اشـيد كه خداىعزوجل ولى من است و من ولى مؤ منانم . آگاه باشيد، هر كس من مولاىاو هـسـتـم ، ايـن عـلى مـولاى اوسـت . خـدايا با دوستانش دوستى و بادشمنانش دشمنى كن . دوستانش را دوست و دشمنانش را دشمن بدار ويارى كن هر كس يارى اش كند)).
صـاحـب حـدائق گـويـد: عـلى بـن ابـى طالب كسى بود كه به اينعبدالرحمن قرآن آموخت و تربيتش كرد.(667)
عبدالرحمن از كسانى بود كه از مكه با حسين (ع ) آمد و در حمله نخستدر حضور آن حضرت به شهادت رسيد.(668)
عمار بن حسّان طائى : مامقانى گويد: وى عمار بن حسان بن شريحاسـت . سـيـره نـويسان نوشته اند كه او از شيعيان مخلص و دلاورانمـعـروف بـود. او از مـكـه بـا حـسين (ع ) به راه افتاد و تا آمدن بهكـربـلا هـمراهش بود. در روز عاشورا به ميدان رفت و در حضور آنحضرت به شهادت رسيد. و با نيل به شرف شهادت ، به شرافتتـخـصـيـص درود در زيـارت نـاحـيـه مـقـدسـه نـيـزنايل آمد.(669)
سماوى گويد: عمار از شيعيان مخلص و دلاوران معروف بود. پدرشحـسـّان از يـاران امـيـرالمـؤ مـنـيـن (ع ) بـود و در جـنـگ هـاىجـمـل و صـفـين در ركاب حضرت جنگيد و در صفين كشته شد. عمار ازمـكـه بـا حـسـين (ع ) به راه افتاد و همراهش بود تا آنكه در ركابشبه شهادت رسيد. سروى گويد: او در حمله نخست كشته شد.
در زيارت ناحيه مقدسه و نيز زيارت رجبيه بر عمار اينگونه درودفـرسـتـاده شـده اسـت : ((السـلام عـلى عـمـار بـن حـسـان بـن شريحالطـائى )).(670) شـوشـتـرى (671)احـتـمـال داده اسـت كـه عـمـار بـن حـسان طائى و عمار بن ابى سلامهدالانـى يـكـى بـاشـنـد. ولى اين احتمال بجا نيست . زيرا در زيارتناحيه مقدسه بر هر كدام آنها با نامى جداگانه درود فرستاده شدهاست .(672)
3 ـ كوفيانى كه در مكه به آن حضرت پيوستند
بـريـر بـن حـضـيـر هـمـدانـى مـشرقى : برير پيرمردى تابعى ،پـارسـا، قارى قرآن ، از قاريان بزرگ و از اصحاب اميرالمؤ منين(ع ) و از اشـراف بـنى هَمْدان كوفه بود. سيره نويسان گفته اند:وى پس از شنيدن خبر حسين (ع ) از كوفه به مكه رفت تا به حسينبـپـيـونـدد. سـپـس هـمـراهـش ‍ آمـد تـا بـه شـهـادت رسـيد. طبرى بهنـقـل از سـروى روايـت مـى كـنـد: پس از آنكه حرّ بر حسين (ع ) سختگرفت ، امام (ع ) يارانش را گرد آورد و در سخنانى خطاب به آنهاگفت : اما بعد، دنيا دگرگون شده است ... آنگاه گروهى از يارانشبـه سـخـن درآمدند و آمادگى و پافشارى خود را بر مرگ در ركابآن حـضـرت اعـلام كـردنـد. بـريـر از جـمـله ايـن سخنرانان بود كهبـرخـاسـت و گـفـت : بـه خـدا سـوگـنـد، اى پـسـررسـول خـدا(ص ) خـداونـد بـه وسيله تو بر ما منت نهاده است كه درركابت بجنگيم و پيكر ما در راه تو پاره پاره شود تا آنكه جد تودر روز قـيـامـت بـيـايـد و از مـا شـفـاعـت كـنـد. مـردمـى كه پسر دخترپـيـامـبـرشـان را نابود سازند رستگار نمى شوند، واى بر اينانبراى ديدار با خداوند چه در دست دارند؟! اف بر اينان از آن روزىكه در آتش جهنم فرياد آه و ناله سر دهند!
ابومخنف گويد: روز نهم محرم امام حسين (ع ) فرمود تا خيمه اى بهپـا كـردند. آنگاه فرمود تا مشك آوردند و آن را درون طشتى بزرگنـرم كـردنـد. سـپـس حـضـرت موى زايد بدن با نوره سترد و در آنحـال عـبدالرحمن بن عبدربه و برير بر در خيمه به يكديگر تنهمـى زدنـد كه كدامشان ، پيش تر از ديگرى ، پس از حسين (ع ) نورهبكشد. برير با عبدالرحمن شوخى مى كرد و او را مى خنداند.
عـبـدالرحـمن گفت : از ما درگذر كه به خدا سوگند، اين لحظه جاىشوخى نيست !
