خت .
همين پديده در قبيله هاى بنى تميم ، بنى اسد، كنده ، همدان ، اءزد وديگر قبايل كوفه نيز ديده مى شود.
بـنـابـر ايـن در عـمـل بـراى هر يك از رهبران شيعى دشوار بود كهبتواند همه قبيله اش را در كارى ضد حكومت اموى هدايت كند. اين كاربـه خـاطر وجود رهبرانى ديگر از همان قبيله بودكه دوستدار حكومتامـوى بـودنـد و مـى تـوانستند تلاش هاى آن رهبر شيعى را از درونقـبيله تخريب كنند و يا آنكه با كمك گرفتن از خود حكومت اموى بهنابودى آن بپردازند.
3ـ بـه دو عـامـل اول و دوم ـ كـه مـهـم تـريـنعوامل هستند ـ يك عامل سوم نيز اضافه مى شود و آن فراگير بودنبـيـمـارى ضـعـف روحـى و دوگـانـگـى شـخـصـيـت و سستى مجسم دردنـيـادوسـتى سلامت خواهى و ترس از مرگ در اغلب كوفيان آن روزاسـت . روشـن تـريـن نـمـونـه آن تـعـابيرى است كه محمد بن بشرهـمـدانى دارد. او جزئيات مربوط به اجتماع نخست شيعه با مسلم بنعـقيل را در خانه مختار و نيز گفتار عابس شاكرى ، حبيب بن مظاهر وسـعـيـد بـن عـبـدالله حـنـفـى را دربـاره آمـادگـى بـراى فداكارى وجـانـفـشانى در يارى امام نقل كرده است . هنگامى كه حجاج بن على ازوى پرسيد: آيا تو هم در آنجا سخنى گفتى ؟ در پاسخ گفت : ((مندوست داشتم كه خداوند يارانم را با پيروزى عزت بخشد، امّا دوستنـداشـتـم كـه كـشـتـه شـوم و دروغ گـفـتـن را نـيـز خـوش نـداشـتـم)).(611)
از نـمونه هاى روشن ديگر، گفتار عبيدالله بن حُرّ جعفى خطاب بهامام (ع ) است كه گفت : به خدا سوگند من به خوبى مى دانم كه هركـس تـو را هـمراهى كند، در جهان آخرت سعادتمند است . ولى من اميدنـدارم كـه بـتوانم براى تو كارى بكنم ؛ چون در كوفه هم يار ويـاورى بـرايت نديده ام . تو را به خدا سوگند مى دهم كه مرا بهاين كار وادار مساز چرا كه هنوز آماده مرگ نشده ام !(612)
رهبران شيعه كوفه خطر شيوع اين بيمارى را دريافته و به آثاربد آن بر هر نهضت و قيامى پى برده و براى بى وفايى مردم درهر اقدام جهادى ، هزاران حساب باز كرده بودند. از اين رو مى بينيمكه در اجتماع نخست شيعيان ، سليمان بن صرد گفت : اگر مى دانيدكـه او را يـارى مـى دهـيـد و با دشمنانش مبارزه مى كنيد، به او نامهبـنـويـسـيـد و چـنانچه از خودباختگى و ضعف بيم داريد، اين مرد رافريب ندهيد!(613)
همين شناخت و آگاهى نسبت به گسترش اين بيمارى در گفتار عابسشـاكـرى نـيز ديده مى شود كه خطاب به مسلم گفت : من از مردم بهتـو خـبـر نـمـى دهـم و نـمـى دانـم كـه دردل آنـهـا چـه مـى گـذرد و تـو را بـه آنـهـا نـمـى فـريـبـم!...(614)
شايد عوامل مهمّ سه گانه اى كه در اينجا ذكر شد، پاسخى كافىبـه ايـن پـرسـش بـاشـد كه چرا رهبران شيعى در كوفه ، پيش ازآمدن امام ، اقدامى براى تسلط بر اوضاع شهر انجام ندادند.حركت امت در بصره
ظـاهـر زنـدگـى سـيـاسـى و اجـتـمـاعـى در بـصـره بـهسـال شـصـتـم هـجـرى ، چـنـيـن نـشـان مـى داد كـه عبيدالله زياد ادارهكـامل سياسى و نبض روند حوادث آن را در قبضه قدرت خويش دارد.او مـردى سـتـمـكـار و بـيـدادگـر بـود و در ايـجـاد تـفـرقـه مـيـانقبايل و نارضايتى در ميان بزرگان و اشراف شهر مهارتى خاصداشـت . عـلاوه بـر آن بـراى فـريـب و حـيله گرى امتى كه با فسادسـركـشـان امـوى و كـارگـزارانـشـان آشـنـا بـودنـد، روش هـاىگوناگونى را به كار مى برد. آنچه اين توهم ظاهرى را تاءييدمى كند، وجود مجموعه بزرگى از اشراف و بزرگان بصره و رؤساى اخماس (615) در اين شهر است كه با حاكمان اموى وبه ويژه عبيدالله روابطى دوستانه داشتند.
