ارى امام (ع ) بر مى انگيخت .
اما آنچه بصره در خفا ناظرش بود، مشاهده اى از نوع ديگر بود!
بصره شاهد تشكيلاجـتـمـاعـى بـود كـه چـنـديـن روز پـنـهـانـىتـشـكـيـل مـى شـد و مـبناى تشكيل آن انتساب به قبيله اى خاص نبود،بلكه اجتماع كنندگان از قبايل گوناگون بودند؛ و اجتماعشان برپايه دوستى اهل بيت (ع ) و بيزارى از دشمنانشان برپا شده بود.اجتماع كنندگان درباره موضوع امامت و وضعيت جارى گفت و گو مىكـردنـد.(644) و دربـاره وظـيـفـه و واجـب ديـنـى خـود بهرايزنى مى پرداختند. ((برخى تصميم بر خروج گرفتند و خارجشـدنـد و بـرخـى ديـگـر نـامـه نـوشـتـه خـواسـتـار آمـدن امـام (ع )گـشـتـند)).(645) نتيجه اين گردهمايى مبارك اين شد كهيـك گـروه از بـصـريـان بـه رغم همه جاسوسانى كه گماشته وموانعى كه ايجاد كرده بودند، با سرعت هر چه تمام خود را به مكهرساندند تا به كاروان حسينى بپيوندند و به آن رستگارى عظيمنايل آيند.
پانصد تن از مردم بصره همسفر ابن زياد به كوفه
طبرى به نقل از عيسى بن يزيد كنانى گويد: چون نامه يزيد بهعبيدالله بن زياد رسيد پانصد تن از بصريان را انتخاب كرد كهاز آن جـمـله عـبـدالله بـن الحـارث (646) بـننوفل و شريك بن اعور(647) بودند. وى از شيعيان على(ع ) و نـخـستين كسى بود كه از اسب بر زمين افتاد. گويند كه وىبـا چـنـد تـن از هـمـراهـانش خود را بر زمين انداخت . سپس عبدالله بنحـارث و چـنـد تـن ديگر افتادند. مقصودشان از اين كار اين بود كهتـوجـه عـبـيـدالله بـه آنـان جـلب گردد و حسين (ع ) پيش از او بهكـوفـه برسد! ولى او به كسانى كه مى افتادند توجهى نكرد ورفـت تـا وارد قـادسـيـه شـد. در آنـجـا غلامش ، مهران ، نيز بر زمينافـتـاد. گـفـت : اى مـهـران اگر پايدارى كنى تا چشم ات به قصرافتد، صد هزار به تو مى دهم ! گفت : به خدا سوگند نمى توانم. سپس عبيدالله فرود آمد و جامه اى از پارچه راه راه يمنى پوشيد وعـمامه اى يمنى به سر پيچيد و سوار بر استر خويش يك تنه راهافتاد...))(648)
اشاره
از ظـاهـر ايـن خـبـر چنين پيداست ، شمار شيعيانى كه ابن زياد را درسفر كوفه همراهى مى كردند، كم نبود. از آن ميان شريك حارثى وچـنـد تـن ديگر خود را بر زمين انداختند و همينطور عبدالله ، به اميدآنـكـه در حـركت ابن زياد تاءخير ايجاد كنند و او نتواند پيش از امام(ع ) به كوفه برسد!
بـايـد ديـد كه آيا بهترين راه به تعويق افكندن حركت ابن زياد وجـلوگيرى از ورود او به كوفه پيش از امام (ع )، همين فرو افتادنبود؟
در حالى كه شريك و شيعيان همراه او، از نقش مهمى كه ابن زياد درجـهـت بـخشيدن به روند حوادث كوفه و اداره آن به نفع يزيد ايفاخواهد كرد، آگاه بودند، آيا بهتر آن نبود كه او را به هر صورتمـمـكـن ، پـنـهـانـى يـا آشـكـارا بـراى مـصـالح عـاليـه اسـلام بـهقـتـل بـرسـانـنـد، هـر چـنـد كـه ايـن كـار بـهقتل يك تن يا گروهى از آنان و يا همه شان مى انجاميد!؟
يا اينكه در اينجا نيز شاهد گونه ديگرى از سستى و ضعف روحىهـمـگـانـى امـت هـسـتيم ، كه دامن اين گروه را نيز گرفته بود؛ و درنـتـيجه فكر كردند تنها كارى كه مى شود انجام داد اين است كه درراه خـود را بـيـنـدازند، به اميد آنكه هم خداوند امام را يارى دهد و همبه دنياى اينان خطر و زيانى نرسد!
