كـترسيد.(624)
ادعـاى ابـن جارود مبنى بر اينكه بيم آن داشت كه نامه ، دسيسه ابنزياد باشد، دروغى بيش نيست ؛ زيرا راه شناخت حقيقت امر، در تسليمپيك و نامه به ابن زياد منحصر نبود! منذر بن جارود ـ اگر راستگومـى بـود ـ مـى تـوانـسـت با اندكى تحقيق به راستگويى پيك پىبـبـرد، نـه آنـكـه او را تـسـليـم كـنـد تـا بـهقتل برسد!
3ـ يزيد بن مسعود نهشلى ... و موضع پسنديده ـ وى پس از دريافتنـامـه امـام (ع ) آن را خـوانـد و سـپس بنى تميم ، بنى حنظله و بنىسعد را گرد آورد.
چون حاضر شدند، گفت : اى بنى تميم ، جايگاه و حسب و نسب مرا درمـيـان خـود چـگـونه مى بينيد؟ گفتند: به به ! به خدا سوگند توستون فقرات و سرآمد مباهاتى و در ميانه افتخار قرار گرفته اىو در آن پيشى جسته اى ! گفت : من شما را براى كارى گرد آورده امتـا بـا شـمـا رايـزنـى كـنـم و از شما كمك بگيرم . گفتند: به خداسـوگـنـد مـا از خـيرخواهى دريغ نمى كنيم و در رايزنى با تو مىكوشيم . بگو تا بشنويم .
گـفت : معاويه مرده و در ميان رفتگان چه آدم پستى بود. بدانيد كهدرهـاى بـيـداد و گـنـاه شـكـسـت و پـايه هاى ستم به لرزه درآمد. اوبـيـعـتـى پـديد آورد و از مردم پيمان گرفت و گمان برد كه آن رااسـتـوار سـاخـتـه اسـت . هـيـهات كه او به مقصودش برسد! به خداسـوگـنـد او كـوشـيـد و شكست خورد و رايزنى كرد و شكست خورد وپـسـرش ، يـزيـدِ شـرابـخـوار و سـرامـد تـبـاهـى ها، خود را خليفهمـسـلمـانـان مـى خـوانـد و بـدون رضايتشان بر آنها حكم مى راند، وحـال آن كه ناشكيبا است ، دانشى اندك دارد و از حق ، حتى جاى نهادنگامش را نمى داند.
بـه خـداوند بزرگ ، به حق سوگند ياد مى كنم كه جهاد با يزيدبـه خاطر دين ، از جهاد با مشركان برتر است . اين حسين بن على ،فـرزنـد دخـتـر رسـول خـدا(ص ) اسـت ، بـا شـرافـت و نـژاده و بـاانـديـشـه اى اسـتـوار؛ فـضيلتى دارد وصف ناپذير؛ و دانشى داردپـايان ناپذير. او به خاطر پيشينه و سن و اولويت و خويشاوندىاش ، از هـمـه بـه حـكـومـت سـزاوارتـر اسـت . بـاخردسال مهربان و بر بزرگسال دلسوز مى باشد. چه رهبر و امامخوبى ! حجت خداوند به وسيله او تمام است و موعظه ابلاغ گرديدهاسـت . چـشـمـان خـود را بـر نـور حـق نـبـنـديـد و در بـيـابـانبـاطـل كـوركـورانـه راه مـرويـد، در روز جـنـگجـمـل صـخـر بـن قـيس شما را از يارى على (ع ) باز داشت . اينك بارفـتـن نـزد پـسـر رسول خدا(ص ) و يارى او آن ننگ را از خود پاككـنـيـد. بـه خـدا هـيـچ كـس دسـت از يـارى او بر نمى دارد، مگر آنكهخـداوند نسل او را خوار و ذليل و عشيره اش را اندك مى سازد. من اينكلبـاس رزم كـامل پوشيده و زره به تن كرده ام . هر كس كشته نشودمـى ميرد و آن كس كه بگريزد، از مرگ نمى رهد. خدايتان رحمت كند،پاسخى نيكو بدهيد.
بنى حنظله به سخن درآمدند و گفتند: اى اباخالد، ما تيرهاى تركشو دلاوران قـبـيـله تـوايـم . اگـر به وسيله ما تيربيندازى ، هدف رانشانه رفته اى ؛ اگر با ما به جنگ بروى پيروز گشته اى و درهـر بـلايـى كـه فـرو روى مـا نيز با توايم . به خدا سوگند هرسـخـتـى اى بـبـيـنى ، ما نيز خواهيم ديد. به خدا سوگند تو را باشمشيرهايمان يارى مى دهيم و جان خويش را سپر جان تو مى كنيم ؛به هر كارى كه خواهى اقدام كن .
