بن سعيد حضرمى ، وى از كسانى بود كه درجـريـان قـتـل قهرمان شهيد، حجر بن عدى شركت داشت . (ر.ك . وقعةالطف : ص 101؛ تاريخ طبرى ، ج 5، ص 269).
193- وى بـرادر وليـد بـن عـقـبـة بن ابى معيط است كه به اتفاقبـرادرش بـه مـديـنـه آمدند و از رسول خدا(ص ) تقاضا كردند تاخـواهـرشـان ، ام كـلثـوم ، را كـه پس از صلح حديبيه مهاجرت كردهبود باز گرداند؛ ولى پيامبر(ص ) نپذيرفت . عماره و برادرش ،وليد، در ميدان كوفه بودند. دخترش ، ام ايوب ، را مغيرة بن شعبهبه زنى داشت و پس از مرگ مغيره زياد بن ابيه با او ازدواج كرد.عـمـاره هـمـان كـسـى اسـت كـه نـزد زيـاد از عـمـرو بـن حمق (رضى )بـدگـويـى كـرد؛ و در روز قـتل مسلم در كاخ حاضر بود؛ و در قياممسلم نيز از مختار نزد ابن زياد بدگويى كرد. (ر.ك . وقعة الطف ،ص 102). 194- عـمـر بـن سـعـد بـن ابـى وقاص زهرى مدنى ، درسال 23 هجرى ، روز مرگ عمر بن خطاب ، به دنيا آمد و در حادثهكـربـلاى سـال 61 هـجـرى ، 38 سـاله بود. او پدرش را به طمعانـداخت تا در جريان حكميت شركت كند و گفت : ((اى پدر تو نيز باآنـان شـركـت كن ، زيرا صحابى رسول خدا(ص ) و يكى از اعضاىشورا هستى . شركت كن چرا كه از همه مردم به خلافت سزاوارترى!)) او از كـسـانـى اسـت كـه عـليـه حـجـر بـن عدى شهادت دادند. وىوصـيـّتـى را كه مسلم به طور پنهانى با او كرد، براى ابن زيادفـاش ساخت ولى ابن زياد او را توبيخ كرد و گفت : ((امانتدار بهتـو خـيـانـت نـمى كند ولى گاهى خائن امانتدارى به خرج مى دهد.))ابـن اشـعـث خـواسـتـه بـود كـه پـس ازقتل ابن زياد به وى امارت كوفه دهد، اما بنى همدان با شمشيرهاىكـشـيـده ، در حـالى كـه زنـانـشـان بـراى حـسـين (ع ) مى گريستند،سـررسـيـدند. مختار ابا عمره را فرستاد كه عمر بن سعد را كشت وسـرش را آورد؛ و پـس از او پـسـرش ، حـفـص بـن عـمـر را نـيـز بهقـتـل رسـانـد. سـپـس مـخـتار گفت : به خدا سوگند، اگر سه چهارمقـريـش ‍ را هـم بـكـشـم به پاى انگشتى از انگشتان حسين (ع ) نمىرسد. آنگاه سر آن دو را نزد محمد بن حنفيه در مدينه فرستاد. (ر.ك. وقعة الطف ، ص 102؛ تاريخ طبرى ، ج 3، ص 465).
عـبـدالله بـن شـريك عامرى مى گويد: هنگامى كه عمر سعد از دربمـسـجـد وارد شـد، يـاران عـلى (ع ) گـفـتـنـد: ايـنقـاتـل حـسـيـن بـن على (ع ) است . ـ و اين واقعه اندكى پيش از كشتهشدن آن حضرت بود ـ. سالم بن ابى حفصه [روايت را چنين ادامه مىدهـد و] مـى گـويـد: عـمـر سعد به حسين (ع ) گفت : اى اباعبدالله ،بـرخـى مـردمـان نـابخرد نزد ما هستند كه مى پندارند من شما را مىكشم ! حسين (ع ) گفت : آنها نابخرد نيستند، بلكه بردبارند. ولىچشم من به اين روشن است كه ، پس از من ، جز اندكى از گندم عراقنـخـواهـى خـورد. (ارشـاد، ص 251؛ تـهـذيـبالكمال ، ج 14، ص 74).
اعمش نقل مى كند كه حسين بن على فرمود: به خدا سوگند، سركشانبـنـى امـيـه بـر كـشـتن من گرد مى آيند و عمر بن سعد در پيشاپيشآنـهـاسـت . ايـن سـخـن در دوران پـيـامـبـر(ص ) بـود و مـن گفتم : آيارسـول خـدا ايـن را بـه تـو خـبـر داده اسـت ؟ فـرمـود: نـه . مـن نـزدپـيـامـبـر(ص ) رفـتـم و مـوضـوع را بـه حـضرت خبر دادم . ((سپسفرمود: دانش ‍ من دانش او و دانش او دانش من است ؛ و ما همه شدنى ها راپـيـش از مـوجـود شـدنـشـان مـى دانـيـم )).(دلائل الامامه ، ص 75).
