 ، عاليه ؛ دوم ،بـكـر بـن وائل ؛ سـوم ، تـمـيم ؛ چهارم ، عبد القيس ؛ و پنجم ، اءزد(لسان العرب ، ماده خمس ، ج 6، ص 71).
20- نـظـر مـشـهـور و ثـابت همين است ، ولى شيخ محمد السماوى دركـتـاب ابـصار العين مى نويسد: اهل بصره از وضع كوفيان خبردارشدند و به دنبال آن شيعيان در خانه ماريه ، دختر منقذ عبدى ـ كه ازشيعيان بود ـ گرد آمدند و درباره كار امامت و وضعيت جارى به گفتو گو نشستند. برخى از آنها به بيرون رفتن نظر دادند و بيرونرفـتـنـد و بـرخـى ديـگـر نامه نوشتند و خواستار آمدن امام شدند...(ابصار العين ، ص 25).
ولى وى نگفته است كه چه كسانى نامه نوشتند و چه نوشتند، همانطور كه ماءخذ گفتارش را نيز ذكر نكرده است .
21- شيخ باقر شريف قرشى گويد: نامه امام حسين (ع ) نشان مىدهـد كـه چـگـونـه آن حـضـرت مـسـؤ وليـت خويش را مى شناسد و درراسـتـاى آن حـركـت مـى كـنـد. از اين رو، با آن كه مردم بصره مانندكـوفـيان به وى نامه ننوشتند و خواستار آمدنش نشدند، او خود بهآنـها نامه مى نويسد تا آنان را براى رويايى با وقايع آماده كند.دليـلش اين است كه تصميم آن حضرت براى به عهده گرفتن مسؤوليت دين و امت ، از اعماق روح و كنه ضميرش سرچشمه مى گرفت ؛و از حـركـت اهـل كـوفـه و دعوت از ايشان ناشى نمى شد (حياة الامامالحسين (ع )، ج 2، ص 322).
22- بعدى ندارد كه اين بخش از نامه ((آنها نيكى و اصلاح كردندو در جـسـت و جـوى حـق بـودنـد...))، از سـوى مـورخـاناهل سنت به اصل نامه افزوده شده باشد. يا آن كه امام براى الفتبـخـشـيـدن به قلب هاى مخاطبان و دفع شرشان و به ويژه براىجـلوگيرى از تفرقه ناچار به اين كار شده باشد. زيرا مى دانستكه بيشتر مخاطبان اين نامه از شيعيان وى نيستند.
23- تـاريـخ طـبـرى ، ج 3، ص 280؛ و ر.ك . الفتوح ، ج 5 ، ص42.
24- مثير الاحزان ، ص 27.
25- ر. ك . الغارات ، پانوشت ص 266 (از مرحوم عبد الزاهر خطيب).
26- تنقيح المقال ، ج 1، ص 103.
27- مستدركات علم الرجال ، ج 1، ص 520 .
28- قاموس الرجال ، ج 1، ص 691 .
29- تـاريـخ طـبـرى ، ج 6، ص 95؛ قـامـوسالرجال ، ج 1، ص 691 .
30- قاموس الرجال ، ج 1، ص 691 .
31- وقعة صفين ، ص 387.
32- قاموس الرجال ، ج 1، ص 691 .
33- معجم رجال الحديث ، ج 2، ص 372.
34- الغارات ، ص 263.
35- تاريخ طبرى ، ج 5 ، ص 505 .
36- همان .
37- همان ، ص 519 ، 522 و 525؛ وقعة الطف ، ص 106.
38- تاريخ طبرى ، ج 5 ، ص 369.
39- همان ، ص 172 و 209.
40- تاريخ طبرى ، ج 5، ص 172 و 209.
41- همان .
42- ر.ك . وقعة الطف ، ص 106.
43- نـهـج البلاغه (فيض الاسلام )، ص 1074، شماره 71؛ بحارالانوار، ج 33، ص 506 ، شماره 706.
44- نهج البلاغه (فيض الاسلام )، نامه شماره 71، ص 1075.
45- بحار الانوار، ج 34، ص 333؛ الغارات ، ص 357.
46- اللهوف ، ص 19.
47- ر.ك . ابصار العين ، ص 189ـ192.
48- ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 3، ص 280.
49- اللهوف ، ص 19.
50- تاريخ طبرى ، ج 3 ص 280.
51- مثير الاحزان ، ص 27؛ لواعج الاشجان ، ص 36.
52- بـحـار، ج 101، ص 271. شايد سليمان بن عوف به دستورابن زياد او را به قتل رسانده است .
53- وقعة الطف ، ص 104.
54- إ بصار العين ، ص 94.
55- سـيـد عـبـدالمجيد شيرازى حايرى در كتاب ذخيرة الدارين خويشگـويـد:... ابـوعـلى در رجـال خـود گـفـته است : سليمان مُكَنّى بهابورزين ، غلام حسين بن على ، همراه وى كشته شد.