بـنـى سـعـد بـن زيـد نـيـز بـه سخن درآمدند و گفتند: اى اباخالد،منفورترين چيزها نزد ما مخالفت با تو و بيرون رفتن از راءى تواست . صخر بن قيس (625) به ما فرمان ترك جنگ داد. ماخـوشـحـال شـديـم و عـزت ما در ميان ما باقى ماند. ما را مهلت ده تارايزنى كنيم و آنگاه نظر خويش را براى تو باز خواهيم گفت .
آنـگـاه بـنـى عـامـر بن تميم به سخن آمدند و گفتند: اى اباخالد، مافـرزنـدان پـدر تـو و هـم پـيمان توايم . اگر تو خشم بگيرى ماخشنود نمى شويم و اگر تو بكوچى ما اقامت نمى كنيم ، فرمان ازتو است ، ما را فراخوان تا تو را اجابت كنيم و فرمان ده تا فرمانببريم . فرمان تو راست ، هرگاه كه بخواهى .
سـپـس گـفـت : بـه خـدا سـوگـند اى بنى سعد، اگر شما چنين كنيد،خداوند هرگز شمشير را از شما برنخواهد داشت و پيوسته شمشيرشما در ميان شما است !
آنگاه به حسين (ع ) نوشت : بسم الله الرحمن الرحيم . اما بعد: نامهشـما به من رسيد و دانستم كه مرا دعوت كرده اى و از من خواسته اىتـا از فـرمـانـبـردارى تـو بهره مند شوم و با شركت در يارى تورسـتـگـار گـردم . خـداونـد زمين را از خيرخواهان و راهنمايان به راهنـجـات تـهـى نگرداند و شما حجت خداوند بر بندگان و امانت او درزمـيـن هـسـتيد. شما از درخت زيتون احمدى روييده ايد؛ او ريشه و شماشاخه هاى آن هستيد. گام پيش نه كه هماى سعادت بر سرت سايهافـكـنـده اسـت و بـنى تميم فرمانبردار تواند و مانند شتران تشنهبه طرف آبگاه گردن مى كشند. بنى سعد نيز فرمانبردار تواندو كدورت سينه هاشان را با آب زلال محبت تو شستشو داده اند.
امام (ع ) پس از خواندن نامه فرمود: ((خداوند در روز ترس ، تو راايـمـن دارد و عـزيـز گـردانـد و روز تـشـنـگـى بـزرگ ، سـيـرابـتسازد)).(626)
در روايـت ابن نما آمده است : هنگامى كه فرد ياد شده آماده رفتن نزدحسين (ع ) شد، پيش از حركت ، خبر شهادت آن حضرت به وى رسيد؛در نتيجه به خاطر از دست دادن يارى حضرت جزع و بى تابى مىكرد.(627)
درنگ و تاءمل
1 ـ امـام حـسـيـن (ع ) يـك نـامـه را هـم بـه سـران اخماس و هم اشرافبصره فرستاد و طبرى يادآور مى شود(628) كه امام (ع) به مالك بن مسمع بكرى ، احنف بن قيس ، منذر بن جارود، مسعود بنعمرو، قيس بن هيثم و عمرو بن عبيدالله بن معمر نامه نوشت .
ولى در هيچ جاى تاريخ نيامده است كه يك تن از اينان به نامه امامپاسخ داده باشد و يا آنكه پاسخ در خور ستايشى داده باشد. احنفبـن قـيـس در پـاسـخ امـام او را بـه شـكيبايى سفارش كرد؛ و اينكهآنهايى كه يقين ندارند او را خوار نخواهند كرد! منذر بن جارود نامهو پـيـك را تـسـليـم ابـن زيـاد كـرد كه پيك را كشت ! مالك بن مسمعبكرى ، تمايلات اموى داشت (629) و درباره پاسخ وىبـه امـام در تـاريخ چيزى نيامده است ! قيس بن هيثم گرايش عثمانىداشـت و تـا پايان عمرش از اهل بيت دورى مى جست .(630)دربـاره پـاسـخ قـيس بن هيثم نيز در تاريخ چيزى نيامده است . عمر(يـا عـمـرو) بـن عـبـيـدالله نـيز با اهل بيت روابط حسنه اى نداشت ،بـلكـه در دوران حـكـومـت ابـن زبـيـر با او دوست بود. او در جنگ بامـخـتـار، فرمانده جناح راست ابن زبير بود. سپس طرفدار عبدالملكمروان شد و از او فرمان مى برد تا آنكه نزد او به دمشق رفت و درهـمـانـجا به مرض طاعون در سال 82 مرد.(631) دربارهپاسخ وى نيز در تاريخ چيزى ثبت نشده است . مسعود بن عمر ازدىنـيـز از اهـل بـيـت دور و بـا آنـهـا دشـمن بود و دوست نزديك و يار وپـشـتـيـبـان ابـن زيـاد بـود، حـتـى پـس از شـهـادت امـام حـسـيـن (ع)،(632) از پـاسـخ وى نـيـز در تـاريـخ چـيـزى به ثبتنرسيده است .(633)
اگـر سـران اخماس بصره و اشراف اين شهر، برخى شان مخالفاهل بيت (ع )، برخى در دوست