه تنها نوابغ سياسى بدان پى ببرند، بلكه عامه مردمنـيـز چنين چيزى را درك مى كردند. عبدالله عباس ‍ در ضرورت اقدامبـه چـنـيـن كـارى خـطـاب بـه امـام (ع ) گـفـت : اگـراهـل عراق خواهان شما هستند، به آنها بنويس كه دشمنشان را بيرونبـرانـنـد و آنگاه نزد آنها برو.(601) عمر بن عبدالرحمنمـخـزومـى نـيز خطاب به امام در اين باره گفت : شما به شهرى مىروى كـه كـارگـزاران و امـيـرانـش در آنـجـا حـضـور دارنـد و بـيـتالمـال در اخـتـيار آنها است . مردم نيز بنده درهم و دينارند. من بيم آندارم ، همان هايى كه به تو وعده يارى داده اند و آنهايى كه تو رااز كـسـى كـه بـا او مـى جـنـگـى دوسـت تـر مـى دارنـد، بـا تـوبجنگند.(602) عمرو بن لوذان هم خطاب به امام (ع ) گفت: اگـر ايـنـهـايـى كه نزد تو فرستاده اند رنج و سختى جنگ را ازتـو بـر مى دارند و راهت را هموار مى سازند؛ و تو نزد آنها بروىخـردمـنـدانه است ، ولى در اين وضعيتى كه شما مى گوييد من رفتنشما را روا نمى دانم !(603)
امـام هـيـچ كدام از گفته هاى آنان را نادرست نشمرد و تاءييد فرمودكـه از روى خـيـرخـواهـى و خـردورزى و انديشه است . به ابن عباسفـرمـود: اى پسرعمو، به خدا سوگند من مى دانم كه تو خيرخواه ودلسوزى !(604) و به مخزومى فرمود: به خدا سوگنددانـسـتـم كـه تـو بـراى خـيـرخـواهـى آمـدى و خردمندانه سخن گفتى!(605) و بـه عـمـرو بـن لوذان فـرمود: اى عبدالله ، ايننظر بر من پوشيده نيست !(606)
نـكـتـه قـابـل تـوجـه ايـن كـه نـه در نـامـه هـاى امـام بـهاهـل كـوفـه و نـه در سـفـارش هـاى ايـشـان بـه مـسـلم بـنعـقيل ، چيزى كه آنها را از اقدام به چنين كارى ـ كه امام تاءييد كردكـه خـردمـنـدانه است ـ بازدارد ديده نمى شود. بلكه از آنها خواستكـه هـمـراه مـسلم قيام كنند و در نامه نخست خود ـ طبق روايت ابن اعثم ـبـه آنـان نـوشـت : هـمـراه پـسـرعمويم قيام كنيد. با او بيعت كنيد ويارى اش دهيد و رهايش مكنيد!(607)
در نـامـه دومـى كـه بـه وسيله قيس بن مسهر صيداوى ـ كه به آناننـرسـيـد و پـيـك دستگير شد ـ فرستاده از آنان خواست كه سرعت وجـديـت بـه خـرج دهـند و فرمود: چون اين نامه ام به شما رسيد بهكار خويش سرعت بخشيد.(608)
درايـن صورت ، دليل اينكه شيعيان براى تسلط بر اوضاع شهر،كارى نكردند چه بود؟
بـا آنـكـه در ايـن شـهـر شمار در خور توجهى از افراد باتجربهنـظامى ، سياسى و اجتماعى حضور داشتند و بدون شك انديشه چنيناقـدامـى بـارهـا بـه ذهـنـشـان راه يـافـتـه بـود. پـسدليل اين اقدام نكردن چه مى توانست باشد؟
شـايـد پاسخ به اين پرسش يكى از دشوارترين چيزهايى باشدكه در روند رويدادهاى قيام مقدس حسينى با آن روبه رو هستيم . باوجـود ايـن در ايـنـجـا بـه اخـتـصار مهم ترين عواملى را كه موجب شدكوفيان پيش از آمدن امام (ع ) براى تسلط بر اوضاع اقدامى نكنند،بر مى شمريم .
1ـ شـيـعـيـان كـوفـه از قـبـايـل پـراكـنـدهتـشكيل مى شدند و در دوره پس از امام حسن (ع ) به مرجع و شخصيتبـرجـسته اى دسترسى نداشتند كه در كارها و گرفتارى ها به اومراجعه كنند و از او نظر بخواهند و تصميم و فرمانش را اجرا كنند.
آرى ، بـزرگـان و اشـراف چـندى از شيعه در كوفه بودند كه هركـدامـشـان مـيـان قـبـيـله خـود صـاحـب نـفـوذ بـودنـد. ولى در برابررويـدادهـاى بـزرگ و جـدى ، مـوضع واحد و منسجمى كه بتواند اينمـوضـع گـيـرى هـا را يـكـپـارچـه سـاخـتـه از پراكندگى و تشتّتجلوگيرى كند، وجود نداشت .