محقق استرآبادى در ((رجال )) خويش گفته است : ((سليمان بن ابىرزيـن ، غـلام حـسـين (ع )، همراه او كشته شد. از ظاهر كلام اين دو برمى آيد كه سليمان در واقعه طف همراه حسين (ع ) به شهادت رسيد وايـن با گفته مورخان و سيره نويسان مبنى بر اين كه او در بصرهبـه قتل رسيد مخالف است و در زيارت هم به اين اشاره نشده است .بلى ، مى توان سخن آن دو را حمل بر اين كرد كه كسانى كه در راهحسين (ع ) در كوفه يا بصره كشته شدند، حكم همان هايى را دارندكـه در كـربـلا بـه شـهـادت رسـيـدند، گرچه در حضور وى كشتهنـشـدنـد)). (ذخـيـرة الداريـن ، ص 172، مطبعة المرتضويه ، نجف ،1345 ه‍ . ق .)
56- الارشاد، ص 204.
57- بـعـيـد نيست كه اين تعبير از ابن اعثم كوفى ، صاحب الفتوحيا از نسخه بردار بوده باشد، زيرا طبق آنچه از ائمه (ع ) رسيدهاسـت ، آنـان از نـامـيـدن ديـگـران بـا ايـن لقـب ، بـهدليـل اخـتـصـاص آن بـه امـيـرالمـؤ مـنـيـن ، عـلى (ع )، خـوددارى مـىورزيدند. در حديث آمده است : ((مردى بر ابوعبدالله (ع ) وارد شد وگـفـت : السـلام عليك يا اميرالمؤ منين . حضرت (ع ) ايستاد و فرمود:لب فـرو بـند كه اين نام شايسته هيچ كسى جز اميرالمؤ منين ، على(ع ) نيست ...)) (مستدرك الوسائل ، ج 10، ص 100، حديث شماره 5).
58- در بخش هاى ديگر درباره زندگينامه كسانى كه به امام (ع )نامه نوشتند بحث خواهد شد.
59- الفتوح ، ج 5 ، ص 34.
60- صـاحـب كـتاب مناقب نوشته است كه امام حسين 7 اين نامه را بهوسـيـله مـسـلم بـن عـقـيـل براى اهل كوفه فرستاد و نه هانى و سعيد(مناقب آل ابى طالب ، ج 4، ص 90).
ولى مـامقانى بر اين باور است كه امام 7 نامه را پيش از مسلم ، بهوسيله هانى و سعيد براى كوفيان نوشت . وى مى گويد: ((اما اين ،پـسـر هـانـى بـن عـروه نيست ، چون پسر هانى بن عروه ، يحيى نامداشـت و در طـف بـه شـهـادت رسـيـد.)) (تـنـقـيـحالمقال ، ج 3، ص 290).
بـرعـكـس از سخنان مزّى درباره يحيى بن هانى چنين بر مى آيد كهيـحـيـى پس از پدرش زنده بوده است . گويد: ((او از اشراف عرببـود و پـدرش بـه خـاطـر حـسـيـن بن على 7 به دست عبيدالله زيادكـشـتـه شـد. شـعـبـه گـفـتـه اسـت كـه او سـروراهـل كـوفـه بـود و ابـوحـاتـم افـزوده اسـت : نـيـكـوكـارى بـود ازبزرگان اهل كوفه .)) (تهذيب الكمال ، ج 20، ص 246).
اما سعيد بن عبد الله حنفى در بالاترين درجه وثاقت و جلالت و ازشـهـداى بـلنـد مـرتـبه طف است . او همان كسى است كه در نماز ظهرعـاشـوراى مـولايـمـان حـسـيـن 7، جـان خـويـش را سـپر وجود مبارك آنحضرت ساخت . (مستدركات علم الرجال ، ج 4، ص 68).
بـراى تـاءيـيـد وثـاقـت و مـنـزلت والاى وى آنچه در زيارت ناحيهمقدسه در حق وى آمده است كافى است : ((سلام بر سعيد بن عبد اللهحنفى كه هنگام صدور اجازه بازگشت از سوى حسين 7 گفت : نه بهخـدا سـوگـنـد، تـو را رهـا نـمى كنيم تا خداوند بداند كه در غيابرسـول او حـرمـت تو را حفظ كرده ايم . به خدا سوگند اگر بدانمكـه كـشـتـه مى شوم سپس زنده مى گردم ، سپس مرا آتش مى زنند وخـاكـسـتـرم را دور مـى ريزند، و اين كار را هفتاد بار با من انجام مىدهند، از تو جدا نگردم تا آن كه در ركابت كشته شوم . چرا چنين كنمدر حـالى كـه مـرگ يـا كـشته شدن يك بار بيش نيست ؛ و پس از آنكـرامتى است كه هرگز پايان ندارد. تو كشته شدى و با امامت بهمـواسـات رفـتـار كـردى و در سراى هميشگى از سوى خداوند احترامديـدى ، خـداوند ما را با شما شهيدان محشور گرداند و در اعلاعليينبا شما همنشين سازد)).
هـمـچـنـيـن وى بـا حـفظ حسين 7 در هنگام نماز بر افتخاراتش افزود.طـبـرى نـقـل مـى كند كه چون حسين 7 نماز ظهر را نماز خوف خواند،پـس از نـيـمـروز طـرفـيـن بـه پـيـكـار بـرخـاسـتـند و جنگى شديددرگرفت . هنگامى كه حسين 7 در جاى خود ايستاده بود و دشمنان بهوى نزديك شدند، سعيد حنفى در برابر امام ح