بار ديگراسـلام و در هـيـچ كـدام از ايـن دو بـار،مـال و حـسـب و نـسـب بـه تو سودى نبخشيد. مردى كه شمشير را بهسـوى مـردمش رهنمون شود و آنان را به كام مرگ فرستد، شايستهاسـت كـه نـزديـكـان با او دشمنى بورزند و دورتران به او اعتمادنـكـنـنـد!)) (نـهـج البـلاغـه ، ضـبط صبحى صالح ، ص 61 ـ 62،شـمـاره 19). ايـن اشعث لعين در توطئه هايى چند جانبه براى كشتناميرالمؤ منين ، على (ع )، شركت جست .
محمد بن اشعث ، برادر جَعْده ، دختر اشعث ، است كه به امام حسن (ع )زهـر خـورانـيـد؛ و او و بـرادرش ، قـيـس ، از كـسـانـى هـسـتند كه درقـتـل امـام حـسـيـن (ع ) سـمـت فـرمـانـدهـى داشـتـنـد؛ و مـحـمـد درقتل مسلم بن عقيل در كوفه نقش رهبرى كننده داشت .
نـقـل شـده است كه اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: ((خداوند اقوامى را لعنتكرد و اين لعنت در ميان آيندگانشان جريان يافت . از جمله آنها اشعثاست ...)) (تنقيح المقال ، ج 2، ص 83).
مـحـمـد بـن اشـعـث ، مـردى بـود ضـعـيـف النـفـس كـه بـاكمال بى ادبى براى حاكم چاپلوسى مى كرد و خود را در معرض ‍اهـانـت قـرار مـى داد و هـيچ باكى ازاين كار نداشت . ((احنف بن قيس ومـحـمـدبن اشعث بر در خانه معاويه ايستاده بودند. نخست به احنف وسـپـس بـه ابـن اشـعث اجازه ورود داده شد؛ ولى او سريع تر حركتكـرد و پـيش از احنف وارد شد. معاويه هنگام ديدن احنف غمگين و دلتنگشد و خطاب به او گفت : به خدا سوگند، به او پيش ‍ از تو اجازهورود ندادم كه تو پيش از او داخل شوى ؛ و ما بر آدابتان نيز همانندكارهايتان ولايت داريم ؛ و هيچ كس بر سرعت گام هايش نمى افزايدمـگـر بـه سـبـب احـسـاس يك كاستى درونى (عقدالفريد، ج 1، ص ‍65).
عبيدالله زياد در ستايش محمد بن اشعث گفته است : ((مرحبا به كسىكه نه خيانت مى ورزد و نه متّهم است !)) (بحار، ج 44، ص 352).
و چـرا او را نـستايد! حال آن كه پسر اشعث در بيشتر جنايت هاى ابنزيـاد، مـانـنـد رويـارويـى بـا مـسـلم بـنعـقـيل و امام حسين (ع ) و با عبدالله بن عفيف و اَزْديانى كه از وى بهدفـاع بـرخـاسـتند؛ و در نيرنگ باختن با هانى بن عروه و بردن اونـزد ابـن زيـاد و در بالا بردن پرچم دروغين امان ابن زياد، پس ازقـيـام مسلم ، براى كسانى كه در كوفه نزدش بروند و پيش از آندر ماجراى دستگيرى حجر بن عدى (در دوران معاويه ) و موضعگيرىهاى ناپسند ديگر از اين قبيل ، بازوى راست او بود.
دربـاره مـرگ ايـن دشـمـن خـدا ـ كـه در كـربـلا فرمانده هزار تن ازسوارگان ابن سعد بود ـ گفته شده است كه در عاشورا خطاب بهامـام حـسـين (ع ) گفت : اى حسين ، اى پسر فاطمه ، تو كدام احترام رااز رسـول خـدا دارى كـه ديـگران ندارند؟! در اين هنگام حضرت (ع )آيـه شـريـفـه ((اِنَّ اللّ هَ اصطفى آدم ونوحا وآلَ اِبْر اهي مَ وآلَ عِمْرانَعـَلَى الْع الَمـي ن )) را تـلاوت كرد و سپس فرمود: به خدا سوگندكـه مـحـمـد از خـانـدان ابـراهـيـم اسـت و خـانـدان هـدايـتـگـر، ازآل مـحـمـد هـستند. آنگاه پرسيد: اين مرد كيست ؟ گفتند: محمد بن اشعثبـن قـيـس كـنـدى . امـام (ع ) سـر را بـه سـوى آسـمـان بـلند كرد وفـرمـود: بـارخدايا، محمد بن اشعث را امروز چنان خوار كن كه از اينپـس هرگز روى عزت نبيند. ناگاه ابن اشعث با احساس ناراحتى ازلشـكـر بـيـرون رفت تا قضاى حاجت كند. خداوند عقربى را گماردكـه او را نـيـش بـزنـد؛ و او بـا عورت باز مرد! (بحار، ج 44، ص317).