ولى بـاطـن زنـدگـى سـيـاسـى و اجـتـمـاعى در بصره آن روز، چيزديـگـرى را گـواهـى مـى داد. زيـرا در بـصره اشراف ، بزرگان وسـران اخـماس ديگرى بودند ـ كه هر چند شمارشان اندك بود ـ باحـقـايـق امـور آشنا بودند و حق و اهل حق را دوست مى داشتند. همان طوركـه در عـمق زندگى مردم بصره فعاليت مخالفان شيعى در جريانبـود ايـنان جلسه ها و اجتماعات پنهانى داشتند و اخبار و رويدادهاىمـهـم در آنجا به بحث و بررسى گذاشته مى شد. با فعاليت هاىمـخـالفـان شـيـعـى در كوفه و حجاز نيز به گونه اى در ارتباطبـودنـد. عبيدالله بن زياد نيز نسبت به وجود اين گونه مخالفت هادر بصره آگاه بود و از آنها بيم داشت و احتياط مى كرد.
در اينجا مى توانيم حركت امت در بصره را از طريق پاسخ ‌هايى كهاشراف و سران اخماس براى امام (ع ) نوشتند پى گيرى كنيم :
1ـ پـاسـخ احنف بن قيس : وى در پاسخِ نامه امام به سران اخماس واشـراف بـصـره ، چنين نوشت : اما بعد، ((فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقُّوَلاَ يـَسـْتـَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لاَ يُوقِنُونَ))(616) و چيزى براين آيه نيفزود!(617) احنف بر اين باور بود كه وظيفه وتـكـليـف خـود را در بـرابـر دعـوت امـام (ع ) بـراى احـيـاى سـنـترسول الله (ص ) ادا كرده است . از اين رو به توصيه امام (ع ) بهشـكـيـبـايـى و ايـنـكـه آنـها كه يقين ندارند او را خوار نخواهند كرد،بسنده كرد!
كـسـانـى كـه بـه سيره احنف بن قيس آشنايى دارند مى دانند كه اينمـرد از روشـن تـريـن مصداق هاى ((الذين لا يوقنون )) بود. موضعگيرى وى در همين پاسخ كاشف از ترديد وى در باره يارى امام (ع) اسـت ؛ بـا آنـكـه بـه حـقانيت امام (ع ) به خلافت و رهبرى امت آگاهبود. موضع گيرى ديگر وى نيز در بصره و در فتنه عبدالله بنعـامـر حـضـرمـى بـود كه ـ پس از صفين ـ مردم را يك بار ديگر بهشـكـسـتن بيعت اميرالمؤ منين (ع ) فراخواند. احنف در پاسخ حضرمى ،فـرسـتـاده مـعـاويه ، به جاى آنكه از اميرالمؤ منين (ع ) دفاع كند ومـردم بـصـره را بـه ثـبـات بر بيعت و فرمانبردارى دعوت نمايد،گـفـت : ((امـا مـن نـه سـرپـيـازم و نـه تـه پـياز))(618)(619). او پيش از اين نيز موضعى داشت كه حاكى از شكو ضـعـف يـقـيـن اوست . او در پيامى به اميرالمؤ منين (ع ) گفت : من درميان قوم خويش ، فرمانبردار توام . اگر بخواهى همراه دويست نفراز خـانـدانم نز شما بيايم چنين مى كنم و اگر بخواهى ، چهار هزارشـمـشـير بنى سعد را از تو باز مى دارم . اميرالمؤ منين (ع ) به اوپـيـام داد: ((بـهـتـر اسـت كـه بـمـانـى و آنـهـا را بـازدارى...))(620)
2ـ خيانت منذر بن جارود: وى نيز از بصريانى بود كه امام (ع ) بهاو نـامـه نـوشـت . پس از آنكه پيك امام ، سليمان بن رزين (رضى )نـزد وى آمـد، نـامـه را گـرفـت و خـوانـد. سـپـس به ادعاى اينكه مىپـنداشت (621) اين نامه دسيسه عبيدالله است نامه و پيكرا نزد او برد. ابن زياد پيك را كشت و سپس منبر رفت و بصريان رااز ايجاد اختلاف و تشنج پرهيز داد.(622)
عـبـيـدالله بن زياد داماد منذر بن جارود بود؛ و بحريه ، بنت المنذر(يا خواهرش )(623) را به كابين داشت . ابن زياد پاداشجـنـايـت زشـت مـنذر را داد. پاداشى كه منذر آرزويش را داشت و در اينواقـعـه بـدذاتـى و پـستى او را به خوبى آشكار ساخت . ابن زيادحكومت سند از سرزمين هند را به او داد. ولى مدت درازى از اين جايزهبـرخـوردار نـشـد و در سـال 62 در هـمـانـجـا بـه هـلا