سين 7 قرار گرفت وتـيـرهـاى دشـمن از چپ و راست به سوى او نشانه مى رفت . در همانحـال كـه او در حضور حسين 7 ايستاده بود تيرها گاه به صورت ،گـاه بـه سـيـنه و گاه به پهلوى او مى خورد؛ ولى اجازه نداد كههـيـچ تـيـرى بـه حـسـين 7 برسد تا آن كه سرانجام حنفى بر زمينافـتـاد و در آن حـال مى گفت : پروردگارا آنها را همانند عاد و ثمودلعنت كن ؛ پروردگارا سلام مرا به پيامبرت برسان و به او بگوكـه چـه دردى از زخـم هـا كـشيده ام . هدف من رسيدن به ثواب يارىپـيـامـبـرت بـود. آنـگـاه رو بـه حـسـيـن 7 كـرد و گـفت : اى فرزندرسـول خـدا، آيـا وفـا كـردم ؟ فرمود: آرى ، تو در بهشت پيشاپيشمـنـى . آنـگـاه روح پـاكـش بـه مـلكـوت اعـلى پـيـوسـت . (تـنـقـيـحالمقال ، ج 2، ص 28).
61- الارشـاد، ص 204؛ تـاريـخ طـبـرى ، ج 3، ص 278؛ اخـبـارالطـوال ، ص 231، در ايـن كـتـاب آمـده اسـت : ((تا كُنْه كار شما رابراى من روش سازد)).
62- زندگينامه وى در ادامه بحث خواهد آمد.
63- عمارة بن عبيدالله سلولى
نـمـازى گويد: ((عمارة بن عبدالله سلولى : از او ياد نكرده اند. اوحـامـل نـامه اهل كوفه به سرورمان حسين (ع ) است ؛ و همراه مسلم بهكـوفـه بـازگـشـت .)) (مـسـتـدركـات عـلمالرجال ، ج 6، ص 20).
شـوشـتـرى گـويد: ((عمارة بن عبيد سلولى : در طبرى آمده است كههـانـى بـيـمـار شـد و ابـن زيـاد بـه عيادتش آمد. عماره به او گفت :اجـتـمـاع و طـرح مـا بـراى كـشـتـن ايـن سـركـش اسـت .حـال كـه خـداونـد تـو را بـر وى چـيـره سـاخـتـه اسـت او را بـهقتل برسان ! هانى گفت : دوست نمى دارم كه در خانه ام كشته شود.
او (عـمـاره ) از گـروه مـيـانـه فـرسـتـادگـاناهـل كـوفـه نـزد حـسـيـن (ع ) بـود كـه هـمـراه وى و قـيـس بن مسهّر وعـبـدالرحـمـن ارحـبـى حـدود 350 نـامـه راارسال داشتند؛ چنان كه در طبرى نيز آمده است حسين (ع ) مسلم را همراهآنان فرستاد.)) (قاموس الرجال ، ج 8 ، ص 54).
64- عـبـدالله وعـبـدالرحـمـن ، پـسـران شـداد ارحـبى : غازى گويد:((عـبـدالرحـمـن بـن شـداد ارحـبـى : از او نام نبرده اند، او و برادرشعـبـدالله بـن شـداد، فـرسـتادگان اهل كوفه ، نزد سرورمان حسين ـصـلوات الله عـليه ـ بودند. سپس ‍ امام (ع )، چنان كه در ارشاد مفيدآمده است ، آن دو را همراه پسر عمويش ، مسلم ، به كوفه فرستاد.)).(مستدركات علم الرجال ، ج 4، ص 401).
شـوشـتـرى گـويـد: ((عـبـدالرحـمـن بـن عـبـدالله ارحـبـى : شـيخ دررجـال خـويـش وى را از يـاران حـسـيـن (ع ) بـر شـمـرده اسـت . سيرهنـويـسان گفته اند كه او يكى از چهار نفرى بود كه همراه پنجاه وچند نامه به مكه رفتند و دوازده شب مانده از ماه رمضان وارد آن شهرشـدنـد. او از كـسـانـى است كه حسين (ع ) وى را همراه مسلم فرستاد.پـس ‍ از شهادت مسلم او از كوفه نزد حسين (ع ) آمد، تا آن كه شهيدشد؛ و در زيارت ناحيه و رجبيه سلام بر وى وارد است .
آنـهـا گـروه دوّم فرستادگان اهل كوفه بودند و طبرى آنها را سهتـن دانـسـتـه اسـت (عـبـدالله ، قيس و عماره سلولى ) نه چهارتن ؛ وورودشـان در روزى كـه او گـفـتـه معلوم نيست . طبرى او را در شمارفـرسـتـادگـان نـخـستين ذكر كرده است ؛ و تاريخ ورودشان ده روزگـذشـتـه از رمـضـان بـود. اينان دو روز پس از گروه نخست روانهشدند. ولى روز رسيدنشان را ذكر نكرده است و اين كه هر دو گروهيكباره حركت كرده باشند معلوم نيست . طبرى نيز فرستادن اين سهتـن بـا مـسـلم را نـوشـتـه اسـت ، امـا بـر اين كه وى پيش يا پس ازقـتـل مـسـلم نـزد حـسـيـن (ع ) باز گشته باشد، واقف نيستم ؛ و هر دوزيـارتـنـامـه در بـر دارنـده سـلام بـر وى هـسـتـنـد. (قـامـوسالرجال ، ج 6، ص ‍ 123، شماره 4026).
