 فـرمـايـش امـام بـه ابـن عـبـاس كـه ((ايـنان امانت هاىرسول خدا(ص ) هستند و من از هيچ كس بر آنان ايمن نيستم و آنان نيزحـاضـر بـه جـدا شدن از من نيستند))، ابن عباس ديد كه پشت سر اوبـانـويـى مـى گريد و مى گويد: اى پسر عباس ، آيا از سرور وآقـاى مـا مـى خـواهـى كـه مـا را اينجا بگذارد و خود تنها برود؟ مگرروزگـار كـسى را جز ما براى او باقى گذاشته است ؟ نه به خداسوگند، مرگ و زندگى ما تنها با اوست . (ر. ك . مدينة المعاجز، ج3، ص 454.)
186- حـيـاة الامـام الحـسـيـن بـن عـلى (ع )، ج 2، ص 30.نـقـل شـده است كه سيصد هزار زندانى زن و مرد از زندان حجاج آزادشـدنـد و پـنـجـاه هـزار مرد و سى هزار زن ، كه دوازده هزار تن آنهابـرهـنـه بودند، در زندان هاى او جان باختند. (حيوة الحيوان ، ج 1،ص 96 و 241).
187- محقق بزرگ ، مرحوم مقرم ، گويد: بهترين تفسير درباره اينكـه چـرا امـام حـسـيـن (ع ) با وجود آگاهى بر شهادت خويش زنان وكـودكـانـش را بـه همراه برد؟ اين است كه مى دانست چنانچه زبانىگـويـا و قلبى محكم قيام ايشان را ادامه ندهد و گمراهى سرجون وسـركـشـى عـبـيـدالله و سـتـمـى را كـه بـراهـل بـيـت عـصـمـت و طـهارت ـ به خاطر ايستادگى در برابر منكر وبدعت هايى كه در شرع مقدس پديد آورده اند ـ روا داشته اند، افشانكند، اين قيام به زودى از ميان خواهد رفت .
سـرور آزادگـان بـه خـوبـى مـى دانـسـت كـه بزرگان دين از بيمعـمـّال حـكـومت قدرت دم زدن ندارند و بسيارى از آنان در بند سلطهبـنـى امـيه هستند؛ و بهترين نمونه آن سكوت در برابر ستمى كهبر ابن عفيف روا داشتند مى باشد.
سـيـد الشـهـدا مـى دانـسـت كـه آزادگـان خـاندان رسالت با صبر وتـحـمـل فـراوان و دل هـاى مـحـكم و استوار خويش ‍ مى توانند بدونترس و واهمه مردم را از مفاسد و مظالم حكومت بنى اميه آگاه سازندو نيات فاسد آنان را در راه تحريف دين و تحريف حقايق و تبليغاتسـوء و زيـان آور روشن كنند. حضرت مى دانست كه آنان مى توانندنـيـات مـقـدس و اهـداف عـاليـه شـهـيـدان كـربلا را كه براى احياىشريعت مقدس جان دادند، براى مردم بازگو كنند.
پـرده نـشـيـنـان خـانـدان رسـالت ، در حـالى كـهدل شـان به آتش مصيبت مى سوخت و گرفتارى هاى پياپى آنان رارنـج مـى داد و حـزن و انـدوه بـر آنـها چيره شده بود با بردبارىفـراوان تـوانـسـتند از مقدسات دينى دفاع كنند و چهره واقعى نظامحاكم را نشان دهند.
در ميان آنان عقيله بنى هاشم ، زينب كبرى ، بود كه ذلت اسارت اورا نترساند و شهادت عزيزان و شماتت دشمنان و فرياد بيوه زنانو نـاله كـودكـان و بـيـمـاران او را از پـا درنـيـاورد. او بـاكـمـال شـهـامـت قضاياى كربلا را براى مردم شرح مى داد و در ميانغـوغـاى جـمـعـيـت ، بـدون لكنت زبان سخنان كوبنده اش را ايراد مىكـرد. آن حضرت ، در حالى كه هيچ يار و ياور و مردى جز امامى كهبـيـمـارى او را از پا انداخته بود كسى با خود نداشت ، در برابرابـن مرجانه ، آن مرد سنگدل و بى رحم ايستاد. زينب در ميان زنان ودخـتـران نالان و كودكانى كه از فرط تشنگى نفس هاشان تنگ شدهبـود قـرار داشـت و در آن حـال پـيشاپيش او سرهاى بريده برادر ويـاران و فـرزنـدان او را حـمـل مـى كـردنـد. بـدن قـطعه قطعه شدهبرادرش در ميان بيابان ها افكنده و زير آفتاب سوزان مانده بود؛و چندين مصيبت ديگرى كه انسان را از پاى در مى آورد و انديشه اشرا از كـار مـى انـدازد بـر دلش سـنـگـينى مى كرد. ولى با همه اينمصايب دختر حيدر كرار چنان آرامش و ثبات قدمى از خود نشان داد كههـمـگـان را به حيرت افكند. او چنان سخن گفت كه گويى با زبانپـدرش حـرف مـى زنـد؛ و گـفـتـار او دردل عـبـيـدالله از تـير بيش تر بود و چونان سنگ بر دهانش نشست .زيـنـب (س ) فـرمـود: ايـنـان گـروهـى بـودند كه خداوند شهادت رابـرايـشـان مـقـدر كـرده بود. از اين رو به سوى قتلگاه هاى خويششـتـافـتند خداوند به زودى تو را با آنان گرد مى آورد تا تو رابـه پـرسـش بـگيرند و از تو انتقام بكشند. اينك ببين در اين بارهرسـتـگـارى بـا چـه كـسـى خواهد بود. مادرت به عزايت بنشيند، اىپسر مرجانه !
