م شاكر است.(679) شـوذب از سـران و بـزرگـان شـيـعـه و از معدودشجاعان نامبردار بود. او حافظ و حامل احاديث اميرالمؤ منين ، على (ع )بود. صاحب حدائق الورديه گويد: شوذب مى نشست و شيعيان براىشـنـيـدن حـديث نزدش مى آمدند. او از پيشگامان (و بزرگان ) شيعهبود.(680)
وى پـس از آمدن مسلم به كوفه ، همراه عابس از آن شهر به مكه آمدو دعوتنامه مسلم از سوى كوفيان را به امام حسين (ع ) رساند و باآن حـضـرت مـانـد تـا بـه كـربـلا آمـد.(681) چـون جـنـگدرگرفت او لختى جنگيد و سپس عابس او را فرا خواند و از آنچه دردل وى مى گذشت جويا شد. او پس از بيان واقعيت امر به ميدان رفتو قهرمانانه جنگيد و سرانجام به شهادت رسيد.(682)
قـيـس بن مسهّر الصيداوى : وى قيس بن مُسَهَّر بن خالد بن جندب بنثعلبة بن دودان بن اسد بن خزيمه اسدى صيداوى ؛ و صيدا تيرهاى از اسـد اسـت . قـيـس از مردان شرافتمند و شجاع بنى صيدا و ازدوستان مخلص اهل بيت (ع ) بود. دومين بارى كه كوفيان به امام (ع) نـامـه نـوشـتند او با ارحبى و سلولى به عنوان پيك نزد حضرترسـيـدنـد، كـه داسـتـان و زنـدگـيـنـامـه اش را درفصل اول باز گفتيم .(683)
عبدالرحمن بن عبدالله اءَرحبى : وى عبدالرحمن بن عبدالله بن الكدنبن ارحب ، و بنى ارحب تيره اى از همدان است . عبدالرحمن از تابعانبزرگ و مردى دلير و پيشگام بود.
سـيـره نـويسان نوشته اند: كوفيان او را همراه قيس بن مسهر و 53نـامـه به مكه نزد حسين (ع ) فرستادند. اينان دومين هياءتى بودندكـه پـس از عـبـدالله بـن سـبـع و عـبـدالله بـنوال بـه مـكـه آمـدند؛ و هياءت سوم از سعيد بن عبدالله حنفى و هانىبن هانى تشكيل مى شد.
ابـومـخـنـف گـويـد: چـون حـسين مسلم را فراخواند و پيش از خود بهكوفه فرستاد، قيس ، عبدالرحمن و عمارة بن عبيد سلولى را نيز بااو هـمـراه كـرد؛ و ايـن يـكـى از هـيـاءت هـا بـود. سپس عبدالرحمن نزدحضرت بازگشت و در زمره يارانش بود.(684)
مـامـقـانى گويد: وى يكى از كسانى بود كه حسين (ع ) با مسلم بهكوفه فرستاد. چون كوفيان بى وفايى كردند و مسلم كشته شد،عبدالرحمن از كوفه نزد حسين (ع ) بازگشت و همراهش بود تا آنكهبـه شـرف شـهـادت و درود امـام (ع ) در دو زيـارت نـاحـيه مقدسه ورجبيه نايل آمد.(685)
بـنـابـرايـن عـبدالرحمن بن ارحبى دو بار به امام (ع ) پيوست . يكبـار در مـكـه و بـار دوم پـس از خـروج از مـكـه . زيـراكـهقتل مسلم در اوايل خروج امام از آن شهر به عراق صورت پذيرفت .
چون روز دهم فرا رسيد، با ديدن اوضاع اجازه ميدان خواست و حسين(ع ) اجازه فرمود. او پيش رفت و شمشير ميان قوم نهاد و اين رجز رامى خواند:
صبرا على الاسياف والاسنه
صبرا عليها لدخول الجنة
بـر شـمـشـيـرهـا و نـيزه ها شكيبايى مى ورزم ، شكيبايى مى ورزم ،براى ورودبه بهشت
او پـيـوسـتـه جـنـگـيـد تـا بـه شـهـادت رسـيـد. خـدايش از او خشنودباد.(686)
در زيـارت نـاحـيـه مـقـدسـه آمـده اسـت : ((السلام على عبدالرحمن بنعبدالله بن الكدر الارحبى ))(687) ولى در زيارت رجبيهسلام اين گونه وارد شده است : ((السلام على عبدالرحمن بن عبداللهالازدى )).(688) ظـاهرا اين دو يكى هستند. زيرا در كربلاجـز يـك تـن كـه نـامـش عـبـدالرحـمـن بـن عـبدالله بوده است ، حضورنداشته است . دقت كنيد!
در ايـن مـيـان تـنـها شيخ مفيد نوشته است ، آنهايى كه كوفيان نزدحسين (ع ) فرستادند اينها بودند: قيس بن مسهّر صيداوى ، عبداللهو عـبـدالرحـمـن پـسـران شداد ارحبى (به جاى عبدالرحمن بن عبداللهارحبى )، عمارة بن عبدالله سلولى . وى همچنين گفته است كه امام (ع) مـسـلم را فـراخـوانـد و هـمـراه ايـنـان بـه كـوفـهفـرسـتـاد؛(689) و ايـن بـه خـلاف آن چـيـزى است كه درتواريخ ديگر و دو زيارتنامه ناحيه و رجبيه آمده است .