بـريـر گفت : به خدا سوگند. خويشاوندانم مى دانند كه من نه درپـيـرى و يـا در جـوانـى اهل شوخى نبوده ام . ولى به خدا سوگند،اينك مژده آنچه را كه ديدار خواهيم كرد، به گوش ‍ جان مى شنوم .بـه خدا سوگند، فاصله ميان ما و حورالعين همين اندازه است كه بهاين مردم حمله بريم و آنان با شمشيرهاشان بر ما يورش آورند. مندوست دارم كه همين لحظه بر ما يورش آورند.(673)
عـابـس بـن ابـى شـبـيب شاكرى : نام وى در زيارت ناحيه مقدسه وزيـارت رجـبـيـه چـنـيـن آمـده اسـت : عـابـس بـن شـبـيـب شـاكـرى.(674)
عـابـس از سـركـردگـان شـجـاع ، سخنور، پارسا و شب زنده دارانشيعه بود. بنى شاكر از ياران باوفاى اميرالمؤ منين (ع ) بودند.حـضرت در جنگ صفين درباره آنها فرمود: اگر شمار آنان به هزاربـرسـد، خـداونـد آن چـنـانـكه شايسته است عبادت مى شود. اينان ازدلاوران نامدار عرب بودند و لقب فتيان الصباح (جوانمردان سپيده) داشتند.(675)
هنگامى كه مسلم از كوفه براى امام (ع ) نامه نوشت و خواستار آمدنهـر چـه سـريـع تر وى گشت ، نامه را به عابس (رضى ) سپرد وغـلامـش ، شوذب ، را نيز با او همراه ساخت . سپس آن دو در مكه همراهامـام (ع ) ماندند و در سفر به كربلا، وى را همراهى كردند و هر دودر ركـابـش بـه شـهـادت رسـيـدنـد. ابـومـخـنـفنقل مى كند كه چون در روز عاشورا جنگ مغلوبه شد و برخى يارانحسين به شهادت رسيدند، عابس شاكرى همراه شوذب آمدند و عابسپرسيد: اى شوذب مى خواهى چه بكنى ؟ گفت : چه مى كنم !؟ همراهتـو آن قـدر در ركاب پسر دختر رسول خدا(ص ) مى جنگم تا كشتهشوم .
گفت : از تو همين انتظار مى رفت . اينك نزد اباعبدالله برو تا بهتـو نـيـز هـمـانـنـد ديگر يارانش ‍ اجازه ميدان دهد، تا من نيز به تواجـازه دهـم . اگـر ايـنـك كـسـى از خـودم عـزيزتر بود، دوست داشتمبـيايد تا به او اجازه دهم . زيرا امروز روزى است كه بايد تا مىتـوانـيـم در پـى مـزد و پاداش باشيم ، چرا كه فردا عملى در كارنيست ، بلكه حساب است .(676)
عـابـس هـنـگـام گـرفـتـن اجـازه پـيـكـار از امـام (ع ) عـرض كـرد: يااباعبدالله ، به خدا سوگند هيچ دور و نزديكى برايم عزيزتر ومـحـبـوب تر از شما نيست . اگر مى توانستم با چيزى عزيزتر ازجـان و خـونـم سـتـم و قتل را از شما دور كنم هر آينه چنين مى كردم .درود بر تو اى اباعبدالله ، گواه باش كه من بر راه و روش تو وپـدرانـت هـسـتـم . آنگاه در حالى كه زخمى بر جبين داشت با شمشيركـشـيـده بـه سـپـاه دشـمـن حـمـله بـرد.(677) ابومخنف بهنـقـل از ربيع بن تميم همدانى گويد: چون عابس را ديدم كه آمد، اورا شـنـاخـتـم . مـن كـه در جـنـگ هـا شـجاعت و دلاورى او را ديده بودم ،فرياد برآوردم : اى مردم ، اين شير شيران است ! اين ابن ابى شبيباسـت ! مـبـادا يـك تنه به جنگ او رويد!. آنگاه عابس فرياد برآورد:مگر يك مرد برابر يك مرد نيست ؟
عـمـر سـعـد گـفـت : سـنـگـبـارانـش كـنـيـد! و بـهدنبال آن باران سنگ از هر سوى بر او باريدن گرفت . او كه چنينديـد زره و كـلاهـخـودش را به كنارى افكند. سپس به جمعيت حمله ورشـد. بـه خدا سوگند ديدم كه دويست تن را عقب نشاند! و سپس آناناز هـر سو به او روى آوردند؛ و او كشته شد. گويد: سرش را بهدسـت چند تن ديدم كه اين مى گفت من او را كشته ام و آن مى گفت من اورا كـشـتـه ام . سپس نزد عمرسعد رفتند و او گفت : دعوا مكنيد. او بهيك نيزه كشته نشده است ! و آنان را از هم جدا كرد.(678)
شـوذب بـن عـبـدالله همدانى شاكرى (رضى ): وى غل