مـا در اخـلاص شـريـك و ديـگـر شيعيان على (ع ) ترديدى نداريم .ولى از ايـنـكه تنها به افتادن بسنده كردند و تدبيرى براى رهاشـدن از دسـت ابـن زيـاد و آزاد سـاخـتـن امـت از دسـت او نـيـنـديـشيدنددرشـگفتيم . شايد كشتن ابن زياد در اين سفر طبق يك نقشه پيچيده ودر شبى تاريك ـ به حسب عرف و پيامدهاى آن ـ از كشتن وى در خانههـانـى بـن عـروه بـر اسـاس ‍ نـقشه اى كه خود شريك پيشنهاد كردآسـان تر بود! البته اينها همه بر حسب موازين و محاسبات ظاهرىاست ؛ و مى دانيم كه خواست و قضاى خداوندى چيز ديگرى است !كسانى كه در مكه مكرمه به كاروان حسينى پيوستند
گـروهـى از بـرگـزيـدگان و نيكان اين امت ، در مكه مكرمه به امامحـسـيـن (ع ) پـيـوسـتـنـد. كاروان حسينى در آن هنگام از كسانى كه ازمـديـنـه مـنـوره بـا امـام (ع ) آمـده بـودنـد،تشكيل مى شد. كسانى كه از مكه به اين كاروان ملحق شدند؛ برخىشـان با امام (ع ) همراه بودند تا آنكه در كربلا و در روز عاشورابه شهادت رسيدند. برخى ديگر را امام (ع ) به ماءموريت فرستادكـه كشته شدند يا بازگشتند. به هر تقدير كسانى را كه در مكهبه امام (ع ) پيوستند به حسب مكانى كه از آنجا آمده بودند به چنددسته زير مى توان تقسيم كرد:
1ـ اهل مدينه
2ـ كـسـانى كه محل زندگى آنها معلوم نيست ؛ و تاريخ در اين بارهچيزى ننوشته است .
3ـ اهل كوفه
4ـ اهل بصره
1ـ كسانى كه از مدينه آمده بودند.
ابن عساكر مى نويسد: حسين (ع ) كس به مدينه فرستاد و نوزده مردو زن و كـودك ، از بـرادران ، دخـتـران و زنان بنى عبدالمطلب ، باشتاب خود را به او رساندند....(649)
نـاگفته نماند كه متن اين روايت نام آن دسته از بنى هاشم را كه ازمـديـنه آمدند، مشخص ‍ نمى كند. همان طور كه در كتاب هاى تاريخىنام هاشميانى كه از مدينه منوره همراه كاروان حسينى به مكه آمدند،بـه طـور مـفـصـل نـيامده است . بلكه در بيشتر اين كتاب ها به ذكراجـمـالى نام هاشميانى كه از مدينه منوره با امام (ع ) بيرون آمدند،بـسـنـده شـده اسـت .(650) از ايـن رو تـعـيـيـن نـامكـامـل هـمـه هـاشـمـيـانـى كه از مدينه با امام بيرون آمدند، به طوركامل دشوار است ؛ وگرنه از اين طريق يافتن نام كسانى كه در مكهبـه آن حـضـرت پـيـوسـتند آسان مى شد. بنابر اين در اين زمينه ،موضوع مجمل و مبهم مى ماند.
آرى ، مـجـموعه اى از دلايل تاريخى اشاره دارد(651) كهامام (ع ) همه فرزندان و برادرزادگان خود، فرزندان امام حسن (ع )،و هـمـه بـرادران پـدرى اش ، بجز محمد حنفيه و عمر اءطرف را ـ آنطـور كـه از سـيـره وى بـرمـى آيـد ـ از مـديـنـه بـا خـودآورد.(652)
ايـن دلايـل هـمـچنين اشاره دارد(653) به اينكه هنگام خروجامام از مدينه ، مسلم بن عقيل نيز با وى همراه بود. اين هم موجب خروجقـضـيـه از اجـمـال بـه تـفـصـيـل نـمـى شـود، زيـرا بـراىمـثـال مـا نـمى توانيم ـ در پرتو اسناد موجود تاريخى ـ درباره آندسـته از آل عقيل كه در مكه همراه امام بودند بگوييم كه چه كسانىدر مكه به ايشان پيوستند و چه كسانى از مدينه با وى آمدند.
آرى ، از بـرخـى مـنـابـع تـاريـخى برمى آيد كه دو پسر عبداللهجـعـفـر يـعـنـى عـون و محمد، همراه پدرشان براى ديدار امام به مكهآمـدنـد و در اوايـل خـروج امـام از مـكـه مـكـرمـه بـه كـاروان حـسـيـنـىپـيـوسـتـند؛(654) و برخى منابع ديگر حاكى از آن استكـه پـدرشـان آن دو را از مدينه همراه نامه اى نزد امام فرستاد؛ كهدر آنجا به امام پيوستند.(655)
ايـن نـهـايت چيزى است كه درباره آن دسته از بنى هاشم كه در مكهمكرمه به امام (ع ) پيوستند روشن است . ولى از غير بنى هاشم هيچكس را نمى شناسيم كه از مدينه آمده و در مكه به امام (ع ) پيوستهبـاشد. به گمان