حجاج بن مسروق جعفى : وى حجاج بن مسروق بن جعف بن سعد عشيرهمـذحـجـى جعفى است . او از شيعيان و در كوفه از ياران اميرالمؤ منين(ع ) بـود. هـنـگـامـى كـه حسين (ع ) به مكه رفت . وى از كوفه بهديدار آن حضرت شتافت ؛ و با او همراه گشت و در هنگام نماز اذان مىگـفـت . وى كـسـى اسـت كـه امـام (ع ) او را بـه هـمـراه يـزيـد بـنمـغـفـل جـعـفـى در مـنـطـقه قصر بنى مقاتل نزد عبيدالله بن حر جعفىفرستاد تا او را نزد حضرتش ‍ فرابخوانند.
ابن شهرآشوب و ديگران گفته اند: چون روز دهم محرم فرارسيد وجـنـگ روى داد، حـجـاج بـن مـسروق جعفى خدمت حسين (ع ) رسيد و اجازهمـيـدان خـواسـت . حـضـرت اجازه فرمود. اندكى بعد حجاج با بدنىخونين نزد حضرت بازگشت و اين شعر را سرود:
فدتك نفسى هاديا مهديا
اليوم اءلقى جدك النبيا
ثم اباك ذا الندى عليا
ذاك الذى نعرفه الوصيا
جـانـم فدايت كه هدايت كننده و هدايت شده اى ، امروز جدّ تو، پيامبر،را ديدار مى كنم .
سـپس پدرت ، على بزرگوار را ملاقات خواهم كرد كه او را وصىبر حق پيامبر(ص ) مى دانم .
آنـگـاه حـسـيـن (ع ) فـرمـود: آرى ، مـن نـيـز بـهدنـبـال تو با آنان ديدار مى كنم . حجاج بازگشت و جنگيد تا كشتهشد.(690)
يـزيـد بـن مـغـفـل جـعـفـى : وى يـزيـد بـنمـغـفـل بـن جـعـف بـن سـعـد عشيره مذحجى جعفى و پسرعموى حجاج بنمـسـروق اسـت . يـزيـد بـن مـغـفل يكى از شجاعان شيعه و از شاعرانتوانا بود. او از اصحاب على (ع ) بود و در صفين همراه آن حضرتجـنـگـيـد. امـام (ع ) او را به جنگ خرّيت خارجى فرستاد و هنگام كشتهشـدن خـرّيـت فـرمـانـدهـى جـنـاح راسـت سـپـاهمعقل بن قيس را داشت .
عـبـدالقـادر بـغـدادى ، صـاحـب كـتـاب خـزانـة الادبگـويـد:(691) او از كسانى بود كه از مكه با حسين (ع )آمـد و حـضـرت او را در قـصـر بـنـى مـقـاتـل هـمـراه حجاج جعفى نزدعبيدالله بن حر جعفى فرستاد.
مـرزبـانـى در مـعـجـم الشـعـرا گـويـد: او از تـابـعان و پدرش ازصحابه بود.(692)
ولى مـامـقـانـى مـى نـويـسـد: او دوران پـيـامبر(ص ) را درك كرد. درروزگـار عـمـر در قـادسـيـه حـضور داشت ، و در جنگ صفين از يارانامـيـرالمـؤ مـنـيـن (ع ) بـود. سـپـس امـام (ع ) او را تـحـت فـرمـانـدهـىمعقل بن قيس ، به جنگ خوارج فرستاد.(693)
مـقـتـل نـگـاران و سـيـره نـويـسان گفته اند كه چون در روز دهم جنگدرگـرفت ، يزيد بن مغفل اجازه مبارزه خواست . پس از آنكه امام (ع )اجازه فرمود، گام پيش نهاد و اين رجز را مى خواند:
انا يزيد واءنا ابن مغفل
وفى يمينى نصل سيف منجل
اءعلو به الهامات وسط القسطل
عن الحسين الماجد المفضل
مـن يـزيد و پسر مغفل هستم و در كفم شمشيرى است برنده و پيكانىچاك دهنده .
بدان وسيله در ميان گرد و غبار بر مردم حمله مى برم ، در دفاع ازحسين ارجمند و با فضيلت .
سپس آن قدر جنگيد تا كشته شد.(694)
بـنابر اين مجموع خوبانى كه از كوفه در مكه به امام پيوستند ـبر اساس اين تحقيق ـ هفت تن بودند.
شـيـخ بـاقـر شـريـف قـرشـى نـوشـتـه اسـت كـه صـحـابـىجـليـل القـدر، انـس بـن حـارث كاهلى ـ از ساكنان كوفه ـ از مكه باحسين (ع ) همراه شد و ملازم ركاب بود.(695)
شايد شيخ قرشى با استناد به سندى تاريخى اين را گفته استو يـا مـمـكـن ا