 ما تنها جنادة بن كعب بن الحرث انصارى خزرجىبا خانواده اش در مكه به امام (ع ) پيوست . زيرا از تاريخ دانستهنمى شود كه او ساكن مكه ، كوفه ، بصره يا يكى ديگر از مراكزاسـلامـى بـوده بـاشـد. شـايـد همراه خانواده اش جزء عمره گزارانبوده و يا اينكه در سال شصتم هجرى به قصد حج آمده بود و سپسدر مـكه به امام (ع ) پيوست و تا كربلا آن حضرت را همراهى كرد.قـضيه درباره عبدالرحمن بن عبدرب انصارى خزرجى (رضى ) نيزچـنـيـن اسـت . ولى مـا ايـن دو تـن را بـه هـمـراه عـمار بن حسان طائى(رضـى ) زيـر عـنـوان بـعـدى قرار داده ايم . با اينكه گمان قوىداريم كه عمار بن حَسّان طائى از ساكنان كوفه بود.
2ـ كسانى كه از جاهاى نامعلوم آمدند و در مكه به امام پيوستند
جـنـادة بـن كـعـب بن حرث انصارى خزرجى : سماوى گويد: جناده ازكـسـانـى بـود كـه از مكه حسين (ع ) را همراهى كرد و با خانواده اشهمراه آن حضرت آمد. چون روز عاشورا فرا رسيد. گام به ميدان جنگنـهـاد و در حـمـله نـخست كشته شد.(656) برخى از منابعتـاريـخـى از وى بـا نـام جـنـادة بـن حـارث انـصـارى يـاد كـردهانـد،(657) هـمـان گونه كه از پسرش كه پس از وى درعاشورا كشته شد به نام عمرو بن جناده ياد كرده اند. ولى سماوىاز پسرش به نام عمر بن جناده نام مى برد.(658)
ولى سماوى هنگام برشمردن نام كسانى كه با خانواده هاشان بهامـام پـيـوسـتـنـد، جـنـاده يـاد شـده را به نام جنادة بن حرث سلمانىخوانده است .(659)
نـمـازى براين باور است كه جنادة بن حرث انصارى و جنادة بن كعببـن حـارث انـصـارى يـكـى هستند و معتقد است كه وى غير از جنادة بنحـارث سـلمـانـى ازْدى اسـت كـه مـامـقـانـى او را در شـمـار يـارانرسـول خـدا(ص ) و امـيـرالمـؤ منين (ع ) آورده است . نمازى در زيارتنـاحيه مقدسه يا رجبيه ، نامى از جناده نمى يابد ـ به خلاف گفتهمـامـقـانـى (660) ـ بـلكـه در هر دو جا عبارت السلام علىحـيـان بـن حـارث سـلمـانـى ازْدى را(661) مى يابد؛ و متنزيارت نيز همين است .(662)
در برخى كتاب ها آمده است كه جناده در حمله نخست در حضور امام (ع )بـه شـهـادت رسـيـد.(663) چـنـانـكـه در بـرخـى ازمـقـاتـل چـنـيـن آمـده اسـت : پـس از او ـ يـعـنـى پـس از نـافـع بـنهلال ـ جنادة بن حرث انصارى بيرون آمد و اين رجز را مى خواند:
انا جنادة انا ابن الحارث
لست بخوّار ولا بناكث
عن بيعتى حتى يقوم وارثى
من فوق شلوٍ فى الصعيد ماكث
من جناده فرزند حارثم ؛ ترسو و عهد شكن نيستم ؛ تا آن كه
بازماندگانم با افتخار بر سر تربت من بايستند!
وى آنگاه حمله كرد و جنگيد تا كشته شد.
پس از او، عمرو بن جناده بيرون آمد و اين شعر را مى خواند:
اضق الخناق من ابن هند وارمه
فى عقره بفوارس الانصار
ومهاجرين مخضّبين رماحهم
تحت العجاجة من دم الكفار
خضبت على عهد النبى محمد
فاليوم تخضب من دم الفجار
واليوم تخضب من دماء معاشر
رفضوا القرآن لنصرة الاشرار
طلبوا بثاءرهم ببدر وانثنوا
بالمرهفات وبالقنا الخطار
والله ربى لا ازال مضاربا
للفاسقين بمرهف بتّار
هذا على اليوم حق واجب
فى كل يوم تعانق وحوار
گلوى پسر هند را سخت بفشار و با سواران انصار در خانه اش براو تير بيفكن .
و بـا مـهـاجـرانـى كـه نيزه هاشان در زير گرد و خاك از خون كفاررنگين است .
نـيـزه هـايـى كه در روزگار محمد(ص ) رنگين مى شد، امروز ازخونفاجران رنگين مى شود.
امـروز از خـون گـروهـى خـضاب مى شود كه براى يارى اشرار ازقرآن دور شده اند.
آنـان بـه خـونـخـواهـى جـنـگ بدر آمدند و با شمشير تيز و نيزه خمشدند.
