رش اين مطالب ، انگيزه من چه بوده است ، اگر انگيزه رضاى تو بوده ؟ تو اى خداى بزرگ و مهربان ! اين كتاب را به امضاى مبارك وليعصر ـ روحى فـداه ـ و ديـگـر ذوات مـقـدسه برسان و آن را ذخيره آخرتم قرار ده ، باشد كه اين مس كم ارزش را گـوشـه چـشـمـى از مـعـصومين با كيمياى نام حضرت زينب عليهاالسّلام طلا كند و مورد قبول افتد:

آنانكه كه خاك را به نظر كيميا كنند 	آيا شود كه گوشه چشمى به ما كنند؟

نيازمند رحمت الهى مصطفى اوليائى
6/5/1375
201- او و بـرادرش يـحـيـى ، پـس از زخـمـى شـدن در جـنـگجـمـل گـريـخـتـنـد و عـصـمـة بـن اءبـيـر بـراى مـدت يـكسال آنان را پناه داد. (ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 3، ص 56).
202- حياة الامام الحسين بن على ، ج 2، ص 349.
203- ر.ك . همان ، ص 188ـ190.
204- ر.ك . همان ، ص 349.
205- نـعـمـان از آگـاهـى خـود نـسـبـت بـه مـوضـع مـعـاويـه درقبال كشتن امام حسين (ع )، در گفت و گويش با يزيد پرده برداشتهاست (چنان كه در روايت صفحه بعد مى آيد).
206- فاصله بين دوبار دوشيدن ناقه كه در طى آن بچه شتر راوادار به مكيدن پستان كنند تا دوباره شير آيد و بدوشند. [دهخدا].
207- شرح نهج البلاغه ، ج 18، ص 409.
208- الكامل فى التاريخ ، ج 2، ص 523 .
209- ر.ك . مقتل الحسين ، خوارزمى ، ج 2، ص 59ـ60.
210- سرجون بن منصور رومى (مسيحى ): وى دبير و رازدار معاويهبـود كـه پـس از مرگ او، به دبيرى و رازدارى يزيد رسيد (ر.ك .تـاريـخ طـبـرى ، ج 3، ص 275، 280 و 524؛الكـامـل فـى التـاريـخ ، ج 2، ص 535؛ العـقد الفريد، ج 4، ص168). ابـن كـثـيـر گـويد: او دبير و كاردار معاويه بود (البدايهوالنـهـايـه ، ج 8، ص 22 و 148). سـرجـون هـنـگـام شـرابخوارىيزيد، نديم او بود (الا غانى ، ج 16، ص 68).
بـنـابـر اين او در گناه نيز مستشار و رازدار و كاردار و نديم يزيدبـود؛ و هـمـه رجـال سـرشـنـاس شـاخـه مـنـافـقـاناهـل كـتـاب بـه هـمـيـن منوال در خدمت اهداف جريان نفاق بودند؛ و بهعـنـوان مـسـتـشـار و نـديـم در سـايـه ديـگـر شـاخـه هـاى نـفـاقمثل شاخه حزب سلطه و شاخه حزب اموى فعاليت مى كردند.
ابن عبدربه گويد: سرجون براى معاويه و پسرش يزيد و مروانحكم و عبدالملك مروان دبيرى كرد؛ تا آن كه عبدالملك كارى را بدوسـپـرد و او در آن كـار سـهـل انـگـارى كـرد. عـبـدالمـلك پس از مشاهدهسـسـتـى وى ، بـه سـليمان بن سعد دبير رو كرد و گفت : سرجونتوانش را به رخ ما مى كشد و گمان دارم كه وى نياز ما به خودش ‍را در مـحـاسـباتش مى گنجاند، آيا مى توانى براى كارش چاره اىبـيـنـديـشـى ؟ گـفـت : آرى ، اگـر بـخواهى ، حساب را از رومى بهعربى باز گردانم . گفت : چنين كن . گفت : مرا مهلت ده تا به اينكـار بـپردازم . گفت : هر چه بخواهى مهلت دارى . سپس او ديوان راتـغـيـيـر داد و عـبـدالمـلك هـمـه امـور ديـوان را بـه وى سپرد. (العقدالفريد، ج 4، زير عنوان : من نبل بالكتابة وكان خاملا).
211- تـاريـخ طـبـرى ، ج 3، ص 28؛ ارشـاد، ص 206 با اندكىتفاوت .
212- مسلم بن عمرو باهلى : وى همراه زياد بن ابيه در بصره بود.از بزرگان قبيله باهله به شمار مى رفت و در دوران زمامدارى زياددر سال 46 ه‍ رياست آنان را عهده دار بود (ر.ك . تاريخ طبرى ، ج5، ص 228). سـپـس ‍ در شـام سـكـونـت گزيد، در نتيجه بصرى وشـامى شد. او نامه يزيد به ابن زياد را از شام به بصره آورد وسپس ‍ همراه وى به كوفه رفت ؛ و هنگامى كه هانى بن عروه را نزدابـن زيـاد آوردنـد تا به تسليم مسلم رضايت دهد با او سخن گفت .وى كـسـى اسـت كـه چون مسلم را بر در كاخ آوردند و آب طلبيد بهوى دشـنـام داد. سـپـس با سالوسى به خدمت مصعب بن زبير درآمد وبـراى او حـكـم وزيـر را داشـت . او بـسـيـارمـال دوسـت بـود. مـصـعـب او را بـه جـنگ پسر حر فرستاد كه شكستخورد. (ر.ك . وقعة الطف ، ص 103، پانوشت ).
213- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 280.
214- تسلية المجالس ، ج 2، ص 180.
215- مقتل الامام الحسين ، شيخ محمدرضا طبسى ، (نسخه خطى )، ص137.
216- ر.ك . تذكرة الخواص ، ص 218.
217- ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 2، ص 28.
218- ر.ك . الفتنة الكبرى ، ص 295.
219- الفـتـوح ، ج 4، ص 344؛ البـدايـه والنـهـايـه ، ج 8، ص126.
220- ر.ك . شرح نهج البلاغه ، ج 18، ص 409.
221- ايـن وصـيـت در مـنـابـع شـيعه و سنى با تفاوتى در الفاظنـقـل شـده اسـت . بـراى مـثـال ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 3، ص 260؛الكـامل فى التاريخ ، ج 2، ص 523؛ و امالى صدوق ، ص 129،مجلس 30، حديث شماره 1.
222- ر.ك . ثـورة الحـسـيـن (ع )، ظـروفـهـا الاجـتـمـاعـيـه وآثـارهـاالانسانيه : ص 105ـ114.
223- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 296.
224- اللهوف ، ص 121.
225- و گـفته شده است : وى ابوعبيد، غلام بنى علاج از ثقيف بود(نهج الحق و كشف الصدق ، ص 307).
226- بـراى تـفـصـيـل داسـتـان ر.ك . كـتـاب سـليـم بـن قـيس ، ص174ـ179.
227- اختيار معرفة الرجال ، ج 1، ص 252 ـ 259، شماره 99.
228- بـراى مثال به اهل بصره گفته است : ((... عثمان بن زياد بنابـى سفيان را جانشين خود ميان شما قرار دادم )) (تاريخ طبرى ، ج3، ص 281). 229- ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 3، ص 246.
230- اسـوار: يكى از اقوام ايرانى ساكن بصره كه از روزگارانقـديم در آن سكونت گزيده بودند... و به سواركار جنگجوى شاناِسـوار يـا اَسـوار (ج : اسـاوره ) گـفـتـه مـى شـود... (ر. ك . لسانالعرب ، 4 / 388).
231- ر.ك . سـيـر اعـلام النبلاء، ج 3، ص 545؛ العقد الفريد، ج2، ص 477؛ الملحمة الحسينيه ، ج 3، ص 140.
232- ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 3، ص 242 و 246.
233- همان .
234- شـايـد كـيـنـه يـزيـد نـسبت به عبيدالله (چنان كه در تذكرةالخواص ، ص 218 آمده است ) و يا خشم او نسبت به وى (آن طور كهدر تاريخ طبرى ، ج 3، ص 280 آمده است ) نتيجه كينه يزيد نسبتبـه زيـاد، پـدر عبيدالله ، بود. زيرا كه زياد، يزيد را به خاطرفـسـق و فـجـورش شـايـسـتـه خـلافـت نـمى دانست . او، معاويه را ازگرفتن بيعت براى يزيد منع مى كرد و نسبت به پيامدهاى اين كارهشدار مى داد.
235- عقد الفريد، ج 4، ص 382.
236- ر.ك . سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 549.
237- انساب الاشراف ، ج 5، ص 83.
238- مروج الذهب ، ج 2، ص 44؛ شايد اين شخص بزرگوار هانىبن عروه بوده است .
239- المحاسن والمساوى ء، ج 2، ص 165.
240- بلاغات النساء، ص 134؛ انساب الاشراف ، ج 5، ص 289.
241- الامامة والسياسه ، ج 2، ص 16.
242- الا غانى ، ج 18، ص 272.
243- انساب الاشراف ، ج 5، ص 86.
244- ر.ك . الفرج بعد الشدة ، ج 2، ص 101.
245- ابـن زيـاد در بـيـمـارى عـبـداللهمـغـفـل صـحابى به ديدارش رفت و گفت : آيا وصيتى دارى ؟ گفت :بـر مـن نماز مخوان و بر گور من ميا. (سير اعلام النبلاء، ج 3، ص549). مـادرش ، مـرجـانـه ، بـه او گـفـت : اى پـليـد، فـرزنـدرسـول خـدا(ص ) را كـشـتـى ، هـرگـز روى بـهـشـت را نـبـيـنـى !(الكامل فى التاريخ ، ج 3، ص 8).
برادرش عثمان ، در حالى كه او مى شنيد گفت : دوست داشتم كه بربـيـنـى هـمـه فـرزنـدان زياد تا روز قيامت حلقه اى مى بود و حسينكـشـتـه نـمـى شـد. (تـاريـخ طـبـرى ، ج 3، ص 342؛الكامل فى التاريخ ، ج 2، ص 582).
246- الكامل فى التاريخ ، ج 2، ص 612.
247- ر.ك . المعارف ، ص 347؛ سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 549.
248- الكامل فى التاريخ ، ج 3، ص 8؛ ترمذى در باب ((المناقب)) سنن خويش آن را اخراج كرده است (ج 5، ص 660، شماره 2780)و گـفـت