اين حالت بر اثر سياست هاى خاص معاويه در ميان كوفيان رسوخكرده بود. او در طول بيست سال حكومت تاريك خود، ميان مردم جدايىافكنده جوّ كشتار و ترس و سركوب و مراقبت شديد و فشار مداوم راحكمفرما ساخته بود و شمار بسيارى از شيعيان به ويژه رهبرانشانرا كـشـتـه بـود. ايـن مـوضـوع بـاعـث شـده بـود كـه درطول اين بيست ساله سخت تخم احتياط مفرط و ترس شديد از اقتدارسـلطـان و بى اعتمادى و عدم اطمينان به يكديگر و فردگرايى درموضع گيرى ها و تصميمات بر مردم حكمفرما شود.
نـمـونـه كـامل اين تفرقه و تشتّت وجود نامه هاى متعددى است كه ازكوفه براى امام حسين (ع ) در مكه فرستاده شد. اگر اين بزرگانبـا هـم متحد مى بودند، نامه ها و پيك هاشان به خدمت امام متعدّد نمىبود.
چـنـانـچـه پـيـشـواى واحـدى مـى داشـتـنـد و بـه تصميم و فرمان اوعـمـل مى كردند، به نامه همان پيشوا بسنده مى كردند و دوازده هزارنـامـه نـمـى فـرسـتـادنـد! و امـام نـيازى نداشت كه از آخرين پيك هابپرسد: به من بگوييد پاى اين نامه هايى را كه برايم آورده ايدچه كسانى امضا كرده اند؟(609)
دليـل ديـگـر ايـن ضـعـف اعتماد و اطمينان و فردگرايى در موضع وتـصـمـيـم ، گفتار عابس بن ابى شبيب شاكرى ، در حضور مسلم بنعقيل است كه گفت : اما بعد، من از مردم چيزى نمى گويم و نمى دانمكه در دل هاشان چه مى گذرد و تو را به وسيله آنها نمى فريبم !به خدا سوگند من از چيزى كه خود بدان اعتقاد دارم سخن مى گويم. بـه خـدا سوگند هرگاه مرا فرا بخوانيد دعوت شما را اجابت مىكنم و با دشمنان شما مى جنگم و آن قدر در راه شما شمشير مى زنمتـا خـداى را ديـدار كنم و از اين كار قصدى جز آنچه در نزد خداونداست ندارم !(610)
2ـ يـكـى از پـديـده هـايـى كـه هـمـه قـبـايل ساكن كوفه را در برگـرفـتـه بـود، پـديـده گرايش هاى گوناگون بود. در ميان همهقـبـايـل اگـر مـخـالف حـكـومـت امـوى و دوسـتـداراهـل بـيـت (ع ) ديـده مـى شـد، در قـبـال آنـها كسانى نيز به چشم مىخـوردنـد كـه دوسـتـدار حـكـومـت امـوى بوده در خدمت دستگاهشان قرارداشـتـنـد. شـايـد دوسـتـداران حـكـومـت امـوى در اغـلبقـبـايـل از مـخـالفـانـشـان بـه طـور عـمـوم و از دوسـتـداراناهل بيت به طور خاص بيشتر بودند.
شايد بزرگ ترين مشكل رهبران شيعى همين بود كه نمى توانستندآشكارا قبايلشان را به قيام بر ضد امويان وادار سازند، و به آناقـدام شـايـسـتـه مـبادرت ورزند. زيرا شمار بسيارى از افراد همانقـبـيـله كـه در خـدمـت دستگاه امويان بودند، خبر مربوط به تصميمرهـبـر قـبـيـله شـيـعـى را بـه حـكـومـت امـويـان گـزارش مـى داد و آنعمل پيش از اقدام خنثى مى شد. رهبر شيعى آن قبيله و يارانش نيز ازمـيـان مـى رفـت . بـراى مثال در ميان قبيله بزرگ مذحج رهبر بزرگشيعه و پيشگامى چون هانى بن عروه ديده مى شود كه در برابر اورهبرى ديگر ـ او نيز بزرگ ـ مثل عمرو بن حجاج زيبدى به چشم مىخـورد. عـمـرو جـان فـداى امـويـان بـود، به طورى كه حتى مصالحامـويـان را بـر مصالح قبيله خود، يعنى مذحج ترجيح مى داد! او نقشفـريـب كـارانـه اش را در سـوار شدن بر موج قيام مذحج و قيام اينقـبـيـله بـراى آزادسـازى هـانـى ايفا كرد و مردم را از وارد شدن بهقـصـر بـاز گرداند و با نيرنگى مشترك با شريح قاضى و ابنزياد آنان را پراكنده س