حـضرت زينب مردم غفلت زده را بيدار ساخت و آنان را از باطن خبيث ونيات فاسد سردمداران حكومت آگاه ساخت و خطاب به جمعيت حيران وسرگردان كوفه فرمود: آنان هرگز نمى توانند دامن خويش را ازقتل فرزند پيامبر و معدن رسالت و سرور جوانان بهشت پاك كنند.تـلاش آنـان بيهوده گشته است و در معامله زيان ديده اند. آنان آتشغضب پروردگار را بر خود خريدند و در قيامت خوار و رسوا خواهندشد و عذاب الهى بزرگ تر است ، اگر مى دانستند.
پس از آن كه حضرت زينب از خطبه فراغت يافت ، فاطمه ، دختر امامحـسـيـن (ع )، رشـتـه سخن را به دست گرفت و با گفتارى روشن وقلبى آرام و آسايش خاطر خطبه خواند. خطبه وى مانند زخم نيزه بردل هـا اثـر گـذاشـت . در ايـن هـنـگـام مـردمدل از دسـت داده فـريـاد گـريـه و زارى بـلنـد كـردند؛ و به ميزانجـنـايت و شقاوت بزرگ خويش پى بردند و به آن حضرت گفتند:اى دختر پاكان سخن بس است كه دل هامان را آتش زدى و سينه ها راگداختى .
پـس از سـكـوت فاطمه ، ام كلثوم برخاست و جنايت بزرگ مردم رابـه آنـان گـوشـزد كـرد. فـريـاد آه و نـاله مـردم بـلنـد شـد و درطول سخنان وى بيش تر مردم مى گريستند.
آيـا مـى تـوان تـصـور كـرد كـه در آن روز تـرسـنـاك و روزى كـهشـمـشـيـرهـاى ستم كشيده بود، هر چند كه در ميان قبيله اش منزلتىبلند مى داشت ، بتواند يك كلام بر زبان جارى سازد. آيا كسى جزدختران اميرالمؤ منين (ع ) جراءت داشت كه از جنايات پسر هند و پسرمرجانه سخن به ميان آورد؟ هرگز!
بـر زبـان هـا بـنـد زده شـده بـود، دسـت هـا بـسـتـه بـود ودل ها مى سوخت .
188- علاوه بر آن امير المؤ منين على (ع )، زينب را از همه ماجراهايىكـه بـرايـش پـيـش مـى آيـد آگـاه سـاخـتـه بـود. (ر.ك .مقتل الحسينى ، ص 115 ـ 118).
189- الاحتجاج ، ج 2، ص 31.
190- كـامـل الزيـارات ، ص 259، بـاب 88 ،فضل كربلاء و زيارة الحسين (ع ).
191- نـعـمـان بـن بـشـيـر بـن سـعـد بـن ثـعـلبـه انصارى : او درسـال دوم هـجـرت ـ يـا در سـال هـجـرت ـ به دنيا آمد و از صحابيانخردسال به شمار مى آمد. بعدها از فرماندهان معاويه شد كه مدتىاو را ولايـت كـوفـه داد و سـپـس بـه قضاى دمشق گمارد و پس از آنامارت حمص را به او سپرد. گفته شده است پس از آن كه مردم حمصرا بـه بـيعت با ابن زبير فراخواند، وى را سر بريدند؛ و گفتهشـده اسـت كـه در روسـتاى بيرين ـ از توابع حمص ـ به دست خالدبـن خـلى ، پـس از حـادثـه مـرج راهـط در پـايـانسال 64 كشته شد. (ر.ك . سير اعلام النبلاء، ج 3، ص ‍ 412). هموبـود كه انگشتان قطع شده ((نائله )) و پيراهنى را كه عثمان در آنكـشته شده بود برداشت و به سوى معاويه در شام گريخت ؛ و درجـنـگ صـفـين ، از انصار كسى جز او و مسلمة بن مخلد انصارى حضورنـداشـت . (ر.ك . وقـعـة صـفـيـن : ص 445 و 448؛ مـسـتـدركـات عـلمالرجال ، ج 8، ص 79).
192- عبدالله بن مسلم 