ه است : حسن و صحيح است . همان طور كه ذهبى در سير اعلامالنبلاء (ج 3، ص 549) آن را نقل كرده و صحيح دانسته است .
249-الكامل فى التاريخ ، ج 3، ص 8.
250- ر.ك . المعارف ، ص 347.
251- محمد(ص ) (47)، آيه 22 و 23.
252- سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 549.
253- يـحـيـى بـن حـكيم بن صفوان بن اميه ؛ وى از قبيله بنى جُمَحبـود كـه در جـنـگ جـمـل بـا عـايـشـه همراه بودند. دو تن از آنها بهقـتل رسيدند و باقى گريختند. يحيى در زمره فراريانى بود كهجـانـش را نجات داد. نقل شده است كه اميرالمؤ منين (ع ) هنگام گذشتنبـر كـشـتـگـان جـنگ جمل در پايان فرمود: ((خوش نمى داشتم كه درزيـر آسـمان پر ستاره كسى از قريش كشته گردد! انتقام خويش رااز بـنـى عبدمناف ديدم و ستارگانى درخشان از بنى جمح را از دستدادم ...)) (شـرح نهج البلاغه ، ج 11، ص 123). ابن ابى الحديدنقل مى كند كه اين يحيى زنده بود تا آن كه عمرو بن سعيد اشدق ،پـس از گـمـاشـته شدن از سوى يزيد به واليگرى مكه و مدينه ،وى را والى مكّه ساخت . پس از آن عمرو در مدينه و يحيى در مكه اقامتداشت . (ر.ك . ج 11، ص 125).
254- الاخبار الطوال ، ص 227.
255- ر.ك . تـاريـخ طـبـرى ، ج 3، ص 272؛الكامل فى التاريخ ، ج 2، ص 529.
256- تذكرة الخواص ، ص 214.
257- ر.ك . عـنـوان ((شـخـصـيـت وليـد بـن عـتـبـه )) در جـلداول همين كتاب .
258- ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 3، ص 272؛ البدايه والنهايه ، ج8، ص 151؛ تـاريـخ الخلفاء، ص 142. 259- به گمان بسيارقـوى ، كـه دلايـل تاريخى نيز آن را تاءييد مى كند، شوق عبداللهبـن عـمـر در تـلاش بـراى جـلوگـيـرى از قـيـام امـام (ع ) و نـهى آنحـضـرت از رفـتـن بـه سـوى عـراق ، به توصيه حكومت بنى اميهبـود. ولى بـه سـنـدى تـاريـخـى كـه اين گمان را به سطح يقينبـرسـانـد دست نيافته ايم . در اينجا اين نكته را يادآور مى شويمكـه مـعـاويـه در وصـيـت بـه يـزيد مى گويد: ((اما عبدالله عمر باتـوسـت ، ملازم او باش و رهايش مكن ...)) (امالى صدوق ، ص 129،مجلس 30، حديث شماره يك ).
260- تذكرة الخواص ، ص 215.
261- در مـتـن چـنـيـن اسـت ، و درسـت آن هـمـان طـور كـه درنقل الفتوح ، ج 5، ص 76 آمده است ((لطيَّتِهِ)) مى باشد.
262- اى سـوارى كـه بـامـدادان حركت مى كنى ، بر شترى نيرومندكه عنان از دست صاحبش گرفته است ؛
چـون بـه قـريـش رسيدى به آنان بگو كه ميان من و حسين خداوند ورحم (خويشاوندى ) است ؛
و جـايـگـاهـى در پـيـرامون خانه خداوند كه او را به پيمان الهى وپيمان هاى وفا شده سوگند مى دهد؛
شـمـا را افتخار وجود مادرتان نسبت به قومتان بس است ، مادرى كهبه جانم سوگند نجيب و نيكوكار و بزرگوار است ؛
او كـسـى اسـت كـه هـيچ كس به پاى فضيلتش نمى رسد و مردم مىدانند كه او دختر رسول خدا(ص ) و بهترين مردم است ؛
ايـنـكـه به زودى آنچه ادعا مى كنيد شما را ترك مى كند، كشتگانىكه عقابان و كركسان به شما هديه مى كنند؛
اى قـوم مـا، جـنـگ آرام شـده را دوباره آغاز مكنيد و به ريسمان خير ونيكى چنگ بزنيد؛
جـنـگ مـلت هـاى پـيـش از شـمـا را فريفت و امت هاى بسيارى را نابودساخت
با مردم خويش انصاف دهيد و با تكبر خويشتن را هلاك مكنيد، چه بسامتكبرى كه پايش لغزيده است !
(تذكرة الخواص ، ص 215 ـ 216).
263- ذهـبـى دربـاره يـزيـد گـويـد: ((او فـردى نـاصـبى ، خشن وسـنـگـدل بود كه شراب مى نوشيد و كارهاى زشت انجام مى داد... وپيامبر(ص ) درباره او فرموده است : كار امت من ادامه مى يابد تا آنكـه مـردى از بـنـى اميه به نام يزيد ميانشان شكاف مى اندازد...))(سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 37).
264- ارشـاد، ص 216؛ بـحـار، ج 44، ص 357 (بـهنقل از ارشاد).