سـمـاوى گويد: او عبدالرحمن بن عبدالله بن كدن بن ارحب است ... وبـنـى ارحـب تـيره اى از همدان هستند. عبدالرحمن از تابعان بزرگ ،شجاع و پيشگام بود.
سـيره نويسان گفته اند: ((مردم كوفه ، او را همراه قيس بن مسهّر وحـدود 53 نـامـه نـزد حـسـيـن (ع ) در مـكـه فرستادند. گروه او دومينگـروه بـود. بـه ايـن ترتيب كه گروه عبدالله بن سبع و عبداللهبـن وائل ، اول ؛ گـروه قـيـس ‍ و عـبـدالرحمن ، دوم و گروه سعيد بنعـبـدالله حـنـفـى و هانى بن هانى سبعى ، سوم بود. ابومخنف گفتهاسـت : هـنگامى كه حسين (ع ) مسلم را فراخواند و از سوى خويش بهكوفه فرستاد، قيس ، عبدالرحمن و عمارة بن عبيد سلولى را با وىهـمـراه سـاخـت و او از جـمـله افـراد گـروه هـاى اعـزامـى بـود. سـپـسعـبـدالرحـمن بازگشت و در شمار اصحاب امام درآمد. در روز دهم ، باديـدن اوضاع و احوال ، اجازه پيكار گرفت و حسين (ع ) به او اجازهفرمود. او پيش رفت و در حالى كه ميان مردم شمشير مى زد مى گفت:
صـبـرا عـلى الاسـيـاف والاسـنـه صـبـرا عـليـهـالدخول الجنة
بر شمشيرها و نيزه ها صبر مى كنم تا وارد بهشت شوم
او پيوسته در حال پيكار بود تا سرانجام كشته شد. رضوان اللهتعالى عليه . (ابصار العين ، ص 131 ـ 132).
مامقانى نيز بر اين باور است كه وى عبدالرحمن بن عبدالله بن كدنارحبى است و درباره اش گفته است : ((او از كسانى است كه حسين (ع) وى را هـمـراه مـسـلم فـرسـتاد. پس از بى وفايى كوفيان و كشتهشدن مسلم عبدالرحمن از كوفه بازگشت و آن حضرت را همراهى كردتـا بـه فـيـض شـهـادت رسـيـد و به سلام امام در دو زيارت ناحيهمـقـدسـه و رجـبـيـه مـفـتـخـر شـد.)) (تـنـقـيـحالمقال ، ج 2، ص 145).
65- الارشاد، ص 186.
66- الفتوح ، ج 5 ، ص 35؛ مقتل خوارزمى ، ج 1، ص 195ـ196.
67- همان ، ص 36؛ مقتل خوارزمى ، ج 1، ص 196.
68- مروج الذهب ، ج 2، ص 89 .
69- المـجـدى فى انساب الطالبيين ، ص 18؛ انساب الاشراف ، ج2، ص 830 .
70- بحار الانوار، ج 42، ص 93.
71- معجم رجال الحديث ، ج 18، ص 150.
72- تنقيح المقال ، ج 3، ص 214.
73- بـحـار الانـوار، ج 22، ص 288؛ بـهنقل از امالى صدوق ، ص 111، مجلس 27، حديث شماره 3.
74- نفس المهموم ، ص 111.
75- همان .
76- ر.ك . بحار الانوار، ج 44، ص 354.
77- همان ، ج 42، ص 116.
78- تـاريـخ الطـبـرى ، ج 3، ص 278؛ الارشاد، ص 204؛ الاخبارالطوال ، ص 230.
79- مسلم بن عقيل ، ص 138.
80- ر.ك . همان ماءخذ، ص 111ـ113.
81- معجم البلدان ، ج 2، ص 343.
82- انساب الاشراف ، ج 2، ص 836 .
83- حياة الامام الحسين ، ج 2، ص 343ـ344.
84- الفـتـوح ، ج 5 ، ص 36. 85- البـدايه والنهايه ، ج 3، ص279.
86- مـسـلم بـن عـوسـجـه اءسـدى : مـكـَنـّى بـه اءبـاحـجـل ، اسـدى سـعـدى . وى مـردى شـريـف و بـزرگـوار، پـارسا وپـرهـيـزگـار بـود. او صـحـابـه اى بـود كـهرسول خدا(ص ) را ديدار كرده بود. وى قهرمانى است شجاع كه درجـنـگ هـا و فـتـوحات اسلامى از او ياد مى شود. سيره نويسان گفتهانـد: او از كـوفه براى امام (ع ) نامه نوشت و بدان وفادار ماند؛ واز كـسـانـى اسـت كـه پـس از آمـدن مـسـلم بـنعقيل به كوفه براى آن حضرت بيعت گرفت .
پـس از ورود عـبـيـدالله بـه كـوفـه ، مـسـلم بـنعـقـيـل ـ پـس از شـنـيـدن ايـن خـبـر ـ بـه جـنگ وى برخاست ؛ و پرچمفرماندهى قبايل مذحج و اسد را به مسلم بن عوسجه داد، ... و با اوبـه مـقـابـله برخاستند و در كاخش زندانى كردند. سپس هنگامى كه