گفته اند كه ابن اشعث آمد و گفت : حسين كجاست ؟ فرمود: اينجا هستم. گفت : مژده باد تو را كه هم اينك به آتش درخواهى شد. فرمود: مناز پـروردگـار مهربان و شفيعى اطاعت شده مژده دارم . تو كيستى ؟گـفـت : مـن محمد بن اشعث هستم . فرمود: بارپروردگارا، اگر بندهات دروغـگـوسـت ، او را بـه آتـش درافـكـن ؛ و هـمين امروز او را مايهعبرت يارانش گردان ! چيزى نگذشت كه به محض كشيدن عنان اسب، حـيوان او را به زير افكند و پايش در ركاب گير كرد؛ و اسب آنقدر او را بر زمين كوفت كه قطعه قطعه شد و آلتش بر روى زمينافتاد... (بحار، ج 45، ص 31).
ولى بـيـشـتـر مـورخان بر اين باورند كه محمد بن اشعث تا پس ازقـيـام مـخـتـار زنده بود و از پيش وى گريخت و به مصعب بن زبيرپـيـوسـت و در رويـارويـى مـيـان سـپـاه مـصـعـب و سـپـاه مـخـتـار بـهقـتـل رسـيـد. (ر. ك . الكـامـل فـى التاريخ ، ج 3، ص 13؛ تاريخطـبـرى ، ج 3، ص 496؛ الاخـبـار الطوال ، ص 306؛ المعارف ، ص401).
چـنـيـن بـه نـظـر مـى رسـد كـه شـوشـتـرى ، صـاحـب قـامـوسالرجـال ، بـاور نـدارد كـه مـحمد بن اشعث در كربلا، در جنگ با امامحـسـيـن (ع ) شـركـت داشته است . او مى گويد: ((در خبر آمده است كهمـحمد بن اشعث در خون حسين شركت جست ؛ ولى اين خبر اعم از شركتوى در جنگ با آن حضرت است ، مورخان گفته اند كه برادرش ، قيسبن اشعث ، در جنگ با امام (ع ) شركت داشت ؛ ولى برادرش محمد بهمـسـلم امـان داد؛ كـه ابـن زيـاد آن را تـصـويـب نكرد و او نيز تسليمفـرمـان وى شـد. نـيـز گـفـته اند كه برادرش ، قيس بن سعد، روزعاشورا به امام حسين (ع ) گفت : آيا به فرمان عموزادگانت درنمىآيـى ؟ اينان جز آنچه دوست مى دارى بر تو نمى پسندند و از آنهابدى نخواهى ديد. حسين (ع ) فرمود: تو برادر برادرت هستى ، آيامـى خـواهـى كـه بـنى هاشم بيش از خون مسلم را از تو بخواهند...))(قاموس الرجال ، ج 9، ص 123).
عـلاوه بـر آن كـه دلايـل صـاحب قاموس در اين مساءله ، نظريه او رااثـبات نمى كند، ديدگاه وى با ظواهر و بلكه با صريح رواياتمخالف است .
198- انساب الاشراف ، ج 2، ص 836 .
199- حياة الامام الحسين بن على (ع )، ج 2، ص 345 ـ 346 .
200- ر.ك . حياة الامام الحسين بن على (ع )، ج 2، ص 350.پيشگفتار

به نام چاشنى بخش زبانها 	حلاوت بخش معنى در بيانها

پـايـيـز سـال 1359 شـمـسـى ، جـهـت حـضـور در جـبـهـه نـبـرد حـق عـليـه باطل ، به خوزستان رفته بودم ، بنا به سفارش رياست وقت صدا و سيماى مركز اهواز، بـه مـنـظـور گـرفـتـن درس مـقـاومت از رفتار بزرگان تاريخ اسلام ، مطالبى پيرامون بـخـشـى از زندگى پيام آور خون شهيدان كربلا، اسوه صبر و مقاومت حضرت زينب كبرى عليهاالسّلام را به رشته تحرير درآوردم و چند روزى از راديو ((اهواز)) پخش ‍ شد.
سـال بـعـد هـم از 21 آذر 1360 تـا 26 ديـمـاه هـمـيـن سال به مدت شش هفته آن را در ((مجله زن روز)) منتشر كردم . تشويق بعضى از بزرگان مـوجـب شـد كـه اين مطالب را پس از بازنگرى در اختيار ((دفتر انتشارات اسلامى وابسته بـجـامـعـه مـحـتـرم مدرّسين حوزه علميه قم )) قرار دهم . لطف دست اندركاران و توجه خاص ‍ حـضرت زينب عليهاالسّلام موجب گرديد كه على رغم خردى و ناچيزى نويسنده ، به خاطر عـظـمـت مـوضـوع و شخصيت حضرت زينب عليهاالسّلام اين بضاعت مزجات مورد توجه قرار گـيـرد و تـا هـشـت بار تجديد چاپ گردد. اخيراً بعضى از بزرگان امر فرمودند براى چـاپ بـعـدى مناسب مى نمايد كه تجديد نظرى روى آن انجام گيرد، لذادر حدتوان خويش ،اين كار را انجام دادم حال تا چه قبول افتدو چه در نظرآيد؟
خدايا! تو شاهدى كه در نگ