265- احتجاج ، ج 1، ص 21.
266- سيرة النبويه ، ج 1، ص 285.
267- سير اعلام النبلاء، ج 9، ص 462.
268- معجم رجال الحديث ، ج 17، ص 72.
269- تنقيح المقال ، ج 3، ص 166.
270- معجم المؤ لفين ، ج 7، ص 69.
271- يونس (10)، آيه 41. 272- الفتوح ، ج 5، ص 77.
273- تـهـذيـب الكمال ، ج 4، ص 493؛ البدايه والنهايه ، ج 8،ص 168.
274- ر.ك . بـخـش اول ايـن كـتـاب ،فصل چهارم زير عنوان : چرا امام حسين (ع ) در مدينه منوره نماند؟
275- اللهوف ، ص 128.
276- ارشاد، ص 201.
277- مقتل الحسين ، مقرم ، ص 165.
278- تذكرة الشهداء، ص 69.
279- الخصائص الحسينيه ، ص 32.
280- تـاريـخ يـعـقوبى ، ج 2، ص 248ـ249؛ بحار، ج 45، ص323ـ324؛ و در تـذكـرة الخـواص (ص 248) آمـده اسـت : ((آيـافـرامـوش كرده اى كه طرفدارانت را فرستادى تا حسين را در خانهخدا بكشند)).
281- ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 3، ص 280.
282- ر. ك . اللهوف ، ص 114.
283- ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 3، ص 280؛ ابصار العين ، ص 27.
284- ضرب المثلعـربـى ((اءنـصـف القـارة من راماها)) است ؛ و آن رجز يكى از اعضاىقـبـيله قاره است كه در تيراندازى ماهر بودند. يكى از اعضاى قبيلهبا ديگرى برخورد كرد و مرد قارى به او گفت : اگر بخواهى باتو كشتى مى گيرم ؛ يا اگر بخواهى با تو مسابقه (اسب سوارى) مى دهم ؛ و اگر بخواهى به يكديگر تير مى اندازيم . آن ديگرىگفت : تيراندازى مى كنيم ؛ و قارى گفت :
قد انصف القارة من راماهاانّا اذا ما فئة نلقاها
نرد اولاها على اخريها
[آن كس با قاره به تيراندازى متقابل بپردازد، انصاف داده است ؛ ماقـبـيـله اى هـسـتـيـم كـه چون به گروهى برخوريم ، اوّلشان را باآخرشان باز مى گردانيم ]
آنگاه تيرى انداخت و قلبش را سوراخ كرد.
گـويـى ابـن زيـاد مدعى است كه بنى اميه در امور سياسى از چنانمـهـارتـى بـرخـوردارند كه هر كس رو در رويشان بايستد زيان مىبيند.
285- عـثمان بن زياد بن ابيه : برادر عبيدالله ، او در جوانى و درسـن 33 سـالگـى مـرد. (ر.ك . تـاريـخ الاسـلام ذهـبـى ، حـوادثسـال 61 تـا 80، ص 5) هـنـگامى كه عبيدالله به كوفه رفت بهجـايـش نشست (ر.ك . البدايه والنهايه ، ج 8، ص 160). به نظرمـى رسـد كه او بسيار سهل گيرتر از برادرش بود؛ و از پيامد وسرانجام كارها درك روشن ترى داشت . چنان كه در حضور برادرشعبيدالله گفت : ((دوست داشتم بر بينى همه بنى زياد تا روز قيامتحـلقـه اى آويـخـتـه بـود، ولى حـسـين كشته نمى شد!)) (البدايه والنهايه ، ج 8 ، ص 210).
286- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 280؛ تذكرة الخواص ، ص 218؛اخبار الطوال ، ص 232.
287- ر.ك . ارشاد، ص 206.
288- شريك بن اعور حارثى : وى از شيعيان على (ع ) و در بصرهساكن بود (سفينة البحار، ج 4، ص 424؛ الغارات ، ص 281). اواز سـران اخـمـاس بـود و رياست عاليه را بر عهده داشت ؛ و در جنگصـفـين آنان را همراه ابن عباس فرستاد تا در ركاب على (ع ) عليهمعاويه بجنگند (وقعة صفين ، ص 117).
نـام پـدرش حـارث بـود و از اين رو به وى حارثى اطلاق گرديدهاست (معجم رجال الحديث ، ج 9، ص 24). او از اصحاب خاص على (ع) بـود و در جـنگ هاى جمل و صفين در ركاب حضرتش بود. او ايمانىقـوى و يـقـينى استوار داشت . او در جنگ با ابن حضرمى در بصره ،پـشـتـيـبـان جارية بن قدامه و در جنگ با خوارج در كوفه ، پشتيبانمـعـقـل بـن قـيـس رياحى بود. او در راءس سه هزار تن از جنگجويانبصره قرار داشت .
او هـمـراه ابـن زيـاد از بـصـره بـه كوفه آمد و بيمار گرديد. چندروزى را مـيـهـمـان هـانـى بـود و سـپـس بـه مـسـلم بـنعـقـيل گفت : چون عبيدالله زياد به عيادت من آمد، من سخن را به درازامـى كـشـ