بـه خـدا سـوگـند كه من پيوسته تبهكاران را با شمشير برّان مىزنم .
هر روزى كه در آغوش كشيدنى و گفت وگويى است ، اين كار بر منواجب است .
سپس حمله كرد و جنگيد تا كشته شد.(664)
آقاى مقرم مى نويسد: عمرو بن جناده يازده ساله ، پس از كشته شدنپدرش آمد و از حسين (ع ) اجازه خواست . حضرت اجازه نداد و فرمود:پـدر اين جوان در حمله نخست كشته شد، شايد مادرش راضى نباشد.جـوان گـفـت : مـادرم مـرا فـرمـان داده اسـت ! آنـگـاه اجـازه داد و جـوانبـلافـاصـله كـشـتـه و سـرش نـزد حسين انداخته شد، مادرش سر راگـرفـت و خـونـش را پـاك كـرد و آن را بـه مـردى كه نزديكش بودكوفت و او را كشت . سپس به خيمه گاه بازگشت و تير خيمه و بهقولى شمشيرى برداشت و اين شعر را سرود:
انا عجوز فى النساء ضعيفه
خاوية بالية نحيفه
اءضربكم بضربة عنيفة
دون بنى فاطمة الشريفه
پيرزنى هستم ناتوان ، با استخوان هايى سست و لاغر.
بـر شـمـا ضـربـه هـايـى كـشـنـده وارد مـى كـنـم ، در راه دفـاع ازفرزندان فاطمه با شرافت .
پـس از زدن آن دو مـرد با عمود خيمه ، حسين (ع ) او را به خيمه گاهباز گرداند.(665)
شـايـد عمرو بن جناده ، همان جوان مورد نظر روايت بعد باشد ـ بهخاطر اينكه با روايت پيشين مشتركات فراوانى دارد ـ. اين روايت مىگـويـد: سـپـس جـوانـى بـيرون آمد كه پدرش ‍ در ميدان كشته شد ومـادرش هـمـراه او بود. مادرش گفت : فرزندم برو و در حضور پسررسـول خـدا(ص ) بـجنگ . او رفت و حسين (ع ) فرمود: پدر اين جوانكشته شد، شايد مادرش راضى به ميدان رفتن او نباشد. جوان گفت: مادرم مرا به اين كار فرمان داده است !
آنگاه بيرون آمد و مى گفت :
اميرى حسين و نعم الامير
سرور فؤ اد البشير النذير
على و فاطمة والداه
فهل تعلمون له من نظير
له طلعة مثل شمس الضحى
له غرة مثل بدر منير
پـيـشـوايـم حـسـيـن اسـت و چـه خـوب پـيـشـوايـى اسـت ،خوشحال كننده دل و قلب پيامبر بشارت دهنده و هشداردهنده است .
على و فاطمه ، پدر و مادر اويند، آيا براى او همانندى مى شناسيد؟
طـلعـتـش مـانـنـد خـورشـيـد نـيمروز و سيمايش مانند ماه شب چهارده مىدرخشد.
او آن قـدر جـنـگـيـد تا كشته شد. دشمنان سرش را بريدند و سوىسـپـاه حـسـيـن (ع ) انـداخـتـند. مادرش سر را برداشت و گفت : آفرينپـسـرم و اى شـادى قـلب و نـور ديـده ام . سـپس سر پسرش را بهمـردى كـوفـت و او را كـشـت ، آنگاه عمود خيمه را برداشت و به آنانحمله كرد و مى گفت :
انا عجوز سيدى ضعيفه
خاوية بالية نحيفه
اءضربكم بضربة عنيفة
دون بنى فاطمة الشريفه
آنگاه زد و دو مرد را كشت . سپس حسين (ع ) فرمان به بازگرداندنشداد وبرايش ‍ دعاكرد.(666)
عـبـدالرحـمـن بـن عـبـدرب انـصـارى خـزرجـى : سـماوى گويد: او ازصـحـابـه نـامدار و از ياران مخلص اميرالمؤ منين (ع ) بود. ابن عقدهبه نقل از اصبغ بن نباته گويد: اميرالمؤ منين فرمود: هر كس بهگـوش خـود از زبـان رسـول خـدا(ص ) حـديـث غـديـر را شـنيده استبرخيزد و هر كس به گوش خود نشنيده است برنخيزد. آنگاه افرادزيـر يـعـنـى ابـوايـوب انـصـارى ، ابـوعـمرة بن عمرو بن محصن ،ابـوزيـنـب ، سـهـل بـن حـنيف ، خزيمة بن ثابت ، عبدالله بن ثابت ،حبشى بن جناده سلولى ، عبيد بن عاذب ، نعمان بن عجلان انصارى ،ثـابـت بـن وديـعـه انـصارى ، ابوفضاله انصارى ، عبدالرحمن بنعـبـدرب انـصـارى بـرخـاسـتـنـد و گـفـتـند: ما شهادت مى دهيم كه ازرسـول خـدا(ص ) شـنـيـديـم كـه فـرمـود: ((آگـاه ب