اصـبـغ بـن نـبـاتـه گـويـد: امـيرالمؤ منين (ع ) ضمن يك سخنرانىفرمود: پيش از آن كه مرا نيابيد از من بپرسيد. به خدا سوگند هرچـه از گـذشـتـه و آينده از من بپرسيد به شما خبر مى دهم . در اينهنگام سعد برخاست و گفت : اى اميرالمؤ منين ، بگو در سر و ريش منچـنـد تار مو هست ؟ فرمود: به خدا سوگند، از من چيزى را پرسيدىكه دوستم ، رسول خدا(ص )، خبرش را به من داده بود كه تو از منخواهى پرسيد. در سر و ريش تو مويى نيست ، مگر آن كه در بن آنشـيـطـانـى نـشسته است و در خانه ات بزغاله اى دارى كه فرزندمحـسـيـن ، را مـى كـشـد. (بـحـار، ج 44، ص 256 شـمـاره 5 بـهنقل از امالى صدوق ).
مـحـمـد بـن سـيـريـن گويد: على (ع ) به عمر سعد گفت : چه حالىخـواهـى داشـت ، آنـگـاه كـه در شـرايـط انـتـخاب بهشت و دوزخ قراربـگـيـرى ؛ و آتـش را اخـتـيـار كـنـى ! (تـهـذيـبالكمال ، ج 14، ص 74).
نهادِ عمر سعد بر ستم ، سنگدلى و بيدادگرى سرشته شده بود.ابـى مـنـذر كـوفـى گـويد: عمر بن سعد بن ابى وقاص ‍ جعبه اىداشـت كـه در آن پـنـجـاه نـوع شلاق را نگهدارى مى كرد و بر روىشلاق ها نوشته بود ده ، بيست ، سى و به همين ترتيب تا پانصد.پـدرش پـسـر خـوانـده اى داشـت كـه غـلامـش بـود و او رامـثـل پـسـر خودش مى دانست . عمر روزى به او فرمانى داد و او سربـرتـافت ، و او دست به جعبه برد و دستش به شلاق صد خورد وصـد تـازيـانـه بـه غلام زد. وى در حالى كه خون بر ساق پايشجارى بود مى گفت : مگر ديوانه شده اى ؟ و موضوع را به پدرشگـزارش داد. سـعـد گـفت : پروردگارا عمر را بكش و خونش را برسـاق هـايش جارى ساز! گويد: غلام مرد؛ و مختار عمر سعد را كشت .(تهذيب الكمال ، ج 14، ص 74)
فـلاس گويد: شنيدم از يحيى بن سعيد قطان ، و حديث كردند ما راشـعـبه و سفيان از ابى اسحاق از عيزار بن حريث ، از عمر سعد. دراين هنگام مردى در برابر قطان برخاست و گفت : آيا از خداوند نمىترسى كه از عمر بن سعد روايت مى كنى ؟ قطان گريست و گفت :از ايـن پـس هـرگـز از او حـديـث نـخـواهـم كـرد! (تـهـذيـبالكمال ، ج 14، ص 74).
آنـچـه جـاى تـاءسـف دارد ايـن اسـت كـه بـرخـى از عـلمـاىرجـال كـوردل و مـتـعـصـب اهـل تـسـنـن ، بـراى عـمـربـن سـعـد،قـاتـل حـسـيـن (ع )، نـيـز هـمـچـون يـك مـؤ مـن پـارسـاىاهل بهشت زندگينامه مى نويسند! ذهبى مى گويد: ابن سعد، فرماندهسـپـاهـى بود كه حسين را كشتند؛ و سپس خودش به دست مختار كشتهشـد. او شـجـاع و پـيشگام بود. نسائى درباره اش روايت كرده استكه او و دو پسرش مظلومانه كشته شدند! (سير اعلام النبلاء، ج 4،ص 350).
ابـن عـبـدون عـجـلى مـى گـويـد: ((عـمـر بـن سـعـد از پـدرشنـقل روايت مى كرد و مردم از او روايت مى كردند. او حسين را كشت و ازتـابـعـان ثـقـه بـود!)) (تـهـذيـب الكـمال ، ج 14، ص 73، شماره4828). ببينيد كه اين نابخرد كوردل چگونه كشنده سرور جوانانبهشت را موثق مى شمارد!
احـمـد بـن زهـيـر گويد: از ابن معين پرسيدم : آيا عمر بن سعد ثقهاسـت ؟ گـفـت : مـگـر قـاتـل حـسـيـن ثـقـه مـى شـود؟ (مـيـزانالاعتدال ، ج 3، ص 198؛ القاموس ، ج 8 ، ص 200).
195- تاريخ طبرى ، ج 3، 465؛ ر.ك . ارشاد، ص 205.
196- الا خبار الطوال ، ص 231.
197- محمد بن اشعث كندى : وى پسر اشعث بن قيس است كه يك باردر كـفـر و يـك بـار در اسـلام (مـنـافقانه ) به اسارت رفت . روزىاشعث سخن امير المؤ منين على (ع ) را مورد اعتراض قرار داد. امام (ع )چـشـم بـه او دوخت و فرمود: ((تو از كجا مى دانى كه چه چيزى بهسـود و چه چيزى به زيان من است ؟ خداوند و ديگر لعنت كنندگان ،تـو را لعـنـت كـنـنـد. جـولاى جـولازاده ! مـنـافـق پسر كافر! به خداسـوگـنـد كـه يـك بـار كفر تو را به اسارت گرفت و 